Posted on شهریور ۹م, ۱۳۸۷ by vasabaha
ایران : ما به دوستان فرانسوی گفته بودیم که نیازی به نشست مجدد نیست زیرا مشکلات و موانع قبلی همچنان وجود دارند.
انگلیس : حتماً توجه دارید که ما برای مهمانی و تفریح دور هم جمع نشده ایم. برای میمانی و رفت و آمد دوستانه ، باید اول مشکلات و اختلافات حل شده و گنار گذاشته [...]
Filed under: از هر دری, حکایت, شاید طنز | ۱ Comment »
Posted on آذر ۶م, ۱۳۸۴ by vasabaha
«« امروز که در خارج از کشور بسر می برم فهمیده ام که دشمن اصلی کس دیگری بوده است. دشمنان اصلی ما حامیان حکومتند نه خود حکومت. از حامیان آشکار و خرده پائی مانند چین و روس و سوریه بگیر تا حامیان اصلی اما پنهان مثل امریکا و دیگر کشور های اروپائی. بنده آنقدر به [...]
Filed under: حکایت | No Comments »
Posted on آبان ۵م, ۱۳۸۴ by vasabaha
بعد از چند دقیقه انتظار و انجام کار های دفتری لازم، راهی دسته شناسائی شدیم.کیسه به کول و پیاده، وقتی از روی تپه ای که پشتش دسته شناسائی بود می گذشتم،درجه داری که آمده تا بود مرا به دسته برساند، به سرعت می دوید و به من هم می گفت که سریعتر بروم. اما من [...]
Filed under: حکایت | No Comments »
Posted on شهریور ۸م, ۱۳۸۴ by vasabaha
وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». اما من همانجا پشت چادر ایستادم.سرهنگ ضمن دیکته کردن مطالب برای سروان همزمان بطور شفاهی برای سرگرد توضیح می داد.« همین امشب ببریدش . نباید با سربازای دیگه تماس بگیره.ـ
Filed under: حکایت | No Comments »
Posted on مرداد ۳۱م, ۱۳۸۴ by vasabaha
تازه از تربیت معلم فارغ التحصیل ودر آموزش و پرورش استخدام شده بودم. حقوقی هم دریافت نمی کردم.طبق روال معمول کارهای اداری، اولین حقوق بعد از چهار ماه و یکجا پرداخت می شد. مثل امروز، از تمام یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلو متر مربع این مملکت هیچ چیزی نصیبم نشده بود. تنها [...]
Filed under: حکایت | No Comments »