کمین
Posted on فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷ by vasabaha
ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا ببینم که تو چون خواهی کرد
حکم ، در کارکسانی که بنام تو و پیغمبر و دین و ره تو
بند بردست خلایق زده
برپا زنجیر
Filed under: شعر | No Comments »
ای خــــــــــــدامن به رصد بنشستم
تا ببینم که تو چون خواهی کرد
حکم ، در کارکسانی که بنام تو و پیغمبر و دین و ره تو
بند بردست خلایق زده
برپا زنجیر
Filed under: شعر | No Comments »
یادتان می آید
گو همین دیشب بود
Filed under: شعر | No Comments »
الا یا ایّها السّــاقی دگر بس کن مــده جامـــــــی
که دردم را نه درمان است از این خمر شیطانی
،
زآه ســــوختــه دل کــــودک محـــزون بی بابا
نه نافه بوی خوش دارد نه دیگر می به مینائی
،
مرآن حافظ که یکسرازمی و معشوق وساغرگفت
کجـــــا دانـســت حــال ما بدین ایـام ظلـمــــــانی
،
شب تاریک و بیــم موج و گردابی چنـان هائـل
بهشت [...]
Filed under: شعر | No Comments »
یاران خبر خبر
یاران به پا بهـوش
در چهره ای دگـر
باز آمده کـنون
ضحاک مار دوش
Filed under: شعر | No Comments »