Posted on اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹ by vasabaha
از نجف آباد به طرف اصفهان میرفتم. سر راه آخوندی را سوار کردم. بنده همیشه وقتی در شهر یا در جاده بیرون شهر رفت و آمد میکردم برای آخوندها اولویت خاص قائل بودم. البته میدانستم دیگران خیلی فحش نثارم میکنند اما من کار خودم را انجام میدادم.
همیشه سعی میکردم بهمراه آخوند کس دیگر را سوار نکنم تا هم راحت تر حرف بزنیم، هم برای آخوند و حرفهای من شاهد احتمالی پیدا نشود و در نهایت اینکه بتوانیم خیلی رک و پوست کنده حرف بزنیم.
آنروز آخوندی را سوار کردم که با پر روئی عصایش را روی کاپوت ماشینم زد و از جلو ماشین کنار هم نمی رفت. سوار که شد به او گفتم آقا جان چرا اینقدر جلو اومدی؟ دو متر دیگر مونده تا وسط خیابان. تازه من که خودم ایستادم دیگه چرا عصایت را رو کاپوت می زنی؟ درسته که شما آخوندها سوار خلق خدا شده اید و خیلی جسور هستید اما باباجون مواظب باش ممکنه بزنن بهت و فرار کنن. مردم که دل خوشی از شما ندارن. جواب داد« خدا لعنتشون کنه، راست میگی»
ــــ خدا اخوندها را لعنت کنه که ….
ــــ منم همونا را میگم. چرا حرفا نمی رسی؟ یکساعته اینجا ایستاده ام. هیچکس نگه نمی داره. فکر می کنی نمی دونم چرا؟
ــــ خب، من هم که ایستادم چوب زدی رو کاپوت.
ــــ ببخشید، چشمام درست نمی بینه.
ــــ حالا که شما هم آخوند ها را لعنت می کنی پس خودت این قرشمال را از تنت در بیار. البته اگر می تونی از پول روضه خونی چشم بپوشی.
ــــ ای بابا.»
آهی کشید و چیزی نگفت. من فکر کردم از همین ملاهاست که عبا عمامه ای سر هم کرده و شده روحانی. آخه قدیما خیلی ها بدون حوزه و طلبگی عمامه ای سر می گذاشتن و کم کم می شد روحانی و از این حرفها. چند تا سؤال ازش پرسیدم ببینم چند مرده حلاجه، که حرف مرا قطع کرد و گفت.« درسته قیافه ای ندارم و پیر پاتال شده ام اما بیشتر همین آیت الله طاهری شما درس خونده ام. این حرف را که زد کمی خودم را جمع و جور کردم و جدی تر به حرفم ادامه دادم.
ـــــ کجا درس خوندی حاج اقا؟
ـــــ قم، نجف، مشهد، هر جا دلت بخواد.
ــــ دکترا را از کجا گرفتی، قم یا نجف؟
ـــــ هیچکدوم. بغداد. از قم شروع کردم. ۱۲ سالم بود. رفتم نجف که از اونجا هم یک چیزی یاد بگیرم اما همه چیز تو بغداد بود. دکترا و سکترا و هر چی بخواهی را از اونجا گرفتم.
ـــــ چطور؟!
ـــــ قم که بودیم یک روز یک طلبه از نجف اومده بود که در درس آقای بروجردی شرکت کنه. با هم آشنا شدیم. خیلی خوش سرو زبون بود عربی را خیلی خوب حرف می زد. اما بعد فهمیدم که نه، فارسی را خیلی خوب حرف می زنه. چون اصلاً خودش عرب بود. اونروز ها وضعمون خیلی بد بود. هم وضعیت خانواده و هم وضع حوزه. وضع مالی را میگم. با اومدن اون طلبه دو سه ماهی تو بهشت بودیم. چون نمی خواست زیاد بمونه قرار شد بیاد تو حجره من و با هم باشیم. درس و سطح سوادمون هم به هم می خورد. هر روز ظهر میرفت کباب و بریون و ریحون و نون سنگک میگرفت و بیشتر روز ها دو سه تا حجره این ور و اونور هم سبیلشون چرب می شد. کی کباب می خورد. خیلی زور می زدیم سال و ماه یک دیزی و چارتا نخود سه نفرمون را سیر می کرد. اما تا اون طلبه از نجف اومد بود پیش ما هر روزمون عید شده بود . خلاصه عید ما هم به سر رسید و همدرس و هم حجره عراقی ما بار سفر بست و رفت. هنوز نرفته برایش دلم تنگ شده بود. آخه غیر از کباب و بریون، عربی را خیلی کمکم می کرد و زبون فارسی را هم که از ما بهتر حرف می زد. خیلی هم خوش برخورد بود . موقع رفتن یک آدرسی به من داد و گفت اگه اومدی نجف و منا پیدا نکردی بیابغداد به این آدرس.
یکی دوسال بعد از آن، هوای زیارت کربلا نجف کردم و برای اینکه بتوانم چند ماهی بمانم و هزینه سفر و اقامتم زیاد نشود برنامه ریزی کردم که دو سه ماهی در درسهای حوزه نجف شرکت کنم. فال و تماشا. جایتان خالی چهار ماه آنجا ماندم و سر درس یکی از مراجع نیز شرکت میکردم. حداقل از جیبم زیاد خرج نکردم، حالا شاید یک جیزی هم برایم موند بماند.
دو سه ماهی گذشت . درحوزه، حجره ها و در بین طلاب هر جا سراغ گرفتم و پرس و جو کردم کسی خبری از آن دوست طلبه نداشت. در حقیقت کسی او را نمی شناخت و البته طبیعی هم بود. ماه سوم و شاید هم جهارم بود که از یک فرصت تعطیلی حوزه و درس استفاده کردم و رفتم بغداد. با یک تکه کاغذ در دست. سرتان را درد نیاورم. پرسون پرسون رسیدیم خونه خاله کلثوم. سفارت انگلیس. شانسی برخوردم به یک پیر مرد عراقی که فارسی حرف میزد و بعد معلوم شد ایرانی الاصله . به من گفت باباجون، این آدرس مال همین جاست. سفارت انگلیس . منتها دوست شما فقط ادرس و نشانی را نوشته و اسمی از سفارت و مفارت نبرده. با هزار قل هوالله و قل اعوذ دلما زدم بدریا رفتم تو. کسی از عربی دست پا شکسته من سر در نمی آورد و به زایر مایر گفتن من هم توجه نمی کردند. فقط کاغذ را که نشون می دادم با دست اشاره می کردند که کجا بروم. رسیدم پشت در اتاق رفیقمون. طلبه عراقی. پند دقیقه پشت در ایستادم. هر بار که در باز و بسته می شد داخل اتاق را بر انداز می کردم. هر چه نگاه کردم آخوند و طلبه ندیدم فقط یک نفر کراوات فکلی پشت یک میز بزرگ نشسته بود و گهگاه یک دو تا میرفتند تو یا می اومدند بیرون. سرآاخر یک نفر که عربی حرف می زد وبرای بار چندم بود از کنار من رد می شد از من پرسید هنوز اینجائی؟ چرا نمی روی داخل؟« لماذا؟» منم فقط جواب دادم «لان»ّ . دست مرا گرفت و مثل بچه های فراری با زور برد د اخل و شرع کرد عربی و انگلیسی قاطی بکنه. یکیشا نفهمیدم. فقط حرفش که تموم شد، اون یارو کراواتیه بلند شد و همینطور که خیره خیره به من نگاه می کرد بدون اینکه حرفی بزنه آروم آروم میز را دور زد و اومد جلو من ایستاد و گفت شیخ علی، این بابا چی میگه؟ یعنی حالا دیگه مارا نمی شناسی منم ، «رفعت حسن»، همشاگردی درس حاج آقا بروجردی، قم، کباب، بریون، ریحون، سوهان برادران خواهران، حاج شیخ غولوم، من همه را یادمه . منا نمی شناسی ؟ منم دیگه . مگه منا «رفت حسن» صدا نمی زدی؟ اون طلبه سمت راستی کی بود، اصفهانیه، که منا «حسن رفت» صدا می زد. خلاصه دست و بغلم شد. اما من مثه مجسمه ابوالهول ایستاده بودم. انگاری من امامزاده بودم و اون منا بغل کرده بود. سرتا درد نیارم خیلی حرف زدیم. چند تا چای هم خوردیم. اما مثه اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده و از اول هم همدیگر را همونجوری دیده باشیم نه من از کراوات و فکلش پرسیدم و نه اون حرفی زد. طوری حرف می زد که انگار نه خانی رفته و نه خانی برگشته. موقع خدا حافظی به من گفت قبل از رفتن باز یک سری به من بزن کارت دارم. اما من دیگر سراغش نرفتم چون فکر می کردم خواب دیده باشم. دو ماه بعد برگشتم ایران .»
در طول راه من هیچ حرفی نمیزدم و فقط گوش می کردم. اون بابا هم عجله ای برای حرف زدن و تعریف داستانش نداشت. گهگاه بین حرفها حاشیه ای هم می زد و مثلاً می گفت. ” مگه خمینی کیه؟ من ده برابر اون دود چراغ* خورده ام”. سرعت ماشین را خیلی کم کرده بودم برای اینکه قبل رسیدن به سه را سده یا همایونشهر داستانش تموم بشه. چونکه او می رفت سده و من می خواستم بروم اصفهان. سه راه سده یا آتیشگاه که رسیدیم یک صد تومنی کرایه داد. نمی دونم کرایه اش چقدر می شد اما گویا منتظر بود چیزس بهش پس بدهم. هنوز صد تومنی تو دستم بود که ازش پرسیدم خوب حاج آقا اونجا چیکار میکردی؟ سر میدون را می گم. جواب داد. « خوبشا بخوای برای این.
ــــ این چیه ؟
ــــ نسخه دکتره. مال زنمه. یک حاج آقائی هست بغل میدون بار نجف باد. گاهگاهی که گیر می افتم میروم پیشش. یک کمکی بهم میکنه. چشمام که نمی بینه. کاری هم که نمی تونم بکنم. الان یک هفته بیشتره که نتونسته ام نسخه را ببرم دواخونه. رفته بودم از اون حاجی پول بگیرم. نبودش. از ظهر تا حالا اونجا ایستاده بودم. گفتند امروز دیگه نمیاد. دوساعت بود ایستاده بودم که برگردم هیچ بنی بشری نگه نمی داشت. شما هم که نگه داشتی کارا خداست. حالا موندم از اینجا تا خمینی شهر را چه جوری بروم. کسی که نگه نمی داره.»
صد تومنی را گذاشتم روی داشبرد و از داخل داشبرد چهارتا دویست تومنی در آوردم و به طرفش دراز کردم . پول ها گرفت و تقریباً برد به فاصله ده سانتی متری چشماش . به او گفتم « دویسیه حاجی . چهار تاس. اما صدی بهت پس نمی دم.
ــــ چی چی بهت بگم. یک چیزی بگم از کمک کردن پشیمونت کنم. ای آقا، توکه این کارا کردی، یک دویسی دیگه بذار روش که نسخه زنم را بگیرم. این تیکه راه را یک کاریش می کنم.
ـــــ دویسی ندارم. بیا، این دوتا صدی را بگیر اما، صدی خودتا پس نمی دم.
ـــــ گدا نیستم که دعات کنم. اما دعا می کنم اونقدر زنده بمونی که زبونی و ذلت این بی دینا را با چشات ببینی. از من که گذشته. اگر اینا مکافات جرم و جنایتشون را تو همین دنیا ندیدند پس بدون که دین و دیانت و اسلام و خدا و پیر و پیغمبر همه دروغه. با چشمای خودت می بینی که به چه روز سیاهی می افتند. می بینی، می بینی.
ــــ حاجب باید ببخشید، من خیلی عجله دارم باید خودمو برسونم. اگه نه خودم می بردمت و یکی از او دویسی ها را پس می گرفتم.
ـــــ خدا برات خوب بخواد. می دونم که راست می گی . اما دروغ هم می گی. دویسی را پس نمی گرفتی. به امید خدا
ـــــ خدا حافظ»
Filed under: آخوند | ۳ Comments »
Posted on اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۹ by vasabaha
مشکل بنیادینی که باعث به هدر رفتن تمامی پتانسیل آزادیخواهی و جنبشهای مردم ما می شود این است که ما هنوز نه اینکه بر سر بدیهیات اولیه مبارزات سیاسی اجتماعی به توافق نرسیده ایم، بلکه اساساً آنها را نمی شناسیم یا قبول نداریم. ما هنوز به این اصل مسلم آگاهی و اذعان نداریم که حرکت و مبارزه سیاسی بدون سازمان و تشکیلات به نتیجه مطلوب نخواهد رسید*. پیش قراولان جنبشهای مردمی ما به حزب و ایجاد سازمان سیاسی اعتقاد ندارند و گاهاً حتی دیدگاه ضد حزبی دارند. حتی آقای خمینی که امروز کعبه آمال اصلاح طلبان میباشد دیدگاهی کاملاً ضد حزبی دارد و «حزب » را که زیر بنای مسلم همبستگی حرکتهای جمعی مردم می باشد را «عامل تفرقه» قلمداد می کند. و می گوید : “یکی از راههای ایجاد اختلاف در یک ملت وجود احزاب است… اساساً احزاب از اول برای این درست شده اند که مردم با هم متجمع نشوند. چون دولتها از اجتماع توده ها میترسند احزاب سیاسی را درست کرده اند.” این گفته که بر زبان آوردنش به دیوانگی خارق العاده ای نیاز دارد، از زبان کسی بیان شده است که همواره حرف از «وحدت» می زد. مانند کسی که «چراغ» را می شکند و از «نور» حرف می زند. کاری که اگر فریبکاری و دشمنی با مردم نامیده نشود، یقیناً دیوانگی نامیده خواهد شد. بدین لحاظ اکثر سیاسیون بنام و برچسب خورده ما هرکدام یک «خمینی» مجسم میباشند.
از آقای بنی صدر که مهمترین چهره سیاسی شناخته شده میباشند بپرسید که در طی نزدیک سی سال که بی وقفه حرف از مبارزه و حمایت از جنبش مردم زده است، آیا یک لحظه به فکر ایجاد یک کانون و تشکل سیاسی افتاده است؟ آیا ایشان به جز روضه خوانی چه کار دیگری کرده. آیا مردم ما کمبود وعظ و اندرز دارند؟ آیا نوار و فیلم سخنرانی و بیانیه های سیاسی پا در هوا کم داریم؟ و آیا کدامشان به نتیجه رسیده اند؟
از اقای دکتر لاهیجی و سلامتیان که صدها میکروفن و منبر دارند بگیر تا گنجی و سازگارا. آیا کدام یک از اینها حرف از ضرورت داشتن یک حزب زده اند؟ کدام یک از اینهائی که سالها در کشورهای خارجی وبا زمینه فراهم زندگی کرده اند اقدام به ایجاد سازمانی کرده اند که برای پتانسیل پویای مردم بستری باشد تا در چارچوب آن، جنبشهای سیاسی اجتماعی مردم رهبری شده و از به هدر رفتن فرصتها جلوگیری شود. آیا اینها نمی دانند که اپوزیسیون بدون حضور و هماهنگی احزاب حرف پاوه و پوچی بیش نیست؟ این ها پدال گاز ماشینی را می فشارند که موتور ندارد و همگی دیوانه وار مبهوتند که چرا به پیش نمی رویم. آیا نمی دانند چرا؟
اگر نمی دانند که وای بر مردم ما، و اگر میدانند که مرتکب خطائی خیانت گونه شده اند، در غیر اینصورت چه نام دیگری می توان بر آنها نهاد الا “خمینی”! حق نیست اگر بگویم که ما هر کدام یک «خمینی» هستیم؟ ادامه دارد….
* باز خدا پدر کروبی را بیامرزد که برخلاف مرام امامش، اقدام به تشکیل حزب کرد و ضرورت این اصل مسلم را نادیه نگرفت.
Filed under: چه بایدکرد،ازکجاآغازکنیم؟ | No Comments »
Posted on اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۹ by vasabaha
از اولین نشانه های افول جنبش سبز و از تقریباً بعد از تظاهرات عاشورا، حقیر به طور مکرر می گفتم و می نوشتم که بدون فراخوان اعتصابات عمومی جنبش سبز پویائی خود را از دست خواهد داد و امروز این موضوع ثابت شده است. البته این گفته خیلی ها را خوش نمی آید و حق هم دارند چون پذیرش بر باد رفتن آنهمه پتانسیل وشور آزادیخواهی چنان ناخوشایند است که حقیر نیز مستثنی از آن نیست.
اینروزها وقتی رهبران جنبش سبز از برگزاری سالگرد ۲۲خرداد حرف می زنند حکایت از این می کند که آن جنبش دیگر وجود ندارد و مرده ای را میماند که در سالگرد فوتش مراسم یاد بود و بزرگداشت برگزار می کنند. آنان به جای اتخاذ روشها و تاکتیکهای جدید برای مقابله با به روزمرگی افتادن جنبش، حرف از برگزاری سالگرد و یادبود می زنند چنانکه بر هرچشم تیز بین و عقل دور اندیشی روشن است که بسنده کردن به سالگرد و یاد روز، نشان از زبونی و درماندگی کسانی دارد که هرچند خوب و دوست داشتنی و هرچند مردمی و درستکار، اما در میدان مبارزه تکلیف خود را با دوست و دشمن معلوم نکرده اند و پهلوانی را میمانند که توان ادامه مبارزه را ندارد اما، می خواهد بدون قبول شکست میدان را ترک کند.
پس از تظاهرات عاشورا و پس از سرکوبها و عدم تمکین حکومت ستمگر، وارد شدن به مرحله اعتصابات عمومی، هم زمان میسر و فراهمی را داشت، وهم ضرورتی انکار ناپذیر، زیرا، بر همه آشکار شده بود که حکومت به هیچ قیمتی قصد تمکین و برسمیت شناختن اکثریت قاطع مخالفینش را ندارد و با گذشتن از بحران اعتراضات در مناسبتهای ملی مذهبی، روز بروز کارآزموده تر و جسور تر میشود.
برای حرکت خود جوشی که رهبری حزبی و سازمانی ندارد و دارای کانون متمرکز و مشخصی برای تصمصم گیریها نیست و رسماً فاقد کوچکترین ارگان خبری و ارتباطی میباشد، نمی توان انتظار داشت که مردم به طور نامحدود در زیر ضربات مختلف دشمن مقاومت کنند و در صحنه بمانند. این در حالی است که دشمن روز بروز آبدیده تر شده و بر امور مسلط تر می شود و روشهای سرکوب و زمین گیر کردن مردم را تجربه کرده و بهبود می بخشد،از طرف دیگر، در نتیجه بدست نیاوردن یک نتیجه حداقلی، مردم روز بروزنومید، فرسوده تر و خسته تر شده و با مشاهده سرنوشت مبهم جانباختگان و شکنجه شدگان در بند حکومت، در سرازیری انفعال و نومیدی خواهد افتاد. فراخوان اعتصابات عمومی، تنها و تنها روشی بود که با اتخاذ آن می شد هم حکومت را به تمکین وادار کرد و هم مردم را امیدوارانه در صحنه نگهداشت. این فرصتی بود که رهبران از دست دادند و نتیجه آنرا در ۲۲بهمن مشاهده کردیم.
البته دور ذهن هم نیست که رهبران ماهیتاً با خواست و اراده مردمی بیکانگی دارند و اساساً با تحول بنیادین جامعه مخالفند و این حقیقت در شعارهایشان نیز آشکار است زیرا، همواره حرف از بازگشت به آرمانهای امامشان می زنند. آرمانی که نه هرگز وجو داشت و و اگر هم چیزی در حد حرف زده شده بود هر گز به مرحله نمود عملی رسید. در واقع آنچه از آرمانهای آن امام نمود پیدا می کرد یا کرد، تدارک وزمینه سازی رفتن به سوی پرتگاهی بود که امروز در آن سقوط کرده ایم. تازه، همان مقدار از شعارها و حرفهای بی اساس و متناقضی که از خمینی نقل می شود و سمبل آرمانهای رهبران جنبش قرار گرفته، چندین برابر آن، گفته ها و موضعگیریهائی از خمینی وجود دارد که روشها و سیاستهای حکومت را تأئید می کند.
آقای موسوی در همین یکی دو روز اخیر حتی حرف از عدم تمایل به در دست گرفتن حکومت و قدرت زده است. یعنی حتی از موضع کاندیداتوری برای گرفتن پست ریاست جمهوری نیزکاملاً عدول کرده و کسی هم از خود نمی پرسد که مگر رئیس جمهور بدون قدرت و حکومت هم داریم!. کسی هم ازایشان نمی پرسد که آقای موسوی، مگرریاست جمهوری را برای وعظ اندرز می خواستی؟ یا حالا که میخواهی با زیرآبی از میدان مبارزه خارج شوی این را می گوئی؟ عقب نشینیهای گام به گام و تاکتیکهای حمله به عقب ایشان نشان میدهد که در محذور مردم مانده و می خواهد با به روزمرگی انداختن جنبش و با برگزاری مراسم سالگرد، مردم را خوشدل به فاتحه خوانی و مجلس ترحیم کرده و بدون جلب توجه و ایجاد سوال صحنه را ترک گوید، زیرا او در راه یک عمل انجام شده ای قرار گرفت که برای خروج ازآن چاره ای ندارد جز اینکه به دور باطل و رسیدن به جای اول بسنده کند. جای اول، همان سالگرد و پایان در نقطه آغاز میباشد. هما ن چیزی که وعده اش را داده. بدین روش از محذور اخلاقی مردم نیز خارج می شود. مردمی که متحمل خسارت جانی و مالی فراوانی شدند و به امید رسیدن به آزادی و حقوق اولیه خود از هیچ کوششی فرو گزار نکردند. سالگرد یعنی پایان و سالگرد جنبش به ثمر نرسیده معنائی جز سکون و پایان ندارد. باشد تا انتخاباتی دیگر و فریبی دیگر …ادامه دارد
Filed under: امروز, مبارزه منفی | ۳ Comments »
Posted on اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹ by vasabaha
مهدی کروبی یکی از رهبران مخالفان دولت در ایران هشدار داده “عده ای در پی آن هستند که مجلس را فرمایشی کرده و نمایندگان را بی خاصیت جلوه دهند.”
مگر تا کنون فرمایشی نبوده؟!
این هم نشان دیگری از عدم قابلیت برای رهبری مردم و نشان دیگری از داشتن صلاحیت برای مصادره کردن پتانسیل مردم به نفع حکومت. همان کاری که یکبار توسط خاتمی انجام گرفت.مگر تاکنون مجلس غیر فرمایشی هم داشته ایم. آیا این حرف حامل چه پیامی است؟ ادامه دارد….
Filed under: امروز | No Comments »
Posted on اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹ by vasabaha
خمینی سال ۵۷ همانقدر قابل انتقاد بود که موسوی امروز. می گوئید نه، یک انتقاد کمی تند از آقای موسوی بکنید و لینکش را در همین بالاترین بگذارید بعد ببینید چه اتفاقی می افتد. حتی تحمل صرف دقیقه ای برای خواندن یک انتقاد دوستانه را نیز ندارند. به مجرد دیدن تیتر مطلب، سنگ است که بسویتان پرتاب می شود. آماج تیرهای بلائی می شوید که همگی شما را به انحراف و تفرفه افکنی در جنبش مردم متهم می کنند. این نشان از آن دارد که جامعه ما هنوز راه درازی در پیش دارد و تا رسیدن به یک جامعه دموکراتیک حداقلی، باید سالهای سال مبارزه کرد . البته اگر آن مبارزه مبارزه ای اصولی و حزبی باشد وگرنه خدا می داند پیمودن این راه دراز چند قرن دیگر طول بکشد.
بنده از ماهها پیش نشانه های عقب رفت و انفعال جنبش را تذکر می دادم. هرگاه شنونده یا خواننده ای داشتم سریعاً مورد اتهام تفرقه افکنی ووو… قرار گرفته ام. چرا؟ زیرا امروز آقای موسوی و کروبی معصومیت خمینی سال پنجاه و هفت را دارند و از گل بالاتر نبایدشان گفت. حتی باید برایشان کراماتی از قبیل در ماه و مریخ بودن نیز فرض کرد تا باعث سرعت گرفتن و دلگرمی جنبش بشود. این کیش شخصیت و شخصیت پرستی ما به جائی ره نخواهد برد. از نظر بسیجیها نیز خامنه ای جنایتکار عاری از هر گونه عیبی است. چه باید کرد؟ ادامه دارد….
Filed under: امروز | No Comments »
Posted on اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۹ by vasabaha
«میرحسین موسوی، از رهبران اصلاحطلب، در دیدار با با عزتالله سحابی، حبیبالله پیمان، محمد بستهنگار و شماری ازفعالان ملی-مذهبی تاکید کرد که هدف اصلی جنبش سبز تصاحب قدرت نیست بلکه تحول جامعه استـ».
به این می گویند، حمله به پشت سر، که عکس آن می شود فرار رو به جلو. یعنی عقب نشینی گام بگام. طوری که کسی متوجه نشود و آب از آب تکان نخورد.
Filed under: امروز | No Comments »
Posted on فروردین ۳۱م, ۱۳۸۹ by vasabaha
خمینی :”ریشه تمام مصیبتهایی که تاکنون برای بشر پیش آمده از دانشگاهها بوده است… همه مصیبتهایی که در دنیا پیدا شده از متفکرین و متخصصین دانشگاهی است… اگر به اسلام علاقه دارید بدانید که خطر دانشگاه از خطر بمب خوشه ای بالاتر است”
دیدار با اعضای دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه، ۲۷ آذر ۱۳۵۹
Filed under: یاوه گوئی های خمینی | ۱ Comment »
Posted on فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹ by vasabaha
اگر خمینی منافق نبوده و اگر این حرفها منافقانه نیست، پس شما بگوئید منافق چگونه است و چگونه حرف می زند؟!
صدور انقلاب
خمینی : “ما باید به هر قیمت شده باشد انقلاب خودمان را به تمام ممالک اسلامی و تمام جهان صادر کنیم.”(پیام به ملت، ۲۲ بهمن ۱۳۵۸)
خمینی : “باید در صدور انقلابمان به تمام جهان کوشش کنیم”(پیام نوروزی به ملت، اول فروردین ۱۳۵۹)
خمینی : “ما قصد صدور انقلاب اسلامی را نداریم. اینها حرفهای دشمنان اسلام است“(دیدار با مسئولان صدا و سیما، ۱۶ مرداد ۱۳۶۱)
…………………………………………………………………………..
جاسوسی و خبر چینی
خمینی : “هیچکس حق ندارد برای کشف جرم و گناه جاسوسی دیگران را بکند زیرا این خلاف مقررات اسلام است.”(ماده۶ از فرمان۸ ماده ای امام خمینی به ملت، جماران، ۱ مرداد ۱۳۶۱)
خمینی : “دانش آموزان باید با کمال دقت اعمال و کردار دبیران و معلمین خود را زیر نظر بگیرند و اگر خدای نکرده در یکی از آنها انحرافی ببینند بلافاصله به مقامات مسئول گزارش نمایند… این کار را به صورت مخفی انجام دهند”(پیام به دانشجویان، دانش آموزان، استادان و دبیران، بازگشایی مدارس در سال تحصیلی ۶۱-۶۲ ، ۱ مهر ۱۳۶۱)
……………………………………………………………………………
مواد مخدر و اعدام
خمینی : “تعجب میکنم که این دولت(شاه) چگونه فکر میکند…در نظر دارند قاچاقچیان هروئین را اعدام کنند. این موضوع نه تنها خلاف اسلام است. خلاف انسانیت هم هست”(کتاب ولایت فقیه نوشته امام خمینی، نجف ۱۳۵۵)
خمینی : “اینهایی که مواد مخدر میفروشند شرعاً مستوجب اعدامند و باید بدون هیچ تاخیری اعدام شوند. هیچ ترحمی هم در مورد آنها جایز نیست”(۳۰ اردیبهشت ۱۳۵۹)
………………………………………………………………………..
بنی صدر
خمینی : “جناب آقای بنی صدر را همین مردم کوچه و بازار از پاریس آوردند اینجا و رئیس جمهور کردند، برای اینکه مردی مسلمان است، مومن است، خدمتگزار است”(دیدار با استانداهای کشور، جماران، ۱۸ آذر ۱۳۵۹)
خمینی : “این آدم از اول ادعا میکرد که مسلمان است و برای اسلام کار میکند و کذا. من هم از اول فهمیدم دروغ میگوید“(دیدار با افسران و درجه داران، جماران، ۳ شهریور ۱۳۶۰)
Filed under: یاوه گوئی های خمینی | ۳ Comments »
Posted on فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹ by vasabaha
اوریانا فالاچی در مصاحبه با خمینی
اوریانا فالاچی : شما موسیقی را عامل فساد و شهوترانی دانسته اید. ولی آیا آثار موسیقی کسانی چون باخ و موتسارت و بتهون و وردی را نیز با این همه معنویت آنها عامل فساد میدانید؟
خمینی : من اینهایی را که اسم بردید نمیشناسم ولی اگر مارش جنگی ساخته باشند کارشان خوب است. در غیر اینصورت کارشان قابل قبول نیست.
…………………….
آخوند موسیقی را حرام می انگارد چون آنرا نمی شناسد، همانطور که زمانی گوجه فرنگی را حرام کرده بود. گوجه فرنگی را نمی شناخت و به همین دلیل آنرا از شراب و قمار و لواط حرام تر می انگاشت. حتماً شنیده اید که آخوندی پسر خود را بجرم خوردن گوجه فرنگی از خانه اش بیرون می کند که: “ شراب خوردی چشمپوشی کردم، قمار کردی تو را بخشیدم، لواط کردی هیچ نگفتم، حالا کارت به جائی رسیده که گوجه فرنگی می خوری؟! برو بیرون که دیگر این خانه جای تو نیست”.
Filed under: یاوه گوئی های خمینی | No Comments »
Posted on فروردین ۷م, ۱۳۸۹ by vasabaha
در یکی از سفرهای شاه به اصفهان، از آقای ارحام صدر درخواست می شود که برای شاه برنامه ای اجرا کنند. ارحام نیز چند روز مهلت می خواهد تا نمایشی را برای اجرا آماده کند، اما به او می گویند شاه یکی دو روز بیشتر در اصفهان نیست. ارحام نیز می گوید اگر اینطور باشد مجبوریم یکی از نمایشهای قبلیمان را اجراء کنیم و نمایش «مادموازل عمه خانم» را پیشنهاد می کند. نمایش و تئاتر «مادموازل عمه خانم» داستان یک خانم رشتی (گیلانی) است که از فرنگ بر گشته و در طول نمایش با لهجه گیلکی صحبت می کند و شاه این را می دانست چون موضوع نمایش نیز پیشاپیش به اطلاع شاه می رسید. Read more »
Filed under: امروز, شاید طنز | No Comments »