Posted on آذر ۱۱م, ۱۳۸۸ by vasabaha
بنا به گزارش بی بی سی پنج شهروند بریتانیائی امروز آزاد شدند.http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091202_he_yachtmen_freed.shtml
این پنج ملوان متجاوز که پس از دستگیری توسط سپاه پاسداران از شغل تجاوز کارانه خود توبه کردند، تعهد کردند که به شهروندان خوب بریتانیائی تبدیل شوند.
مقام ریاست جمهوری تصمیم گرفتند که برای تنبه و عبرت دیگر بریتانیائیهای متجاوز به این پنج ملوان سابق [...]
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ by vasabaha
پنج ملوان بریتانیائی برای سفارش دوخت کت و شلوار وارد آبهای ایران شدند. اطلاعات گشت دریائی سپاه اعلام کرد که ملوانان متجاوز در مورد گز و صنایع دستی اصفهان نیز سفارشاتی به دفتر ریاست جمهوری ارسال کرده اند.ضمن کنفرانس خبری کوتاهی، آقای مشائی اعلام کرد که آقای احمدی نژاد جهت ملاقات با ملوانان متجاوز تمامی برنامه های [...]
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on آذر ۸م, ۱۳۸۸ by vasabaha
همه را فرار دادی ز تعفن کلامت
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸ by vasabaha
راه کار اینه
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸ by vasabaha
هنوز چند ماهی از آنچه انقلابش مینامند نگذشته بود. شیخ عباس که یک از مدرسین مدرسه نیماور اصفهان نیز بود بر منبر رفته و چاشنی روضه آن شبش این حکایت بود که از زبان خودش عیناً نقل میکنم. او از درد و دل یک شتر با خداوند میگفت: «خداوندا، خار بیابان را خوراکم قرار دادی، خوردم [...]
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ by vasabaha
تو به پشت میز سیما ،به سخن چو بر نشستی
مگسک خیال می کرد، تو بر خلا نشستی
مگسی به خشم اندر، ز تعفن کلامت
تو حیا نکردی آخر ، درآن خلا نبستی
بُل عجب نمایشی بود و عجب حکایتی دوش
مگست پبام می داد و تو کار می نبستی
بنما حذر که بر تو، مگسی شود ابابیل
زندت به سنگ سجیل، شوی [...]
Filed under: امروز, شاید طنز, شعر | ۴ Comments »
Posted on خرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ by vasabaha
به کاهدان گر زدی،
به سال هشتادو چار،
خلق کنار ایستاد،
تو ماندی و آن بـَـبــُو
فقط فلان دیدی و، هیچ ندیدی کدو؟
هیچ ندزدیده کس،
چنانکه تو برده ای ،
رهبر شیطان صفت ،
ای تو بدتر از عدو
تو آن یکی دیده ای، لیک ندیدی کدو
هیچ ندیده کسی،
دزد به این خیره گی،
خیره سری را حدی است،
سارق بی آبرو
تو کیر خر خواهی و هیچ [...]
Filed under: امروز, شاید طنز, شعر | ۴ Comments »
Posted on خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷ by vasabaha
تو می گوئی خلایق نیست لایق
جفائی را که خــود بنیان آن شد؟!
خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!
مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟!
ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخ
کجا بی رأیشان خندان توان شـــد
به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!
به جاکش رأی تا جنت مکان شد؟
در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاس
به رأی مصلحین بار گران شد
چنین سر شد که [...]
Filed under: شاید طنز, شعر | ۱ Comment »
Posted on اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷ by vasabaha
وقتی شرح حال و زندگی و روزگار ما در بغل گوش شهری چون اصفهان آنطور بود، می توان حدث زد که در سیستان و بلوچستان و کردستان و روستاها و شهر های دیگر مردم چه وضعی داشتند.
وقتی ما، بچه هائی که قرار بود نسل آینده کشور و عبور کنندگان از دروازه های تمدن بزرگ باشیم، [...]
Filed under: شاید طنز | ۱ Comment »
Posted on فروردین ۲۵م, ۱۳۸۷ by vasabaha
صبح زود مش رمضون سوار بر قاطرش داشت میرفت شهر . راضى و خوشنود از قاطر قبراقش که تازگى خریده بود آخرین پرچین هاى آبادى را پشت سر مى گذاشت که به کاممد رسید . با غرور وتبختُر از کاممّد پرسید: کجا ؟
کاممّد گفت : شهر.
مش رمضون : سوار شو . منم مى رم شهر [...]
Filed under: شاید طنز | No Comments »