Posted on مهر ۱۰م, ۱۳۹۰ by vasabaha
یکی بود و دوتا نبود. سه تا رفیق بودند. ابراهیم و موسی و آن سومی هم پیربابا . جز ساعات خواب و خلوت و خلا، همه جا با هم بودند. روزی از روزهای ماه رمضان به مسجد محل رفته بودند. تعدادی آخوند مشغول ختم قرآن بودند. نوبت آخوند ملاعلی رسیده بود که آیه ای را خواند که [...]
Filed under: آخوند, امروز, حکایت, شاید طنز | No Comments »
Posted on تیر ۴م, ۱۳۸۸ by vasabaha
من به اتهام عضویت در گروه موحدین انقلابی در سال ۶۵ دستگیر، زندانی، و پس از طی یکسال از محکومیتم با عفو مشروط آزاد و از شغل معلمی ام نیز اخراج شدم.
همکاری یا عضویتم در این گروه از آشنائی با شخصی بنام علیرضا مظفری اهل قزوین شروع شد. تا جائی که من میدانم دستگیری مظفری مقدمه [...]
Filed under: حکایت | No Comments »
Posted on آذر ۶م, ۱۳۸۴ by vasabaha
«« امروز که در خارج از کشور بسر می برم فهمیده ام که دشمن اصلی کس دیگری بوده است. دشمنان اصلی ما حامیان حکومتند نه خود حکومت. از حامیان آشکار و خرده پائی مانند چین و روس و سوریه بگیر تا حامیان اصلی اما پنهان مثل امریکا و دیگر کشور های اروپائی. بنده آنقدر به [...]
Filed under: حکایت | No Comments »
Posted on آبان ۵م, ۱۳۸۴ by vasabaha
بعد از چند دقیقه انتظار و انجام کار های دفتری لازم، راهی دسته شناسائی شدیم.کیسه به کول و پیاده، وقتی از روی تپه ای که پشتش دسته شناسائی بود می گذشتم،درجه داری که آمده تا بود مرا به دسته برساند، به سرعت می دوید و به من هم می گفت که سریعتر بروم. اما من [...]
Filed under: حکایت | No Comments »
Posted on شهریور ۸م, ۱۳۸۴ by vasabaha
وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». اما من همانجا پشت چادر ایستادم.سرهنگ ضمن دیکته کردن مطالب برای سروان همزمان بطور شفاهی برای سرگرد توضیح می داد.« همین امشب ببریدش . نباید با سربازای دیگه تماس بگیره.ـ
Filed under: حکایت | No Comments »
Posted on مرداد ۳۱م, ۱۳۸۴ by vasabaha
تازه از تربیت معلم فارغ التحصیل ودر آموزش و پرورش استخدام شده بودم. حقوقی هم دریافت نمی کردم.طبق روال معمول کارهای اداری، اولین حقوق بعد از چهار ماه و یکجا پرداخت می شد. مثل امروز، از تمام یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلو متر مربع این مملکت هیچ چیزی نصیبم نشده بود. تنها [...]
Filed under: حکایت | No Comments »