Posted on دی ۳م, ۱۳۸۸ by vasabaha
داشتم می خواندم که حرامیان به خانه آقای منتظری و همچنین به محل عزادارن وی یورش برده اند و شعار می دادند که :
این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده
بی اختیار با آنان همراه شدم و رجز خوانی آنان را ادامه دادم که :
این همه لشکر آمده، با امر رهبر آمده
رهبرشان شیطان صفت، عن [...]
Filed under: امروز, شاید طنز, شعر | ۱ Comment »
Posted on آبان ۹م, ۱۳۸۸ by vasabaha
الا یا ایّها السّــاقی دگر بس کن مــده جامـــــــی
که دردم را نه درمان است از این خمر شیطانی
Filed under: شعر | No Comments »
Posted on تیر ۲۰م, ۱۳۸۸ by vasabaha
تو به پشت میز سیما ،به سخن چو بر نشستی
مگسک خیال می کرد، تو بر خلا نشستی
مگسی به خشم اندر، ز تعفن کلامت
تو حیا نکردی آخر ، درآن خلا نبستی
بُل عجب نمایشی بود و عجب حکایتی دوش
مگست پبام حق داد و تو کار می نبستی
بنما حذر که آمد، پشه طیرنا ابابیل
زندت به سنگ سجیل، شوی [...]
Filed under: امروز, شاید طنز, شعر | ۴ Comments »
Posted on خرداد ۳۰م, ۱۳۸۸ by vasabaha
به کاهدان گر زدی،
به سال هشتادو چار،
خلق کنار ایستاد،
تو ماندی و آن بـَـبــُو
فقط فلان دیدی و، هیچ ندیدی کدو؟
هیچ ندزدیده کس،
چنانکه تو برده ای ،
رهبر شیطان صفت ،
ای تو بدتر از عدو
تو آن یکی دیده ای، لیک ندیدی کدو
هیچ ندیده کسی،
دزد به این خیره گی،
خیره سری را حدی است،
سارق بی آبرو
تو آن یکی دیده ای، لیک [...]
Filed under: امروز, شاید طنز, شعر | ۳ Comments »
Posted on خرداد ۲۴م, ۱۳۸۸ by vasabaha
نصیحت به مأمورانی که نان مردم می خورند و خدمت دشمن می کنند. به مأمورانی که خود را معذور می پندارند و در برابر مردم غیر مسلح و بی دفاع احساس قدرت می کنند.
یادتان می آید
گو همین دیشب بود
که چه سان میلرزید
پیش چشمان همه هموطنان
خود تبرّی می جست
ز شهنشاه، ز زندان اوین:
به خدا من نبدم
من [...]
Filed under: شعر | ۲ Comments »
Posted on مهر ۱۳م, ۱۳۸۷ by vasabaha
در گویش روزمره مردم، شیطان همان ابلیس فرض شده ،لذا کلمه «ابلیس» نیز «شیطان» را به ذهن متبادر می کند. به این شعر توجه کنید:
شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد خود را برای ســـــــجده آدم رضا نکرد
شــــــــــــــــیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز آن سجده را بر آدم و این برخـدا نکرد
درسروده [...]
Filed under: شعر | No Comments »
Posted on شهریور ۳م, ۱۳۸۷ by vasabaha
خدایا سایه ات کوتاه باد از سر
که از سنگینی این سایه
دیگر راست کِی گردد کمر
کِی آب راحت از گلو پائین رود ما را
چه سر آسود بر بالین
کدامین خواب در چشمان تر نشکست
کدامین شام تار ما سحر شد
کی براین شب بامداد آید
خدایاطاقت بیداد دیگر نیست
کوته سایه ات از سر
دمی بر ما ترحم کن
خدایامن نمی دانم کجائی
در [...]
Filed under: شعر | No Comments »
Posted on خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷ by vasabaha
تو می گوئی خلایق نیست لایق
جفائی را که خــود بنیان آن شد؟!
خلایق هرچه لایق باورت نیست؟!
مگر بی رنج، گنجی هم عیان شد؟!
ســـوار گـُردۀ این خـلـــق آن شیخ
کجا بی رأیشان خندان توان شـــد
به صبح دوم خـُرداد، خَــــر داد ؟!
به شیطان رأی تا جنت مکان شد؟
در اصلاحات، کرّوبیّ خنـّاس
به رأی مصلحین بار گران شد
چنین سر شد که [...]
Filed under: شاید طنز, شعر | ۱ Comment »
Posted on فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷ by vasabaha
روزگاری به فرنگ
میگذشتم ز رهی
رهگذری
میگذشتم ز رهی
رهگذری
روسـتا ، دهکده ای
کوچه باغی
شهری
من در آن شهر غریب
راه گم کرده بُـدم
واله و سرگردان
مانده بودم در راه
و نبود هم سخنی
همزبان ، همدل و یا همراهی
که زبانش فهمم
یا زبانم فهمد
تا که راهم پرسم
بنماید راهم
ناگهان از پس یک کوچه باغ
غار غار دو کلاغ
بشـنیدم که یکی می پرسـید
حال و احوال از آن [...]
Filed under: شعر | No Comments »
Posted on فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷ by vasabaha
خـدایا
من اگر جای تو بـودم
توبه می کردم
بدرگاه ملائک
زین نصیحت نا شنیدن
زین لجاجت
زین غرور و کِـبر
اندر خلقت شوم بشر
وزان بد تر
دمیدی روح خود در این لجن
انسانش نامیدی
امانت را بدستان خیانتبار او دادی
چه می گویم
خلیفه خواندیش
او را نیابت در زمین دادی
خداوندا تو علام الغیوبی
از چه این مغضوب را اشرف به مخلوقات نامیدی
تو گل را آفریدی
باغ و بلبل
نسترن
طوطی
کبوتر [...]
Filed under: شعر | No Comments »