Posted on تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ by vasabaha
تو به پشت میز سیما ،به سخن چو بر نشستی
مگسک خیال می کرد، تو بر خلا نشستی
مگسی به خشم اندر، ز تعفن کلامت
تو حیا نکردی آخر ، درآن خلا نبستی
بُل عجب نمایشی بود و عجب حکایتی دوش
مگست پبام می داد و تو کار می نبستی
بنما حذر که آمد، پشه طیرنا ابابیل
زندت به سنگ سجیل، شوی فنا [...]
Filed under: امروز, شاید طنز, شعر | ۴ Comments »
Posted on خرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ by vasabaha
به کاهدان گر زدی،
به سال هشتادو چار،
خلق کنار ایستاد،
تو ماندی و آن بـَـبــُو
فقط فلان دیدی و، هیچ ندیدی کدو؟
هیچ ندزدیده کس،
چنانکه تو برده ای ،
رهبر شیطان صفت ،
ای تو بدتر از عدو
تو آن یکی دیده ای، لیک ندیدی کدو
هیچ ندیده کسی،
دزد به این خیره گی،
خیره سری را حدی است،
سارق بی آبرو
تو کیر خر خواهی و هیچ [...]
Filed under: امروز, شاید طنز, شعر | ۴ Comments »
Posted on شهریور ۹م, ۱۳۸۷ by vasabaha
ایران : ما به دوستان فرانسوی گفته بودیم که نیازی به نشست مجدد نیست زیرا مشکلات و موانع قبلی همچنان وجود دارند.
انگلیس : حتماً توجه دارید که ما برای مهمانی و تفریح دور هم جمع نشده ایم. برای میمانی و رفت و آمد دوستانه ، باید اول مشکلات و اختلافات حل شده و گنار گذاشته [...]
Filed under: از هر دری, حکایت, شاید طنز | ۱ Comment »
Posted on خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷ by vasabaha
تو می گوئی خلایق نیست لایق
جفائی را که خــود بنیان آن شد؟!
خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!
مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟!
ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخ
کجا بی رأیشان خندان توان شـــد
به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!
به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟
در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاس
به رأی مصلحین بار گران شد
چنین سر شد که [...]
Filed under: شاید طنز, شعر | ۱ Comment »
Posted on اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۷ by vasabaha
وقتی شرح حال و زندگی و روزگار ما در بغل گوش شهری چون اصفهان آنطور بود، می توان حدث زد که در سیستان و بلوچستان و کردستان و روستاها و شهر های دیگر مردم چه وضعی داشتند.
وقتی ما، بچه هائی که قرار بود نسل آینده کشور و عبور کنندگان از دروازه های تمدن بزرگ باشیم، [...]
Filed under: شاید طنز | ۱ Comment »
Posted on اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۷ by vasabaha
در حالیکه شاهنشاه آریامهر از رسیدن به در های تمدن بزرگ حرف می زد و در سخنرانیهایش از وضعیت مالی بسیار خوب کشورش داد سخن می داد، بچه های خرد سال زیادی بدنبال کشف و جمع آوری سرگین خر بودند تا شبهای سرد زمستان را بتوانند گرم و راحت بخوابند. اینکه بعضی از آن کودکان [...]
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۷ by vasabaha
تقدیم به شاهزاده رضا پهلوی، به شهبانو فرح، به سلطنت طلبان و همه آخوندها و صد البته به تمام مصرف کنندگان نفت در اروپا و امریکا
در سنین شش تا پانزده سالگی هر وقت الاغی را می دیدم که دارد پهن می کند، احساس می کردم در های تمدن بزرگ برویم گشوده شده است واز [...]
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on فروردین ۲۵م, ۱۳۸۷ by vasabaha
صبح زود مش رمضون سوار بر قاطرش داشت میرفت شهر . راضى و خوشنود از قاطر قبراقش که تازگى خریده بود آخرین پرچین هاى آبادى را پشت سر مى گذاشت که به کاممد رسید . با غرور وتبختُر از کاممّد پرسید: کجا ؟
کاممّد گفت : شهر.
مش رمضون : سوار شو . منم مى رم شهر [...]
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on آذر ۲۶م, ۱۳۸۵ by vasabaha
دهم محرم بود .تعزیه به حساس ترین قسمت خود رسیده بود. تجسّمى غم انگیز از عصر عاشورا . یاران امام حسین همه کشته شده بودند .
فریاد استغاثه امام به گوش مى رسید: «هل من ناصــــــر یَنصُـــر نى؟ هل مِن مُُعین یُعینَنى؟»
بناگهان شیرى غرّان به میدان آمد. قبل از هر چیز جهت عرض ادب ورخصت جنگ [...]
Filed under: شاید طنز | No Comments »
Posted on مرداد ۱۶م, ۱۳۸۴ by vasabaha
آیا میدانید چه بر سر رستم آمد ؟ رستم شاهنامه را نمى گویم . رستم فرخّزاد ، سردار سپاه حکومت ساسانیان را مى گویم.
Filed under: شاید طنز | ۴ Comments »