<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>واصباحا &#187; شاید طنز</title>
	<atom:link href="http://vasabaha.com/category/shaayad-tanz/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://vasabaha.com</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 20:53:14 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>پیامبری بنام، پیربابا</title>
		<link>http://vasabaha.com/1390/07/10/pirbaabaa/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1390/07/10/pirbaabaa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Oct 2011 20:05:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخوند]]></category>
		<category><![CDATA[امروز]]></category>
		<category><![CDATA[حکایت]]></category>
		<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=2114</guid>
		<description><![CDATA[یکی بود و دوتا نبود. سه تا رفیق بودند. ابراهیم و موسی و آن سومی هم پیربابا . جز ساعات خواب و خلوت و خلا، همه جا با هم بودند. روزی از روزهای ماه رمضان به  مسجد محل رفته بودند. تعدادی آخوند مشغول ختم قرآن بودند. نوبت آخوند ملاعلی رسیده بود که آیه ای را خواند که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی بود و دوتا نبود. سه تا رفیق بودند. ابراهیم و موسی و آن سومی هم<strong> پیربابا .</strong> جز ساعات خواب و خلوت و خلا، همه جا با هم بودند. روزی از روزهای ماه رمضان به  مسجد محل رفته بودند. تعدادی آخوند مشغول ختم قرآن بودند. نوبت آخوند ملاعلی رسیده بود که آیه ای را خواند که نام «موسی و ابراهیم» در آن وارد شده بود. پس از ختم جلسه و هنگام خروج از مسجد، موسی و ابراهیم بدون توجه به  پیربابا راه خویش گرفتند رفتند. پیربابا بر سرعت خویش افزود تا به آنان بپیوندد اما با اعتراض آنان روبرو شد که: « نام ما در قرآن وارد شده و در شأن ما نیست که با تو رفت آمد داشته باشیم»ـ<br />
پیربابا،  نگران و دلخور  به خانه ملاعلی رفت و پرسید: این نامها  از کجا وارد قرآن شده است؟ ملاعلی جواب داد که اینها نام پیامبران پیشین میباشد.  پیربابا پرسید: آیا پیامبری بنام پیربابا نداریم که نامش در قرآن ذکر شده باشد؟ او جواب داد که نه. پیربابا گفت: آیا میشود در جلسه بعدی قرآن نام پیربابا را در یک گوشه ای از آیات بگنجانی؟ ملاعلی با اعتراض گفت : اعوذبالله، این کار کفر است و گناه و کفاره فراوان دارد. پیربابا پیشنهاد داد که کفاره اش را هرچقدر باشد من میدهم. ملاعلی پنج گوسفند را به عنوان کفاره تعیین کرد. پیربابا اضافه کرد که مقداری هم کشک و پنیر اضافه میدهم به شرط اینکه هر وقت من اشاره کردم آیه مورد نظر را تلاوت بکنید. ملاعلی قبول کرد و پیربابا رفت که کفاره را فراهم کند.<br />
روز موعود فرا رسید و موسی و ابراهیم در قسمتی دیگر از مسجد و دور از پیربابا نشسته بودند. پیربابا چشمکی به ملاعلی زد و منتظر ماند. او نیز  آیه آخر را اینطور تمام کرد: «&#8230;..<em>.و پیربابا کلباً کبیراً*</em>.» آخوند دیگری که روبروی  ملاعلی نشسته بود نیم خیز شد تا لب به اعتراض بگشاید که ملاعلی انگشت سکوت بر روی بینی اش گذاشت و ادامه داد: «<em> خمس غنم و کشکاً و پنیراً. نصفاً لک و نصفاً لی والله خیر الرازقین**</em>».<br />
شما نیز باور داشته باشید که اگر سهم اختلاس به جیب آخوندها برسد نام اختلاس گران را در ردیف نام انبیاء و رسل وارد می کنند و آب در آسیاب تکان نخواهد خورد.</p>
<p>* پیربابا سگ بزرگی است<br />
** یعنی، پنج گوسفند و کشک و پنیر در کار است. نصفش مال تو و نصفش مال من، حرف نزن که خدا بهترین روزی رسان است</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1390/07/10/pirbaabaa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جیب ما را نزن، ماشینت تو سرت بخوره</title>
		<link>http://vasabaha.com/1389/10/13/jib-zan/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1389/10/13/jib-zan/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Jan 2011 07:18:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1960</guid>
		<description><![CDATA[آقای سبورچیان، نه ببخشید، آقای احمدی نژاد خواسته ماشینش را بفروشه خرج مسکن مردم بکنه. با پول ماشینش دروغ هم که نگوید و کلک نزند چهارتا خونه هم نمیشود ساخت. تا همین جا خانه میلیونها نفر خالی و خراب کرده. پول خانه سازی میلیونها نفر را برای بیگانگان فرستاده و خرج تدارک استقبال از خودش در لبنان و وو.. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقای سبورچیان، نه ببخشید، آقای احمدی نژاد خواسته ماشینش را بفروشه خرج مسکن مردم بکنه. با پول ماشینش دروغ هم که نگوید و کلک نزند چهارتا خونه هم نمیشود ساخت. تا همین جا خانه میلیونها نفر خالی و خراب کرده. پول خانه سازی میلیونها نفر را برای بیگانگان فرستاده و خرج تدارک استقبال از خودش در لبنان و وو.. کرده. تازه، از پول ساندیس هم حرفی نمی زنم.<br />
 بقول «<strong>خاله قزی</strong>» :<strong> </strong>تو جیب ما را نزن، ماشینت تو سرت بخوره.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1389/10/13/jib-zan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>احمدی نژاد و الاغ راستگو</title>
		<link>http://vasabaha.com/1389/07/01/ahmadinejad-ya-olagh/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1389/07/01/ahmadinejad-ya-olagh/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Sep 2010 16:06:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1879</guid>
		<description><![CDATA[پیرامون تکذیب حکم سنگسار سکینه محمدی آشتیانی
مرد کشاورزی به خانه همسایه اش رفت تا الاغ او را برای انجام کاری قرض بگیرد. صاحب خانه گفت که الاغش در خانه نیست و آنرا به مزرعه برده اند. مرد کشاورز خداحافظی کرد که برود اما هنوز از خانه همسایه خارج نشده بود که صدای عرعر الاغ از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>پیرامون تکذیب حکم سنگسار سکینه محمدی آشتیانی</strong></p>
<p>مرد کشاورزی به خانه همسایه اش رفت تا الاغ او را برای انجام کاری قرض بگیرد. صاحب خانه گفت که الاغش در خانه نیست و آنرا به مزرعه برده اند. مرد کشاورز خداحافظی کرد که برود اما هنوز از خانه همسایه خارج نشده بود که صدای عرعر الاغ از داخل طویله بلند شد. مرد کشاورز گفت : همسایه جان، مثل اینکه الاغ در خانه است. همسایه با اعتراض جواب داد : تو حرف من آدم را ول کرده و  حرف یک الاغ را قبول می کنی؟ </p>
<p>آری آقای احمدی نژاد، ببخشید، آقای سبورچیان، تو که رئیس جمهور ایران نیستی، اما اگر هم باشی مردم دنیا عرعر الاغ را به حرفهای تو ترجیح خواهند داد زیرا اگر به اندازه یک الاغ حیا و شعور داشتی چنین دروغی نمی گفتی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1389/07/01/ahmadinejad-ya-olagh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پناه بر یزید و آل بوسفیان</title>
		<link>http://vasabaha.com/1389/06/10/panaah-bar-yazid/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1389/06/10/panaah-bar-yazid/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 22:31:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1904</guid>
		<description><![CDATA[از هنگامیکه این حکایت به رشته تحریردرآمده، صدها دزد و راهزن  به تکذیب یا تصحیح گفته آن شغال بخت برگشته برخاسته و اعاده حیثیت کرده اند که : «اولاً، آن گروهی که نشانه های سیادت و مدارک انتساب به آل علی را از زمین برگرفتند جاسوسان و فرستادگان خلیفه متوکل بودند که به تعقیب فرزندان بوتراب گماشته شده بودند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از هنگامیکه این <a href="http://vasabaha.com/1389/06/08/seyede-az-khar-parideh/"><strong>حکایت</strong></a> به رشته تحریردرآمده، صدها دزد و راهزن  به تکذیب یا تصحیح گفته آن شغال بخت برگشته برخاسته و اعاده حیثیت کرده اند که : «اولاً، آن گروهی که نشانه های سیادت و مدارک انتساب به آل علی را از زمین برگرفتند جاسوسان و فرستادگان خلیفه متوکل بودند که به تعقیب فرزندان بوتراب گماشته شده بودند نه دزدان و راهزنان، که ما دزدان و اجدادمان هرگز سرشتی چنین ناپاک نداشته ایم که اعمال زشت خویش به حساب فرزندان علی بگذاریم و نام نیک آن بزرگان را دستمایه کارهای ناپسند خویش بکنیم. دوم اینکه، آن فرومایگان بر اسب سوار بودند و نه خر، اما، قدر مسلم این است آن «پریدن» از روی خر یا اسب، هرچه بود  آل علی را برسکوی اتهام نشاند و امت محمد را بر پرتگاه تشکیک دین حق، که اگر فرزندان و نوادگان آل علی از قماش خمینی و خامنه ای باشند، پناه بر یزید و آل بوسفیان.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1389/06/10/panaah-bar-yazid/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سید «ازخر پریده»ـ</title>
		<link>http://vasabaha.com/1389/06/08/seyede-az-khar-parideh/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1389/06/08/seyede-az-khar-parideh/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 21:36:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1842</guid>
		<description><![CDATA[شغال را گفتند چگونه است که هنگام دویدن زوزه هم می کشی؟ جواب داد: پس از امامت این «سیدِ از خر پریده» هیچ کاری عجیب نیست. گفتند «سیدِ از خر پریده» چگونه سیدی است؟   گفت :
در زمان خلیفه متوکل عباسی کاروانی به قصد زیارت کربلا عزم سفر کرد. در راه خبر آوردند که بر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شغال را گفتند چگونه است که هنگام دویدن زوزه هم می کشی؟ جواب داد: پس از امامت این «سیدِ از خر پریده» هیچ کاری عجیب نیست. گفتند «سیدِ از خر پریده» چگونه سیدی است؟   گفت :<span id="more-1842"></span></p>
<p>در زمان خلیفه متوکل عباسی کاروانی به قصد زیارت کربلا عزم سفر کرد. در راه خبر آوردند که بر تمام دروازه های شهرها گزمه و عسس و جاسوس گماشته اند که فرزندان علی را دستگیر کرده و به سیاهچال بیاندازند. کاروانیان هر کس نشان و مدرکی حاکی از نسبت و بستگی به محمد و آل علی بهمراه داشت بر زمین افکند و بلا از خود دور ساخت. گروهی از حرامیان و راهزنان از پس آن غافله سر رسیدند و با دیدن اشیائی که بر زمین ریخته بود از خرهای خود به پائین پریدند و آن نشانه ها را برگرفتند. رئیس حرامیان گفت : این نشانها را حفظ کنید که روزی به کارمان خواهد آمد. این بود که آن حرامیان با پریدن از «خر» نسب سیادت کسب کردند و به جای «کاروان دزدی» در بیابان،  در شهر و دارالعماره به سر کیسه کردن مردم پرداختند. از آنروز، دیگر «سیدِ آلِ علی» پنهان گشت و«سیدِ از خر پریده» پدیدار.***<br />
&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>***از هنگامیکه این <a href="http://vasabaha.com/1389/06/08/seyede-az-khar-parideh/"><strong>حکایت</strong></a> به رشته تحریردرآمده، صدها دزد و راهزن  به تکذیب یا تصحیح گفته آن شغال بخت برگشته برخاسته و اعاده حیثیت کرده اند که : «اولاً، آن گروهی که نشانه های سیادت و مدارک انتساب به آل علی را از زمین برگرفتند جاسوسان و فرستادگان خلیفه متوکل بودند که به تعقیب فرزندان بوتراب گماشته شده بودند نه دزدان و راهزنان، که ما دزدان و اجدادمان هرگز سرشتی چنین ناپاک نداشته ایم که اعمال زشت خویش به حساب فرزندان علی بگذاریم و نام نیک آن بزرگان را دستمایه کارهای ناپسند خویش بکنیم. دوم اینکه، آن فرومایگان بر اسب سوار بودند و نه الاغ، اما، قدر مسلم این است آن «پریدن» از روی خر یا اسب، هرچه بود  آل علی را برسکوی اتهام نشاند و امت محمد را بر پرتگاه تشکیک دین حق، که اگر فرزندان و نوادگان آل علی از قماش خمینی و خامنه ای و خاتمی باشند، پناه بر یزید و آل بوسفیان.</p>
<p>ح . درویش</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1389/06/08/seyede-az-khar-parideh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>استراتژی رهبران ایران.«اگر نماز نباشد کفش باشد»ـ</title>
		<link>http://vasabaha.com/1389/04/06/kafsh-namaz/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1389/04/06/kafsh-namaz/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Jun 2010 23:17:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1784</guid>
		<description><![CDATA[      برای خریدن خر با یکی از دوستانم مشورت می کردم که آدرس روستائی را به من داد و گفت خرهای خوبی دارد ولی فروشی باشند یا نه، نمی دانم.
     نزدیک های ظهر بود که به روستای مورد نظر رسیدم. موقع نماز بود و من که نه دوست و آشنائی در آن روستا داشتم و نه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">      برای خریدن خر با یکی از دوستانم مشورت می کردم که آدرس روستائی را به من داد و گفت خرهای خوبی دارد ولی فروشی باشند یا نه، نمی دانم.<span id="more-1784"></span><br />
     نزدیک های ظهر بود که به روستای مورد نظر رسیدم. موقع نماز بود و من که نه دوست و آشنائی در آن روستا داشتم و نه محلی برای استراحت می شناختم،  به مسجد رفتم تا ضمن استراحت هم نماز ظهر را بخوانم و هم اینکه با مردم آشنا بشوم و سراغی از خر و خرفروشهای روستا بگیرم.<br />
     هنوز اذان را نگفته بودند و یک ساعتی تا نماز ظهر مانده و مسجد خلوت بود. این بود که بعد از گرفتن وضو در نزدیکی های محراب مسجد در کنار پیر مردی نشستم تا  وقت نماز برسد. با گفتن سلام و احوالپرسی مختصری سر حرف را بازکردم تا از بازار خر و خرفروشها سراغی بگیرم. گرم صحبت بودیم که اذان را نیز گفتند. پیر مرد نام چند محل و فرد را به من معرفی کرد و قرار شد پس از نماز مرا همراهی کند.<br />
     با پایان اذان دیگر جای سوزن انداختن در مسجد نبود. از نزدیکهای محراب که نگاه میکردم معلوم بود که خیلیها مجبورند نماز را در بیرون و پشت در مسجد برگزار کنند اما هنوز امام جماعت نیامده بود. تحت تأثیر شلوغی مسجد وهمهمه ذکر و دعاهای پیش از نماز نمازگزاران، صحبتهای من و آن پیر مرد نیز از خر خریدن به سوی نماز و امور معنوی کشیده شد. « راستی امام جماعت اهل همین محل میباشد؟<br />
ـــــ آری، چطور؟<br />
ـــــ باید امام جماعت مهمی باشد که اینهمه مردم پشت سرش نماز می گزارند.<br />
ـــــ الحمدلله که برای امامت نماز خودکفا هستیم.»<br />
     همهمه ای به پاشد و با وارد شدن آخود ژولیده ای آن جمعیت بهم فشرده چنان کوچه میداد که آدم را به یاد عصای موسی و رود نیل می انداخت. به طرفه العینی امام جماعت  بر ساحل محراب و جلو چشمان بهت زده من ظاهر شد. جل الخالق، اگر دیرتر آمده بودم از فیض این نماز باشکوه بی بهره می ماندم. « خدا را شکر، در چنین نماز باشکوه و پرجمعیتی جای من درست پشت سر امام جماعت میباشد. «عجب امام جماعت با عظمتی، اما چرا عمامه اش اینقدر درهم برهم و مچاله شده است؟<br />
ـــــ آری، امام با عظمتی است، اجتهاد،علم، فلسفه، مهارت کلام و سخنوری او حرف ندارد. تنها یک عیب کوچکی دارد، می دانید، او قمار باز است. گویا امروز در قمار باخته باشد. آخر هر بار که درقمار می بازد از ناراحتی با دو دست به سر و عمامه اش می کوبد. این است که عمامه اش کمی نامنظم است. شما ناراحت نباشید.<br />
ـــــ راست می گوئید. قابل اغماض است. اما راستی چرا عبایش اینقدر کثیف است. نگاه کنید، گویا چلغوز کبوتر باشد. رو شانه سمت راستش. نگاه کنید.<br />
ـــــ درست است. البته امام جماعت محل ما صاحب رساله عملیه و کشفیات فراوانی در زمینه مکارم اخلاق می باشد. منتها علاقه فراوانی به کبوتران دارد. گویا قبل از آمدن به مسجد سری به کبوترهایش زده باشد. بالاخره کبوتران که ذیشعور نیستند. نابجا چلغوزی انداخته اند.»<br />
     نماز اول تمام شد. امام جماعت به حالت نیم رخ نشست و ضمن چرخاندن تسبیح مشغول به دعا خواندن شد. دعا را خوب می خواند و ذکرها را نیز قشنگ می گفت اما تسبیحش را فله ای می انداخت. خوب که توجه کردم دیدم انگشتانش کوتاهند و گویا مشکلی دارند. « راستی، چرا اینقدر بی ملاحظه تسبیح می اندازد. مثل اینکه دستش عیبی د ارد؟ انگار که انگشتانش بریده اند!<br />
ـــــ خوب دیگر، شما غریبه هستید و امام جماعت ما را نمی شناسید. ایشان دارای رسالات و کمالات فراوانی هستند. طلاب زیادی از درس و مکتب او بهره می برند اما، یک عیب کوچکی دارد که از کودکی دستش کمی کج بوده. و » حرفش را قطع کردم و گفتم کج کدام است؟ انگشت ندارد.« جواب داد خوب همین را داشتم می گفتم.<br />
ـــــ چه چیزی را؟<br />
ـــــ خوب دیگه، وقتی کسی دزدی می کند می گویند دستش کج است. چند سال پیش در سفر حج دزدی کرده بود و به همین خاطر انگشتانش را قطع کردند.»  دیگر داشتم دیوانه می شدم « گفتم جمع کنید این در و دکان را.»<br />
ــــــ چه در و دکانی؟<br />
ــــــ این که یک دزد قمار باز کفتر باز را گذاشته اید جلو رویتان و پشت سرش نماز می خوانید!<br />
ــــــ خوب دیگه، اگر او را پشت سر بگذاریم کفشهایمان را می دزدد. می خواهیم زیر نظر باشد.<br />
&#8230;.. نقطه سر سطر<br />
  <strong>  امروز رهبران جنبش سبز فقط به فکر حفظ کفشهایشان می باشند. دزدی، قماربازی، کفتر بازی،  جرم جنایت و قتل و غارت و تجاوز به نوامیس مردم کسی را از امامت نماز مسجدشان محروم نمی کند. زیرا معتقدند که اگر نماز نباشد، کفش باشد. یعنی اگر احمدی نژاد برود خامنه ای باز هم امامتش بر قرار خواهد بود. </strong></p>
<p dir="rtl">   </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1389/04/06/kafsh-namaz/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گاگولی، چندی خری؟</title>
		<link>http://vasabaha.com/1389/01/07/gaguli/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1389/01/07/gaguli/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Mar 2010 23:52:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[امروز]]></category>
		<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1578</guid>
		<description><![CDATA[در یکی از سفرهای شاه به اصفهان، از آقای ارحام صدر درخواست می شود که برای شاه برنامه ای اجرا کنند. ارحام نیز چند روز مهلت می خواهد تا نمایشی را برای اجرا آماده کند، اما به او می گویند شاه یکی دو روز بیشتر در اصفهان نیست. ارحام نیز می گوید اگر اینطور باشد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">در یکی از سفرهای شاه به اصفهان، از آقای ارحام صدر درخواست می شود که برای شاه برنامه ای اجرا کنند. ارحام نیز چند روز مهلت می خواهد تا نمایشی را برای اجرا آماده کند، اما به او می گویند شاه یکی دو روز بیشتر در اصفهان نیست. ارحام نیز می گوید اگر اینطور باشد مجبوریم یکی از نمایشهای قبلیمان را اجراء کنیم و نمایش «مادموازل عمه خانم» را پیشنهاد می کند. نمایش و تئاتر «مادموازل عمه خانم» داستان یک خانم رشتی (گیلانی) است که از فرنگ بر گشته و در طول نمایش با لهجه گیلکی صحبت می کند و شاه این را می دانست چون موضوع نمایش نیز پیشاپیش به اطلاع شاه می رسید.<span id="more-1578"></span></p>
<p dir="rtl">شاه نمی پذیرد و می گوید ما آمده ایم اصفهان و می خواهیم که یک نمایش اصفهانی ببینیم. </p>
<p dir="rtl">ارحام می گوید به شاه بگوئید که این مادموازل عمه خانم این دفعه از اصفهان آمده است و تصمیم می گیرد که گویش نمایش را به لهجه اصفهانی اجرا کنند. </p>
<p dir="rtl">از آنجا که نمایش مذکور همیشه و بارها به لهجه گیلکی اجراء شده بود، آقای ارحام به بازیگران و بخصوص به مادموازل عمه خانم  تأکید می کند که مواظب باشند طبق عادت اجراهای قبلی، اشتباهاً به لهجه کیلکی صحبت نکنند. </p>
<p dir="rtl">پرده نمایش در حضور شاه و همراهان کنار می رود. ارحام به روی صحنه می آید و برای یاد آوری و آخرین گوشزد  اضافه می کند : «و هم اکنون مادموازل عمه خانم از اصفهان وارد می شود». این از ابتکارات ارحام بود که در حین نمایش فی البداهه چیز جدیدی را به آن اضافه و گیرائی آنرا دوچندان می کرد. </p>
<p dir="rtl">مادموازل عمه خانم بروی صحنه می آید و با لهجه گیلکی شروع به صحبت می کند. ارحام به همان سبک مخصوص به عنوان قسمتی از نمایش وسط حرف او می پرد و می گوید : «این مادموازل عمه خانم که اینبار از اصفهان وارد شده است فلان است و بهمان و طوری حرف می زند که بازیگر نقش به اشتباهش پی ببرد. </p>
<p dir="rtl">مادموازل عمه خانم باز با لهجه گیلکی ادامه می دهد. ارحام مجدداً دخالت می کند و می گوید : «این مادموازل عمه خانم که ایدفعه استثنائاً از اصفهان وارد شده است &#8230; » و باز توضیحاتی می دهد که مادموازل عمه خانم  دوزاریش بیفتد و می رود کنار تا عمه خانم نقش خودش را دنبال کند. </p>
<p dir="rtl">مادموازل عمه خانم برای چندمین بار باز با لهجه گیلکی ادامه می دهد. </p>
<p dir="rtl">نهایتاً ارحام جلو می رود و چانه مادموازل عمه خانم می گیرد و می گوید : گاگولی، چندی خری!؟ گفتم از اصفهان وارد می شود. این دخالت ها جذابیت خاصی به نمایش میداد اما، فقط شاه می دانست که حرفهای ارحام جزو نمایش نیست.  واما امروز. </p>
<p dir="rtl">امروز باید یکی پیدا شود و چانه رهبران جنبش سبزرا بگیرد و بگوید : <strong>گاگولی چندی خری،اینجا فرانسه نیست.</strong></p>
<p dir="rtl">مبارزه سیاسی و رفتار متمدنانه و اصلاحات صلحجویانه، مربوط به جامعه ای می شود که در آن دست کم یک حزب غیر فرمایشی وجود داشته باشد.<strong> گاگولی چندی خری؟! </strong></p>
<p dir="rtl"><strong> </strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1389/01/07/gaguli/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آن دو ملک که اعمال نیک و بد ما را می نویسند</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/12/09/malak/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/12/09/malak/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 17:58:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1464</guid>
		<description><![CDATA[حتماً شنیده اید که همواره دو ملک بر شانه های چپ و راست من و شما نشسته اند و تمام کارهای ما را ثبت می کنند تا در روز حساب مبنای محاکمه ما باشد؟ اینکه در احادیث و اشارات قرآنی هم چیزهای وجود دارد بماند. مسلماً خداوند نیازی به گماردن ناظر و نگهبان ندارد و آن دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حتماً شنیده اید که همواره دو ملک بر شانه های چپ و راست من و شما نشسته اند و تمام کارهای ما را ثبت می کنند تا در روز حساب مبنای محاکمه ما باشد؟ اینکه در احادیث و اشارات قرآنی هم چیزهای وجود دارد بماند. مسلماً خداوند نیازی به گماردن ناظر و نگهبان ندارد و آن دو ملک وجود واقعی ندارند. اما من دریافته ام که در رابطه با مسائل سیاسی، حکومت و احزاب سیاسی ایران همواره دو ملک مأمور دارند که ناظر کارهای تک تک مردم میباشند.<span id="more-1464"></span></p>
<p>افراد شاغل در پستهای حکومتی از یک معلم ساده تا نخست وزیر و رئیس جمهور هر کدام توسط دو ملک همراهی و نگهبانی می شوند، حتی وقتی که در اطاق خوابشان خوابیده اند. البته این به معنای این نیست که افراد عادی و بی نام و نشان بی نیاز و یا فاقد آن دو ملک میباشند. در درون احزاب و سازمانهای سیاسی خرد و کلان نیز از طرف رهبری آن تشکیلات و سازمان برای هر فرد دو ملک نگهبان گماشته می شود. از هوادارن ساده تا اعضای رده بالا و کادر مرکزی همگی به وسیله دو ملک مأمور همراهی می شوند. در مورد حقیقت داشتن ملک مأمور خداوند مطمئن نیستم، اما در مورد حکومت و احزاب و گروههای سیاسی یقین دارم که وجود دارند. من هر گز آن دو ملک را با چشم سر ندیده ام اما از روی علامات و آثارشان بقین حاصل کرده ام که وجودشان واقعیت دارد.<br />
می گویند آن دو ملک مأمور خداوند(اگر درست باشد) فقط اعمال ما را می نویسند و در کار همدیگردخالت نمی کنند. یعنی اگر کار خوبی انجام دادیم ملک سمت راست و اگر کار بدی کردیم ملک سمت چپ  یاد داشت می کند.<br />
اما در مورد ملک مأمور حکومت و گروههای سیاسی اینطور نیست و همواره هر دو ملک متساویاً و دو بدو در حال نوشتن و ثبت کارهای بد و خوب هستند. یعنی هر فرد همیشه دارای دو پرونده است. یک پرونده پر از اعمال و کارهای زشت و ناپسند و دیگری پر از حسنات و کارهای خیر و خداپسندانه. حالا اینکه این فرد داری دو پرونده چگونه محاکمه می شود و بر اساس کدام نامه عملش قضاوت می شود بستگی به نظر رئیس حکومت و یا تشکیلات حزبی دارد. این حرف و ادعای شخص من نیست و هر کسی می تواند به آن پی ببرد و اکثر مردم در طول سالیان زندگی بارها با آن برخورد کرده و می کنند. چگونه؟</p>
<p>به دو مثال بسنده می کنم. یکی سازمان مجاهدین خلق و دیگری حکومت  سی ساله اخیر. سازمان مجاهدین از سی و چند سال پیش تاکنون، تازمانی که فردی از هواداران و اعضاء سر براه بوده و از رهبری سازمان اطاعت محض و بی چون و چرا می کرده پرونده ملک سمت راستش را نشان می دادند و جزو مقربین و اهل بهشت به حسابش می آوردند، اما به محض اینکه همان فرد بهشتی و مقرب، مرتکب کوچکترین نافرمانی یا انتقادی از رهبری سازمان می شده ملک سمت چپ به میدان می آمده و نامه اعمال گناه الودش را بر ملا میکردند. نمونه هایش فراوان تر از آنند که نیازی به ذکر داشته باشد. ناگهان همه متوجه می شدند که فلان فرد زحمت کش و رنجدیده تشکیلات، در تمام طول مدتی که زیر شکنجه و در زندان به سر می برده، در حقیقت مأمور مخفی  دشمن بوده و به قصد تخریب سازمان و ضربه زدن وارد تشکیلات شده و حتی برای خدمت به دشمن هزاران شکنجه و شلاق و سالها زندان را تحمل کرده. البته گاهی هم اتفاق می افتاده که پرونده و نامه اعمال ملک سمت راستش را نابود می کردند و می دیدیم که هیچ عمل نیکی برایش ثبت نشده است.</p>
<p>در مورد حکومت نیز چنین است و کمی پر رنگ تر. مثلاً یادگار امام و نائب امام زمانشان(احمد خمینی)بلافاصله پس از سخنرانی نیمه انتقادیش از رهبری، پرونده ملک سمت راستش چنان بی رنگ و پرونده سیئاتش چنان سیاه و گناه آلود از آب در آمد که او را بلافاصله کفن پوش کردند تا به حساب اعمال سیاهش رسیدگی شود. در حالی که تا چند وقت پیش از آن و تا زمانی که داشت به امر خداوندان خود عمل می کرد محبوبیتش کمی هم بیشتر از پدرش بود. تا وقتی از اوامر اطاعت می کرد و آلت دست کادر مرکزی و رهبری سازمان مافیا بود وتا زمانی که طبق دستور به نابودی و حذف رقیب(منتظری)می پرداخت از نامه اعمال ملک سمت چپ خبری نبود. هر چه بود حسنات بود و برکات و بوی امام امت می داد.<br />
امروز حتی در جائی دیدم که از پرونده سمت چپ آقای موسوی گواهی پزشکی را رو کرده اند که از ده بیست سال پیش ایشان مبتلا به بیماری روانی بوده است. <a href="http://radiokoocheh.com/article/23975">و این هم یکی دیگر از ملک های کاتب که امروز بعد از سی سال پرونده سمت چپ آقای موسوی را رو کرده.  ملک سمت راست کجاست؟ او اصلاً پرونده ای ندارد. چون همه اعمال موسوی گناه های صغیره کبیره بوده اند</a> . اینکه آقای موسوی را نتوانسته اند به سکوت وادار کنند حکایت از آن دارد که ایشان نقطه ضعف خاصی نزد حکومت ندارد. خوب،  ملک عذاب این پرونده کیست <strong>آقای جلالدین فارسی</strong>، او که خودش زمانی بر طبق قانون اساسی ضد اسلامی انسانی خمینی از کاندیداتوری ریاست جمهوری رد صلاحیت شد. چرا؟ برای اینکه افغانی الاصل میباشد. مگر ما ازاسلام و نبود مرز بین مسلمانان حرف نمی زنیم؟ مگر نمی گوئیم در اسلام قوم و قبیله وجود ندارد؟ تازه، افغان ها که هموطن ما نیز میباشند. آنها جزئی از ما بودند وما نیز از آنها بودیم. حالا چه شده بود که افغانی مسلمان حق ریاست جمهوری چهارساله ایران را ندارد اما هندی می تواند رهبر مادام العمر بشود،خدا می داند! این آقا امروز ملک عذاب حکومت و ملک سمت چپ آقای موسوی شده تا پرونده گناهان او را رو کند. اصلاً هم به روی خود نمی آورد که با خودش چه کردند. حالا چقدر پول گرفته خدا می داند. چه خوب است که این کشمکش ها به درازا کشیده شود تا تعفن لجن های ته این باتلاق  هر چه بیشتربر همه آشکار شود.</p>
<p>رزمندگان و قهرمانان جنگ و امیر و وزرای دولت و حکومت امام زمان نیزهمینظور، به محض اینکه کمی با ارابه قدرت نچرخیدند همگی به داگاه کشیده شدند وآن هم با یک پرونده. پرونده ملک مأمور سمت چپ. زیرا محتویات پرونده سمت راست و کار های خوبشان همگی تاکتیک و توطئه برای فریب کاری بوده واعمال به ظاهر خوبشان فقط برای پوشش بوده است. وقتی قرار شد پرونده ملک سمت چپ بکار بیفتد کار حتی به جائی می رسد که می گویند ما می دانستیم که احمد خمینی وابسته به آمریکا و ضد انقلاب از آب در می آید اما نتوانستیم به همسر امام قرص ضد بار داری بخورانیم ، به عنوان شاهد کلامشان همین حسن خمینی را مثال می زنند که آلت دست ابرقدرتهای شرق و غرب و شمال و جنوب و غیره شده است*. خُب، اگر اینطور بود سید حسن حالا باید در بیت رهبری باشد و محبوب حکومت و نه مغضوب.</p>
<p>* نامردها او را با پدر بزرگش عوضی گرفته اند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/12/09/malak/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک پیشنهاد برای آقای احمدی نژاد</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/12/07/madare-aroos/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/12/07/madare-aroos/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Feb 2010 20:15:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1438</guid>
		<description><![CDATA[http://www.youtube.com/watch?v=W4KrHBsGzyQ
پیشنهاد می کنم اگر به هیچکدام از حرفهای رئیس جمهورتان اهمیت نمی دهید، به این یکی عمل کنید.  شما راضی خواهید شد چون حرف دلتان را زده اید و او نیز خوشحال می شود چون به حرفش عمل کرده اید و آن اینکه :
هرکجا بر خوردید به جمله یا کلامی که از آقای(بلانسبت)احمدی نژاد نقل شده است، زیرش اضافه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=W4KrHBsGzyQ">http://www.youtube.com/watch?v=W4KrHBsGzyQ</a></p>
<p>پیشنهاد می کنم اگر به هیچکدام از حرفهای رئیس جمهورتان اهمیت نمی دهید، به این یکی عمل کنید.  شما راضی خواهید شد چون حرف دلتان را زده اید و او نیز خوشحال می شود چون به حرفش عمل کرده اید و آن اینکه :<br />
<strong>هرکجا بر خوردید به جمله یا کلامی که از آقای(بلانسبت)احمدی نژاد نقل شده است، زیرش اضافه کنید : «یک کلام از مادر عروس» .تمام</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/12/07/madare-aroos/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>با یورش به منزل و محل عزاداری آقای منتظری شعارهائی داده شد که بنده با آن همنوائی کرده ام</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/10/03/montazeri-2/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/10/03/montazeri-2/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 22:57:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[امروز]]></category>
		<category><![CDATA[شاید طنز]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1388/10/03/montazeri-2/</guid>
		<description><![CDATA[داشتم می خواندم که حرامیان به خانه آقای منتظری و همچنین به محل عزادارن وی یورش برده اند و شعار می دادند که :
این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده
بی اختیار با آنان همراه شدم و رجز خوانی آنان را ادامه دادم که :
این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده
با وعده ساندیس و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم می خواندم که حرامیان به خانه آقای منتظری و همچنین به محل عزادارن وی یورش برده اند و شعار می دادند که :</p>
<p>این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده<span id="more-983"></span></p>
<p>بی اختیار با آنان همراه شدم و رجز خوانی آنان را ادامه دادم که :</p>
<p><span style="color: #800000; font-size: small;"><span style="font-size: x-small;">این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده</span><br />
</span><span style="font-size: x-small;">با وعده ساندیس و موز،  چون قوم بربر آمده</span></p>
<p>این همه لشکر!؟ کی !؟ کجا!؟، مشتی اراذل جیره خوار<br />
رئیس جمهوریشان، عن بود عنتر آمده</p>
<p><span style="font-size: small;">بر بیت آن مرد خدا، یورش ببردند اشقیا<br />
</span><span style="font-size: small;">خولی و شمر و حرمله، با تیغ خنجرآمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">یاران محرم آمده، ماه مهی سبزینه فام<br />
</span><span style="font-size: small;">از شرق و غرب آسمان، سبز است و اخضر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ای سبز ها سبزینه ها، آزاده همچون سروها<br />
</span><span style="font-size: small;">از بیشه زار شهرتان، سرو مکرر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">حتی کویر لوت ما، سر سبز و خرم می شود<br />
</span><span style="font-size: small;">زاین موج سبز ایزدی، که اینک سراسر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">ناقوس مرگ شامیان، اینک ز هر سو پر طنین<br />
</span><span style="font-size: small;">آرد خبر از مرگ آن، شیطان که رهبر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">یاران خبر یاران خبر، یک لشکر از جراره ها<br />
</span><span style="font-size: small;">از بهر خونخواری برون، از بیت رهبر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مشتی حرامی سگ صفت، گرد آمدند اندر بسیج<br />
</span><span style="font-size: small;">در خدمت بی چون آن، شیطان که رهبر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">در بی مخی شعبانی اند، بی چشم و رو بی آبرو<br />
</span><span style="font-size: small;">هر پرده ای را میدرند، چون امر رهبر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">این دشمن ایرانزمین، کرده نهان زیر عبا<br />
</span><span style="font-size: small;">ماران بس جراره نک، رهبر چو ضحاک آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">مشتی حرامی گرد هم، همچون سگان عوعو که هی<br />
</span><span style="font-size: small;">این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">رهبرکجا؟ لشکر کجا؟، رجاله ها بد کاره ها<br />
</span><span style="font-size: small;">از بهر کلاشی همه، مزدور رهبر آمد</span></p>
<p><span style="font-size: small;">کهریزک رهبر شده، تعطیل ماه و هفته ای<br />
</span><span style="font-size: small;">این جانیان زآنجا برون، با امر رهبر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">زندانی رهبر چو شد، دختر پسر پیر و جوان<br />
</span><span style="font-size: small;">بهر تجاوز مستحب، فتوا ز رهبر آمده</span></p>
<p><span style="font-size: small;">این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده<br />
</span><span style="font-size: small;">لشکر؟! نه جانم مشت خر، با بانگ عرعر آمده<br />
</span><span style="font-size: small;"><br />
این هجو نیست این هزل نیست، این نیش باشد نیشتر<br />
</span><span style="font-size: small;">از بهر بیداری ترا، که این دیو رهبر آمده</span></p>
<p>………………… قبل از تکمیل این همخوانی که خیلی هم طولانی است، لازد دیدم مطلبی را تذکر بدهم و آن اینکه بنده در خیلی از نوشته های این سایت انتقادهای تندی از آقای منتظری کرده ام که به قولی شاید بی انصافی هم بوده باشد،اما بنده معتقد بوده ام که از ایشان انتظار دیگری می رفته و آنطور که به جایگاه ایشان مربوط می شد از وی حرکتی سر نزد. اما این به معنای نادیده گرفتن بزرگی و انسانیت ایشان نیست و حقیقتاً می توان ادعا کرد که او در ساده زیستی، در اهمیت ندادن به جاه مقام و قدرت ، شیعه راستین علی بود. حقیقتاً فردی محبوب و دوست داشتنی بود.اما از دیدگاهی که بنده به مسائل نگاه می کنم، انتقاد های خود را خواهم داشت گرچه ایشان دیگر در بین ما نیست. طالقانی نیز همچون او بود. هردوشان مردانی بزرگ و آزاده بودند و دوست داشتنی، اما در موضع گیریهای سیاسیشان جای بسی تأمل دارد و بر خلاف توصیه امام علی هردوی آنان در زمان فتنه «هم بار بردند و شیر دادند». که در جای خود به آن پرداخته می شود…</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/10/03/montazeri-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

