مفرّی مطلب محشرخر را

این شعر فراموش شده ام را در فیسبوک یک ناشناس دیدم که با سلیقه خود متن کوتاه و عکسی به آن افزوده بود. کار آن شخص مرا برآن داشت که شعر مذکور را اینجا نقل کنم. البته یادم هست که در پست قبلی همین وبلاگ، از بیماری شعری خودمان  نوشته ام.
……………………………………

یارب به چه سنگی زنم از دست تو سر را
کـــــاوار* نمــودی سرمان این همه خــر را
کم بود همه بار که بر پشت نهادیم ؟!
کردی تو مسلط به سرم رهبر خر را ؟!
سایم به سرم سنگ و شوم ملتمس غیب
تا با سقطش دفع کنی از همه شر را
دوشم بشد ابلیس ببالین و چنین گفت
هیهات، مفرّی مطلب محشر خر را
نوشیدن جام می و مستیت بهانه است
خشکاندن تاکت نکند دفع ضرر را
این شهر پر از سرخر بالقوه و هیهات
بالفعل شود پور چو رانی تو پدر را
خر تو خر و آشفته شده شهر سراسر
دیگر نشناسند کسان مرز و ممر را
در ظلمتِ دینی که زده خیمه بر این شهر
امید کجا مانده بر این بام سحر را
درویش مشو هم نفس حافظ و سعدی
زیرا که نپرسد ز تو کس قیمت خر را**
ح درویش
……………..
*که آوار
** خرت به چند

بیماری شعری ایرانیان و خبط دماغ شعرا

شعر گوئی و هجو و ظنز و انتقاد و تکرار آن امروز به جائی رسیده که دیگر اثر معکوس  پیدا کرده بطوریکه دقیقاً مانند مصرف بی رویه آنتی بیوتیک شده است. بیمار را معتاد و ضعیف، و میکروبها را مصون و مقاوم کرده است. البته از دیرباز همواره حکایت شعر خوانی و شاعر بازی ما ایرانی ها کارش به سوپاپ اطمینانی برای پیشگیری از جنبش های سیاسی اجتماعی ختم شده  و جز تسکین  و آرامش  روانی کاذب اثر دیگری نداشته است. در برابر هر نابسامانی و مشکل و مانعی که پیدا میشود به فراخور حال شعری می گوئیم و رضایت خاطر پیدا می کنیم که به تکلیف عمل کرده ایم و از این کار خوش حالیم که پایمان را از خط بیرون گذاشته ایم و دهن طرف را سرویس کرده ایم.

این حکایت،  دردی هزار ساله است. از تملق و چاپلوسی رودکی برای تشویق  به سفر وجلب توجه شاه،(میر سرو است و بخارا آسمان) گرفته تا انتقاد و فحاشی حاکمین و شاهان، (پدر ملت ایران اگر این بی پدر است)، همگی جایگزین چندصد ساله بی تحرکی و خمودگی  مردمی بوده است که دوست داشته اند آن طرف جوی بایستند و به حریف و دشمن خویش فحش بدهند، و فحش بستانند،( داستان و ضرب المثل اصفهانیها). عقده گشائی بکنند و آرامشی دروغین پیدا بکنند. همواره هم نگران بوده اند و به حریف هم توصیه می کرده اند که سر جای خود بایستد و وارد دعوا نشود که مبادا یقه پیراهنشان پاره شود. آری،  با فحش دادن و فحش ستاندن خواسته ایم که نابسامانی در امور سیاسی و اقتصادی را حل و فصل کنیم و جامه عدالت و برابری را با کوک حرف و وراجی بدوزیم.  با بالا و پائین کردن واژه ها و با دادن وزن و آهنگ و قافیه به جملات قناس و عجیب الخلقه، خواسته ایم که کوهها را به حرکت در بیاوریم. با حرف و هوا فریدون و کاوه ساخته ایم و ضحاک به بند کشیده ایم و عدالت گسترده ایم، همه و همه بادی در هوا، همین.

به همان میزان و مقداری که  از میدان کار و زار باز مانده ایم در میدان حرف و حرافی جولان داده ایم. با شعر و رجز خوانی موزون خویش بدی مذهب را به هزاران گونه تشریح کرده و توضیح داده ایم.  با زیبا ترین جملات موزون و مقفای بدیع، هنرمندانه بدی دشمن را ثابت کرده ایم و از محاسن انسادوستی و آزادی گفته ایم. حسنی بده، بد بد. همین. پشمی هم از کلاه ستمگر و چپاول کنندگان مردم کم نشده است.

درحالیکه خون ضحاک در رگهای خودمان جاری بوده،  روضه فریدون و ضحاک خوانده ایم. مگر بیماریم یا دردی داریم که سخن گفتن خود را چنان بپیچانیم که فقط بدرد تمرین و تکرار بخورد. چه دردی داریم، و چه دردی را درمان کرده ایم؟ یعنی فکر می کنید وقتی با واژه های بدیع و چند پهلو و با جملات موزون و مقفا حرف زدیم آنوقت مسائل و معضلاتمان حل می شود؟ کدام جامعه و کشوری را سراغ دارید که با اندازه ما .. س  وشعر و شاعر داشته باشد؟ همه تاریخ ما پر است از شاعر و قصیده سرا، دیوان و بوستان و گلستان و مثنوی….. اساسا همه ادبیات ما در زمینه تملق و چاپلوسی مدح و ستایش و هجو دشنام و انتقاد خرج شده است. آفتابه لگن صد دست …… .

اگر از اندک فهم و شعوری برخوردار بودیم می فهمیدیم که از همه سوراخهایمان شعر فوران می کند و اسهال شعر گرفته ایم. بس می کردیم  و به جای اینهمه خربزه اندکی هم فکر نان میکردیم. بس کنید. اقلاً سوپاپ اطمینان نشوید تا شاید این فشارها از سوراخ دیگری غیر از مقعد شعرمان بیرون بزند. اگر قرار بود با شعر به جائی برسیم حالا از آنطرف مریخ هم گذشته بودیم. یعنی این را نمی فهمید؟ً!

 

در گلستان- تاج

وقتی اسید پاشی کار خارجی ها است

وقتی اسید پاشی را به خارجیها و عناصر اطلاعاتی آنان نسبت می دهند به معنی این است که عاملین این جنایت هرگز دستگیر و معرفی نخواهند شد. با این ترفند قدیمی و سابقه دار حکومت  به یک تیر چند  نشان راهدف  می گیرد. Read more »

ناهیان منکر و آمران معروف هنوز از لواط و تجاوز منع نشده اند. فقط قتل و اهانت وافترا و ضرب و جرح

 

Monkar

 

در گفتمان اخیرعناصر حکومتی پیرامون موضوع اسید پاشی، بروشنی دیده می شود که در دیدگاه آنان قتل و ضرب و جرح و توهین  وهتک حرمت انسانها  ابزار هدایت جامعه حاکمان محسوب می شوند Read more »

داد و ستد پایاپای

شما چه اندازه دزد هستید؟!

هنگامی که پول  ابداع نشده بود هر کس مازاد دسترنج و کار خویش را با کالائی که نیاز داشت آلیش* می کرد و زندگی می چرخید. گندمکار گندم میداد و پوستین می برد. پوستین دوز تنپوش گندمکار را فراهم می کرد و گندمکار نان پوستین دوز را. Read more »

رابطه امام جمعه اصفهان و سرویسهای اطلاعاتی بیگانه

وقتی مسئولین کشور فله ای و شکمی حرف می زنند، نمی شود بین امام جمعه و جاسوس بیگانگه فرقی گذاشت.

خوب، باید یکی بگوید که اسید پاشی تحریک امام جمعه بوده یا سرویسها اطلاعاتی بیگانه!

امام جمعه به تحریک اعتراف کرده، وابستگی به بیگانگان را شما بگوئید.

asid

فرق امام جمعه و جاسوس بیگانه در این است که جاسوس بیگانه تنها می تواند یکی دو نفر را به اسید پاشی تحریک کند، آنهم با سختی و مخفیانه و سری،  اما امام جمعه همه مردم را علنا دعوت به اسید پاشی میکند. چون هر موجود دوپائی که پای منبر روضه او نشست حق دارد شخصاً  قاضی و مجری قانون بشود. یعنی همان امر به معروف و نهی از منکر. حالا از لسان به ید رسیده، تقصیر جاسوس بیگانه، ببخشید تقصیر امام جمعه نیست.

این درد مشترک

این درد مشترک* Read more »

مگربا حجابها درامنیت بوده‌اند که بی حجابها را تهدید می کنید!؟

bbc

این زمزمه ها  از تراوشات فکر آخوندها است که به گوش می رسد: « علت تجاوز به زنان بد یا بی حجاب  تحریک خود آنان میباشد». این  بدان معنا  است که متجاوزین بیگناه هستند و تلویحا القاء می شود که حق شکایت نیز دارند چرا که این متجاوزین  خودشان قربانی  بوده اند. قربانی تحریکات زنی که  ممکن است جائی از سر و رویش نمایان شده باشد. Read more »

انقلاب آسان

LAB-pyaz

داستان آزادیخواهی، مبارزه رهائی بخش  و برابری طلبی زنان امروز ایران آدم را بیاد آن گروه دوستانی می اندازد که به باغ و صحرا رفته بودند و هر کس به انتخاب خود چیزی برای خوردن برده بود. هنگام ظهر سفره گستردند و آورده خویش را بر سفره گذاشتند. همه پیاز آورده بودند. از نان و پنیر وخوراکی های دیگر خبری نبود. آنقدر پیاز خوردند که آب از هر نه سوراخشان روان شده بود.

Read more »