<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>واصباحا &#187; از هر دری</title>
	<atom:link href="http://vasabaha.com/category/az-har-dari/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://vasabaha.com</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 20:53:14 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>کتابی برای ترجمه نکردن</title>
		<link>http://vasabaha.com/1389/07/13/a-book-not-to-be-translated/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1389/07/13/a-book-not-to-be-translated/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Oct 2010 20:41:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1912</guid>
		<description><![CDATA[آورده اند که چنگیز خان مغول و اطرافیانش به آزادی عقاید و مذهب و انتشار بی طرفانه افکار و مکاتب مختلف همت می گماشتند، اما کتابی بود که او دوست نمی داشت در دسترس مردم قرار بگیرد زیرا آن کتاب از قتل و غارت و کشتار بی رحمانه مغولیان پرده بر می داشت. خوشبختانه آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آورده اند که چنگیز خان مغول و اطرافیانش به آزادی عقاید و مذهب و انتشار بی طرفانه افکار و مکاتب مختلف همت می گماشتند، اما کتابی بود که او دوست نمی داشت در دسترس مردم قرار بگیرد زیرا آن کتاب از قتل و غارت و کشتار بی رحمانه مغولیان پرده بر می داشت. خوشبختانه آن کتاب به زبان چینی  بود اما همواره این خطر بالقوه وجود داشت که کسی آن کتاب را به زبان فارسی ترجمه بکند.<span id="more-1912"></span></p>
<p>از آنجا که چنگیز خان مغول پادشاه عادل و حاکمی آزاد اندیش و دموکرات منش بود، ممنوعیت ترجمه و جلوگیری از انتشار کتاب وجهه و حیثیت نظام دموکراتیک ومردم سالار او را زیر سؤال می برد. این بود که خود اقدام به ترجمه آن کتاب کرد و به دیلماج خان دستور داد که در خواست امتیاز ترجمه آن کتاب را به وزارت ارشاد چنگیزی ارائه دهد. مترجم الملک یعنی همان دیلماج خان  امتیاز ترجمه آن کتاب را از آن خود کرد اما تا زنده بود موفق به ترجمه یا انتشار آن کتاب نشد.</p>
<p>تا زمانی که مترجم الملک زنده بود هیچ کس حق اقدام جهت ترجمه و انتشار آن کتاب را نداشت زیرا امتیازترجمه بنام دیگری، یعنی همان مترجم الملک، صادر شده بود و ممنوعیت ترجمه و انتشار آن مربوط به حقوق شهروندی مترجم و ناشر می شد و نه چیز دیگر، امری کاملاً متمدنانه. لذا حکومت همچنان طرفدار نشر عقاید و آزادی انتشار اخبار و افکار باقی ماند و کسی  هم منکر آن نبود.</p>
<p>آری از آن روز که مترجم الملک امتیاز ترجمه نکردن آن کتاب را به نام خود ثبت کرد، خیلیها یاد گرفتند که امتیاز کار نکردن، راه نرفتن و سد راه دیگران شدن را از آن خود بکنند. خیلیها اقدام به تآسیس حزب و سازمان کردند تا دیگران نتوانند تشکیل حزب بدهند. خیلیها امتیاز تریبونها و میکروفونها را از آن خود کردند تا دیگران نتوانند حرف بزنند. خیلیها پرچم مبارزه را بدست گرفتند تا دیگر کسی نتواند وارد میدان مبارزه بشود. خیلیها تابلوی مخالفت با حکومت را در اختیارخود گرفتند تا دیگران مخالفین نتوانند عرض اندام کنند. خیلیها پرچم اپوزیسیون را بدست گرفتند تا اپوزیسیونی تشکیل نشود. خیلیها  سروش وخاتمی،  مهاجرانی  یا گنجی و سازگارا شدند و از همه امکانات  و رانتهای سیاسی کشور و مردم بهره برداری و سوء استفاده کردند تا بتوانند پرچمی را بدست بگیرند که کسی آنرا به اهتزاز در نیاورد. امتیاز ترجمه نکردن جنبش مردم ایران.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1389/07/13/a-book-not-to-be-translated/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>منتظری هم رهبر بود ـــ شک نکنید با ما نبود</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/10/03/le-frere-de-khomeini/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/10/03/le-frere-de-khomeini/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 09:18:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>
		<category><![CDATA[امروز]]></category>
		<category><![CDATA[خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[منتظری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1388/10/03/le-frere-de-khomeini/</guid>
		<description><![CDATA[قبل از خواندن نامه آقای پسندیده به برادر کوچکش خمینی لازم دیدم مقدمه ای بر آن داشته باشم.
انگیزه انتشار این نامه که در زیر این مقدمه به آن پرداخته ام تأئید مطلبی است که در آن گفته بودم اگر خمینی زنده بود با کسانی بود که او را در اختیار و انحصار داشتند یعنی در مقابل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>قبل از خواندن نامه آقای پسندیده به برادر کوچکش خمینی لازم دیدم مقدمه ای بر آن داشته باشم.</strong></p>
<p>انگیزه انتشار این نامه که در زیر این مقدمه به آن پرداخته ام <a href="http://vasabaha.com/1388/09/25/cage/"><strong>تأئید مطلبی است</strong> </a>که در آن گفته بودم اگر خمینی زنده بود با کسانی بود که او را در اختیار و انحصار داشتند یعنی در مقابل جنبش امروز مردم قرار می گرفت. و گفته بودم گه اگر منتظری هم به رهبری می رسید باز در اختیار و انحصار باندهای قدرت طلب و مافیائی قرار می گرفت و صرفاً ماشین امضاء و تأئید جنایات محافظانش می شد، یعنی کسانی که نقش میله های قفس یا زندانش را ایفاءمی کنند.<br />
<span id="more-991"></span><br />
البته نمی خواهم شخصیت محبوب و مردمی و پاکی چون منتظری را با خمینی مقایسه کنم،اما این امری اجتناب ناپذیر است که در غیاب آزادی احزاب و نشریات، در غیاب سندیکاها و روزنامه نگاران، رهبران هر چند محبوب و خوب، باز در اختیار باندهای قدرت قرار میگیرند و زندانی آنان می شوند طوری که  نزدیک ترین فرد خانواده نیز به آنان دسترسی نخواهد داشت مگر اینکه خود آنان نیز در انحصار باندهای قدرت قرار گرفته و در کنترل دائمی آنان باشند. باید به این امر بدیهی اذعان کنیم که هر نوع محدودیت برای احزاب و روزنامه ها و شریان خبر رسانی و فعالیت احزاب، از جانب باندهای مافیائی قدرت اعمال می شودو کوچکترین ربطی به مصالح مردم و جامعه و مذهب ندارد. برای برقراری دموکراسی واقعی، حتی فحاشی روزنامه ها نیز نباید سانسور و محدود شود. که اگر چنین شد،خود گامی است به سوی دیکتاتوری و به نفع دشمنان مردم. اگر روزنامه ای به مقدسات ملی و مذهبی ما توهین کرد نباید محدود شود،زیرا در چنین صورتی بیشتر آسیب پذیر خواهیم شد. با بستن دهان کسی که به ما توهین می کند ما توهین پذیر تر خواهیم شد این امری است آشکار و بدیهی.<br />
مسلماً یکی از دلایل حذف منتظری این بود که او با مردم رابطه ای نزدیک و دوستانه و بی تکلف داشت. به همین دلیل از خلافکاریها باخبر می شد. لذا چنین رهبری بدرد باندهای قدرت نمی خورد. اما باید دانست که اگر او نیز رهبر می شد مجبور بود به خواست محافظان و صاحبانش گردن نهد. اگر تسلیم نمی شد با صحنه سازی ترور و سوء قصد، به او حالی می کردند که باید  تماسهایش با مردم و حتی نزدیکان فامیل در کنترل محافظینش باشد.تا زمانی که ارکان دموکراسی مستقر نشده باشند این امر اجتناب ناپذیر است. به همین دلیل است که روزنامه ها توقیف، احزاب تعطیل، و کانالهای خبری کنترل می شوند. نامه زیر نشان می دهد که حتی برادر بزرگ خمینی به او دسترسی ندارد. احمد خمینی نیز تازمانی که در بند و کنترل باند قدرت قرار داشت و به جای خمینی تصمیمات آنانرا اعمال می کرد برایشان محترم بود،اما دیدیم که تا خواست مستقلانه عمل کند دیگر جسدی بیش نبود. امروز اگر به فرض محال خامنه ای بخواهد توبه کند، دیگر زنده نخواهدد ماند.</p>
<p>به جز برای عده ای قلیل از مردم ناآگاه و فریب خورده، خامنه ای ارزشی ندارد. برای اصحاب قدرت، او گاوی را میماند که هرگاه شیری برای دوشیدن نداشته باشد سلاخی اش می کنند. جای تأسف است که  باید مسائلی به این روشنی را اثبات کرد و توضیح داد. حالا چگونه می شود  خمینی یا خامنه ای را افرادی آزاد قلمداد کرد.</p>
<p><strong>نامه  آقای پسندیده به برادر کوچکترش خمینی </strong></p>
<p><strong>۱۵ مرداد ۱۳۶۲</strong></p>
<p>ناله ها از هر سو به گوش می رسد و نفرینش به ارباب عمایم عالمی را گرفته است. براساس آنچه هر روز مشاهده می کنیم و آن چیزهایی که به گوش ما میرسد و خودمان احیانا در جریان آن قرار می گیریم، مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می کنند.آیا این ناله ها را شما می شنوید؟ یا ماشاالله با حصاری که دور شما کشیده اند، شما هم حکایت آن چوپان را دارید که گرگ به گله اش زده بود ولی او بی خبر مشغول دوشیدن میش مورد علاقه اش بود و هیچ از جای نجنبید تا لحظه ای که گرگ سراغ خودش آمد. اول میش او را به پنجه ای درید بعد هم خودش را&#8230;روزی که در خمین و به دستور حزب جمهوری و با تمهید و توطئه ای که گمان ندارم بدور از اطلاع شما بوده، عمامه از سر من کشیدند و از هیچ اهانتی ابا نکردند، من ذره ای گلایه نکردم، که روزگار جدمان پیش چشم بود.روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بود بد که از فرزند به من نزدیکتر است، با آن افتضاح از ریاست جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بد عاقبت را که اداره یک کاروانسرا هم از عهده اش برنمی آید به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند، به شما گفتم این شیاطین قصد دیگری دارند و می خواهند از این عروسک برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند.اما شما به جای گوش دادن به این حرفهای مصلحانه رو در هم کردید و حتی حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید. من که مثل عقیل بن ابوطالب مال و جا و مقام نخواسته بودم که شما حکم به داغ کردن دلم دادید و سر پیری اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرات اعمال آن را نداشت..روزی که دستور دادید همه صندوقها را به نام علی آقا خامنه ای باز کنند، من و دو سه آدم دلسوز که حداقل یکیشان، یعنی شیخ علی آقا تهرانی بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود، به شما نوشتیم که این انتخاب ایران را بر باد میدهد، گوش نکردید وحالا میبینید آنچه نباید میدیدید.این همه خونها ریخته شد، اینهمه جنایات وقوع پیدا کرد که از ذکر آن به خود میلرزم که مبادا قطره ای از این خونها به سبب اخوت (برادری) من و شما دامن مرا بگیرد، فقط برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها که هم به اسلام و هم به ایران علاقه مند بودند، گوش به شیاطین دادید.<br />
شما چگونه بر مسند ولایت مینشینید؟ آن سادات عالیقدری را مثل حاج آقا حسن قمی، سبط آن افتخار ازلی تشیع، حاج آقا حسین قمی طاب ثراه و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری، مرجع بر حق شیعه مولا علی را به آن خفت خانه نشین می کنید و مرجعیت را از آنها سلب می کنید، از آنها که خود با اشک و ناله های من بیست سال پیش حکم مرجعیت شما را امضاکردند و به شاه دادند تا از آزار و توهین به شما ممانعت شود.شما خود بهتر از هر کسی می دانید که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخالف بودم و به شما گفتم وقتی ما مصدر کار شویم اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد همه نفرت متوجه ما خواهد شد و در نهایت اسلام ضرر خواهد دید .آیا امروز نتیجه ای بجز این حاصل شده است؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می گذشتند و در زمان شاه از فکلی و بازاری و دانشجو و زن، شعایر دینی را محترم میداشتند، امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعایر دینی ارزشی قایلند. آنها میگویند اگر دین این است که اولیا جمهوری اسلامی اعمال می کنند بهتر است ما کافر باشیم و اصلا اسم مسلمان روی ما نباشد.با سیاستهای غلط جمعی منبری و مدرس که از اداره خانه خودشان هم عاجزند، امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتی یک دوست برای ما باقی نمانده است. من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراحرف میزدم آنها از وضع ایران گریه می کردند و می گفتند در کشور ما سابق شیعه مقام و ارزشی داشت ولی حالا ما تا اسم تشیع را می آوریم، می گویند لابد مثل ایران.<br />
آقای حاج آقا صدر به من می گفت مردم لبنان، که در غیبت آقا موسی صدر چشم به ایران داشتند امروز خیلی از ایران زده شده اند. این چه معنا دارد که ما اسلحه از اسراییل بخریم و بعد از جنگ با اسراییل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوییم.بنده در مورد جنگ و مسایل آن حرف نمی زنم که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است، فقط می گویم آیا به گوش شما نمی رسد که بعضی از نور چشمیها چه دست اندازیها به بیت المال مسلمین به اسم و جنگ و کمک به جنگ زدگان کرده اند.بیش از ۳ ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته ام ولی دفتر شما مرتب می گویند وقت ندارید. آنوقت هر روز ملای فلان ده و دادستان بهمان قصبه را به حضور می پذیرید. چون لابد به جز مدح و ثنا نمیگویند و بدبختانه شاید چون خداوند تبارک به من لسان مداحی نداده حتی باید از برادر خود محروم بمانم.بنده گمان دارم که با ارسال این نامه لابد تضییقات و گرفتاریها برای ما بیشتر خواهد شد ولی چون چند روزی است که حس می کنم هر لحظه ممکن است که حق تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی را عنایت فرماید، لذا به عنوان وصیت یا توصیهو یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم..شما وصیت نامه می نویسید و برای خود جانشین تعیین می کنید پس چرا یکباره اسمش را نمی گذارید سلطنت اسلامی به جای جمهوری، مگر رسول اکرم جانشین توی وصیت نامه تعیین کرد؟ بجز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الهی بود به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافتان می بینید؟ شیخ علی مشکینی را که کراهت نفس او کاملا از منظرش هویداست ؟بله کدام معصوم را دیده اید؟۱۴ قرن مردم تشخیص می دادند که کدام مرجع اعظم است و کدام یک از علما قابل احترام و اعتماد.حال روزنامه ها یک روزه یک شیخ را آیه العظمی می کنند و دیگری را افقه الفقها.آن شیخ گیلانی جلاد آیت الله می شود و دسته دسته ثقه الاسلام و حجه الاسلام از کارخانه حکومتی بیرون می آید.اسمش را هم گذاشته اند حکومت جمهوری اسلامی، و مسرورید که حکم خدا را در زمین اجرا کرده اید؟خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند.من نیز دیر و زود می روم تنها وحشتم برای شماست.خداوند همه را به راه راست هدایت کند.</p>
<p>۲۵ شوال ۱۴۰۳ قمری قم-مرتضی پسندیده</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/10/03/le-frere-de-khomeini/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کهنه حیض</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/09/03/kohneye-heiz/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/09/03/kohneye-heiz/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 18:52:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1388/09/03/%da%a9%d9%87%d9%86%d9%87-%d8%ad%db%8c%d8%b6/</guid>
		<description><![CDATA[گفته بودم آنچه بر دوش خامنه ای است کهنه حیضی بیش نیست.
این هم شاهد کلام بنده،بفرمائید.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>گفته بودم آنچه بر دوش خامنه ای است<a href="http://vasabaha.com/1388/06/31/kohneyeheyz/"> کهنه حیضی </a>بیش نیست.</strong></p>
<p><strong>این هم شاهد کلام بنده،بفرمائید.</strong><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/11/2.jpg"><img style="display: inline; border: 0px;" title="کهنه حیض2" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/11/2_thumb.jpg" border="0" alt="کهنه حیض2" width="476" height="517" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/09/03/kohneye-heiz/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخوند ۹(منظور خمینی از &#171;خر&#187; همان آخوند بود)</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/08/03/economi-aakhond/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/08/03/economi-aakhond/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 10:27:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1388/08/03/%d9%85%d9%86%d8%b8%d9%88%d8%b1-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b1-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%ae%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%a8%d9%88%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[خمینی گفت اقتصاد مال خر است .از آن پس تمامی آخوندها  نعلین ها را زیر بغل گذاشتندو ششدانگ به فکر اقتصاد افتادند. هر جا دیناری برای چپاول و اخاذی وجود داشت به آنجا دست اندازی کردند.هیچ زمینه ای از رانت خواری اقتصادی را از نظر دور نداشتند. می گوئید نه!؟ یا در کهف مردگان خوابیده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #000000;">خمینی گفت اقتصاد مال خر است .از آن پس تمامی آخوندها  نعلین ها را زیر بغل گذاشتندو ششدانگ به فکر اقتصاد افتادند. هر جا دیناری برای چپاول و اخاذی وجود داشت به آنجا دست اندازی کردند.هیچ زمینه ای از رانت خواری اقتصادی را از نظر دور نداشتند. می گوئید نه!؟ یا در کهف مردگان خوابیده اید، یا خیلی نا آگاه و احمقید، و گرنه باید آخوند باشید تا این واقعیت را انکار کنید.<span id="more-706"></span></span></p>
<p><span style="color: #000000;">خمینی در کتاب مناسک حج خویش مؤمنین را دعوت به  خر بودن می کند و توصیه می کند که در پله چهارم صفا فلان دعا را بخوانید تا پولدار شوید. البته بنده اینجا نقل به معنا می کنم وچنانکه کسی جویا باشد می تواند به کتاب مناسک حج خمینی قسمت اعمال صفا و مروه مراجعه کند. او حج و عظمت آنرا در حد خواندن دعا برای پولدار شدن پائین می آورد اما وقتی صحبت از مطالبات مردم و شکمهای گرسنه پیش می آید  مقتصد بودن که یک از صفات مؤمن است را معادل خر بودن قرار می دهد.</span></p>
<p><span style="color: #000000;">آنهائی که حرف از اقتصاد می زدند، به فکر سامان بخشیدن امور اقتصاد جامعه بودند ، فارغ از وابستگی فکری و سیاسیشان همگی افراد مؤمنی محسوب شده ومی شوند که در روایات و احادیث نیز آمده است که :&#8221;  <em><strong>المؤمن مقتصد</strong>&#8221; و مؤمن را فردی می داند که اقتصاد را مهم و مد نظر قرار می دهد.</em> حتی امام علی اقتصاد را تنها شرط پذیرش خلافت قرار می دهد، آنوقت خمینی یکی از صفات مشخص و بارز «مؤمن»را  خر بودن تلقی کرد و بعد آخوند ها و مریدانش «زر اندوزی و کنز*»  که در قرآن برایش وعده آتش* و جهنم داده شده است را  به جای اقتصاد گرفتند تا دو چیز خود را به نمایش بگذارند : «خر بودن» و « بی ایمانی »</span></p>
<p><span style="color: #000000;">آخوندها برای اینکه بگویند خر نیستند، انکار می کنند یا بروی خود نمی آورند که امامشان چنین حرف سفیهانه ای را زده است وگرنه حکم امامشان را مشمول می شوند. شما چرا؟ شما خر هستید یا آخوند و یا اینکه هردو ! حتماً آنقدر وقاحت ندارید که گفته مشهور خمینی را کتمان کنید.! یا اینکه با پرروئی همه را دروغ بهتان و شایعه ضد انغلاب ،غ ،حساب می کنید و بنده را نا مسلمان و منافق و وابسته به ابر قدرتها و مزدور اجانب وو از این حرفها. شما آزادید. حتی می توانید منکر قرآن و نصوص صریح آن بشوید. مگر چه کم دارید. شما آخوند ها را دارید. انها خود می گویند که اگر لازم شد اصول و احکام اسلام را نیز مجازند تعطیل کنند. پیچش دست خودشان است. سنگ پا هم که گران نیست!</span></p>
<p><span style="color: #000000;">* والذین یکنزون الذهب و الفضه&#8230;..۳۴ توبه  </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/08/03/economi-aakhond/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شمشیر محمد</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/05/25/sword/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/05/25/sword/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 09:46:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1388/05/25/%d8%b4%d9%85%d8%b4%d9%8a%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[  و شمشیر امپراتوران مسیحی از دید یک یهودی
رنج‌بار آن را پیش‌گویی کند؟
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h5>  <a href="http://blog.malakut.ir/archives/2006/09/post_83.shtml">و شمشیر امپراتوران مسیحی از دید یک یهودی</a><span style="color: #000000;"><strong></strong></span></h5>
<h5><span style="color: #000000;"><strong><span style="color: #ffffff;">رنج‌بار آن را پیش‌گویی کند؟</span></strong></span></h5>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/05/25/sword/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شیعه علی و اینهمه چاپلوسی؟!</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/04/30/dastmal/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/04/30/dastmal/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 22:21:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1388/04/30/%d8%b4%db%8c%d8%b9%d9%87-%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%88-%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%d8%a7%d9%be%d9%84%d9%88%d8%b3%db%8c%d8%9f/</guid>
		<description><![CDATA[در فرانسه مدتی با مشکل خاصی در گیر بودم. چند روز متوالی چند پلیس می آمدند و کنار من می ایستادند که دست از پا خطا نکنم. یک روز بعد از ظهر ماه اوت بود که یکی از پلیس ها به من گفت اگر به این کارت ادامه بدهی با مشکل قانونی مواجه خواهی شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در فرانسه مدتی با مشکل خاصی در گیر بودم. چند روز متوالی چند پلیس می آمدند و کنار من می ایستادند که دست از پا خطا نکنم. یک روز بعد از ظهر ماه اوت بود که یکی از پلیس ها به من گفت اگر به این کارت ادامه بدهی با مشکل قانونی مواجه خواهی شد و نصیحت می کرد که چگونه به کارم ادامه بدهم که از لحاظ قانونی  مشکلی نداشته باشم.<span id="more-449"></span> چند پلیس دیگر نیز همین نظر را داشتند. در حقیقت برای من داشتند کار یک وکیل را می کردند.</p>
<p>گذشت و آن مسئله خاتمه یافت و من داشتم نامه ای در آن رابطه به مقامات می نوشتم. در نامه ام اشار داشتم به توصیه های پلیس و از آنجا که پلیس برخورد خیلی دوستانه و نصیحتگری با من داشت ، من هنگام نام بردن از پلیس نوشته بودم «پلیس محترم» و البته این احترام را آنها در من بوجود آورده بودند.</p>
<p>نامه ام را را به دوست فرانسوی ای که همسرش ایرانی است نشان دادم تا اگر نیاز دارد اصلاحش کند. ایشان گفت نامه ات درست و قابل فهمه ، فقط این قسمتش راحذف کن. فقط بنویس پلیس. ایشان ادامه داد: پلیس محترم و رئیس جمهور معظم و این حرفها بدرد چاپلوسی توی ایران می خوره . اینجا دستمال یزدی و این حرفها نداریم………مالیها مال ایرانه.</p>
<p>واقعاً ما ایرانی ها قصد احترام داریم یا ……..مالی و چاپلوسی؟ یا اینکه می ترسیم؟ مثلاً یک وکیل دادگستر ای می گفت : قاضی محترم به ماها فحاشی کرد. خوب ، دیگر محترمش کجاست؟</p>
<p>آقای خامنه ای خواهر مادر مردم را بعله، اینهمه خونخواری و درندگی راه انداخته، باز طرفی که آنجایش هفت لاشده می گوید: مقام معظم رهبری فرمودند مادرت را می گایم. کدام معظم و کدام تعظیم؟ آقا همه میدانیم که احمدی نژاد رئیس جمهور منتخب این مردم نیست و از اول هم نبوده ،منتها اونروز گندش در نیامد چون مردم در صحنه نبودند. حالاهم جنایتی کرده که مشابهش در تاریخ حمله مغول نیز نقل نشده. باز می گویند : رئیس جمهور محترم! اصلاً تو این ریاست را قبول نداری، آن آقا چنین جنایت هولناکی را راه انداخته و چنان سرقتی انجام داده حالا اسمش را با هزار دستمال یزدی بکار بردن چه معنائی دارد؟</p>
<p>آیا این فرانسویان نامسلمان به اسلام و به مرام محمد و علی خیلی نزدیکتر نیستند تا ما؟</p>
<p>محمد و علی ای که از هر نوع تملق و چاپلوسی متنفر بودند!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/04/30/dastmal/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مؤمن بی شناخت = کافر بی اطلاع</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/04/28/kafer-momen/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/04/28/kafer-momen/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 11:24:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1388/04/28/%d9%85%d8%a4%d9%85%d9%86-%d8%a8%db%8c-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa-%da%a9%d8%a7%d9%81%d8%b1-%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%b9/</guid>
		<description><![CDATA[خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت
    برای قبول و رد هر چیز نیاز به شناخت آن داریم.  اعتقاد بدون شناخت با مخالفت بدون شناخت یا به عبارت دیگر کفر و ایمان بدون آگاهی، برابر است و به لحاظ علمی نیز هیچ ارزشی ندارد. یعنی مسلمان بدون شناخت با آن کسی که بدون شناخت اسلام را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت<br />
    برای قبول و رد هر چیز نیاز به شناخت آن داریم.  اعتقاد بدون شناخت با مخالفت بدون شناخت یا به عبارت دیگر کفر و ایمان بدون آگاهی، برابر است و به لحاظ علمی نیز هیچ ارزشی ندارد. یعنی مسلمان بدون شناخت با آن کسی که بدون شناخت اسلام را رد می کند فرقی ندارند<br />
در این رابطه به کسی توصیه کردم که برای رد اسلام باید آنرا شناخت همچنان که برای پذیرش آن، و ایشان در جواب بنده گفته که شناخت داره و خوبش را هم داره یعنی بهتر از مسلمانها اسلام را می شناسد. حالا شما جواب ایشان را بخوانید و ببینید اطلاعات ایشان از اسلام چقدر جالبه. تا دیروز من فکر می کردم قرآن فقط کلام خدا ست.امروز فهمیدم که حسین نیز در قرآن حرفهائی زده که من نمی دانستم. بخوانید. البته به حروف انگلیسی<br />
.<br />
Baleh man <span style="color: #ff0000;"><strong>shenakht kafi</strong> </span>daram.<br />
Man khondavand ra <span style="color: #ff0000;"><strong><span style="color: #000000;">kheli behtar az on mosalmanani</span></strong> </span>ke esmeh khodeshan ra mosalman megozarand meshenasam.<br />
Albateh man ahle bahse deni nestam faghat yek eshareh mikonam be<strong> ketab enjeel</strong> shoma an ra bekhanid va agar harfi ya hata eshare be Mohammad ya hata eslam shodeh bood be man etelah bedid. Baraye enke hazrat masih megoyad man tanha rah rasti va hayat hastam.<br />
hata gofteh ke pas az man payambaran doroghian khahan omad va shoma metavnid anha ro az mevehayesahn beshenasid.<br />
hala megam man vared bahs deeni nemisham man aghedeh khodam ro goftam dar zemen shoma chan ta chiz ro bayad bedanid shoma medanid ke<span style="color: #ff0000;"> <strong><span style="text-decoration: underline;">dar ghoran Hossien gofteh</span></strong> </span>ke bayad tama Irani haro bokoskid shoma medanid ke Eslam che goneh vared Iran shod.<br />
man baraye shoma meferestam</p>
<p>از این موارد زیاد داریم ولی به ذکراین نمونه پرداختم چون مدرکش حی و حاضر موجود است. ایمیلی که برای بنده فرستاده. <br />
      ایشان به بنده توصیه کرده اند که انجیل را بخوانم . حالا تصور کنید اطلاعات ایشان از انجیل چقدر طنزآمیز خواهد بود.<br />
یکبار شخصی مانند ایشان چیزی از قرآن نقل کرد. یکی از دوستانم که طرف را بهتر از من می شناخت گفت این آیه در کدام قرآن خواندی؟ طرف گفت توی قرآن دیگه. دوستم گفت توی قرآن مجید یا قرآن کریم؟ آن شخص قرآن شناس جواب داد:  با لله نمیدونم ،فکر کنم توقرآن مجید بود.شاید هم تو قرآن کریم بوده. دوستم گفت برو دقیق ببین بعد بیا باهم حرف بزنیم.<br />
روی جلد بعضی قرآنها می نویسند قرآن کریم و گاهی هم قرآن مجید نوشته می شود. حالادر جامعه ای که افراد مدعی آن نمی داند چند تا قرآن داریم و به خودشان اجازه می دهند در سطح بالائی ادعا کنند ونظر بدهند ، شخصی مانند مصباح یزدی و آخوند یزدی و امثال آخوند های دیگر نیز به خود اجازه میدهند که از قرآن هر طور که دوست دارند برداشت کنند. آخر آخوند ها نیز نظیر جنین اشخاصی هستند با این تفاوت که از بد حادثه پدرشان نذر کرده بوده اگر بچه اش پسرشد او را به طلبگی بفرستد.<br />
این درد را بکجا بریم؟!؟<br />
   گاهی می شود که کسی نداند بندر عباس در جنوب ایران است و یا اصلاً وجود دارد. خوب این می شود صفر. حالا اگر کسی فکر کرد بندر عباس نام قله کوهی است در شمال فرانسه، آنوقت چنین شخصی چقدر به صفر بدهکار می شود؟<br />
از این قبیل کم نداریم که در همه امور نظر می دهند و حاضر نیستند نه مطالعه کنند و نه حرف کسی گوش کنند.در جامعه ای که سطح مطالعات عمومی تا این حد پائین است فاجعه دور از انتظار نیست که یکی از اینها مصباح یزدی بشود. در جنین جامعه ای حسین در قرآن حرف می زند، خمینی از کره ماه سر در می آورد ، خیلی ها شعبان بی مخ می شوند و شعبان بی مخ ها بسیجی از آب در می آیند. آنوقت است که مصدق خانه نشین می شود<br />
بـــــه کجــــــا بریم این درد را؟!؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/04/28/kafer-momen/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از کار انداختن وسایل موتوری. میخ و دیگر وسایل و موانع تأخیری برای متوقف کردن موتور سواران بسیج. این پیشنهاد را به هر طریقی به اطلاع مردم برسانید</title>
		<link>http://vasabaha.com/1388/04/07/mikh/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1388/04/07/mikh/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 22:37:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>
		<category><![CDATA[امروز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1388/04/07/%d9%85%db%8c%d8%ae-%d9%88-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1-%d9%88%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%84-%d9%85%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b9-%d8%aa%d8%a3%d8%ae%db%8c%d8%b1%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[
http://www.youtube.com/watch?v=cw4QIRMWLCo

چنانچه برای دیدن فیلم مشکلی دارید،دیدن و توجه به عکسهای زیر کافی است. نمونه هائی از صحنه های واقعی مورد نظر برای بکار گیری وسایل دست ساز اضافه شده است.
دوستان نظرات مختلفی در مورد محدودیت و ریسکهای احتمالی این کار داده اند که ضمن ترتیب اثر و جواب دادن به آنها سعی می شود موارد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="scid:5737277B-5D6D-4f48-ABFC-DD9C333F4C5D:4feac4c9-8169-4bef-8b73-b929aff596b2" class="wlWriterEditableSmartContent" style="display: inline; float: none; margin: 0px; padding: 0px;">
<div><a href="http://www.youtube.com/watch?v=cw4QIRMWLCo">http://www.youtube.com/watch?v=cw4QIRMWLCo</a></div>
</div>
<p dir="rtl">چنانچه برای دیدن فیلم مشکلی دارید،دیدن و توجه به عکسهای زیر کافی است. نمونه هائی از صحنه های واقعی مورد نظر برای بکار گیری وسایل دست ساز اضافه شده است.</p>
<p dir="rtl">دوستان نظرات مختلفی در مورد محدودیت و ریسکهای احتمالی این کار داده اند که ضمن ترتیب اثر و جواب دادن به آنها سعی می شود موارد کاربرد انواع واقسام تاکتیکهای لازم را بر روی عکسهای تظاهرات و در گیریهای اخیر توضیح دهیم. طوری که از روی عکسها و صحنه های واقعی بهتر به محاسن و محدودیت های و ریسکها احتمالی آن پی ببریم. توجه داشته باشید که اولویت مهم و اساسی برای ما آسانی کار میباشد.<br />
دوستان باید بدانند که در موقعیت کنونی و جو پلیسی موجود حاکم بر جامعه، شرط اصلی کاربرد هر وسیله ای در درجه اول امکان آسان ساخت، حمل، نگهداری، مخفی کاری و بکارگیری آن است. همراه داشتن و حمل چند شیئ کوچک در داخل جیب، ایجاد مشکل و جلب توجهی نخواهد کرد و در صورت اضطرار و یا بازدید و کنترلهای ناگهانی، هر لحظه و به راحتی می شود آنهارا مخفی یا از خود دور کرد.</p>
<p dir="rtl">یکی دیگر از محاسن عملی و بی خطر بودن این وسیله این است که برای حمل و نقل راحت تر، حتی می توان وسایل مورد نیاز را جداگانه حمل کرد و در فرصتی مناسب و به هنگام لزوم آنها را درست کرد.  یعنی اینکه  می شود صد تا میخ و بیست عدد درب نوشابه را جدا گانه حمل  و در موقع مناسب یا لزوم آنها را سرهم کرد. سهولت این کار هیچ محدودیت و صرف وقت زیادی را به ما تحمیل نخواهد کرد.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><img style="display: inline; border-width: 0px;" title="میخ هفت سانتی متر" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/thumb.jpg" border="0" alt="میخ هفت سانتی متر" width="244" height="184" /></p>
<p dir="rtl">میخ معمولی شش یا هفت سانتی. ته میخها باید بریده شود. چنانچه بدلیل اضطرار نتوانیم ته میخ ها را ببریم، بازهم کارآئی لازم را خواهند داشت. اگر نتوانستیم یا نخواستیم ته میخها را ببریم، باید دقت کنیم که سر و ته میخها بطور مناسب تعبیه و جاسازی شوند.</p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/1.jpg"><img style="display: inline; border-width: 0px;" title="درب بطری آب یا نوشابه (1)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/1_thumb.jpg" border="0" alt="درب بطری آب یا نوشابه (1)" width="244" height="184" /></a><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/8edb873e9262.jpg"><img style="display: inline; border-width: 0px;" title="درب بطری آب یا نوشابه" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/thumb1.jpg" border="0" alt="درب بطری آب یا نوشابه" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/100_6030.jpg"><img title="100_6030" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/100_6030_thumb.jpg" border="0" alt="100_6030" width="184" height="244" /></a></p>
<p dir="rtl">درپوش پلاستیکی بطری آب یا نوشابه.</p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/CopiedeC.jpg"><img style="display: inline; border-width: 0px;" title="Copie de C شیلنک لاستیکی ضخامت یک و نیم تا دوسانت" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/CopiedeC_thumb.jpg" border="0" alt="Copie de C شیلنک لاستیکی ضخامت یک و نیم تا دوسانت" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl">C-لوله نرم  ازنوع شیلنگ تراز معماری یا لوله بنزین و گازوئیل به قطر یک ونیم تا دوسانت</p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/DE.jpg"><img style="display: inline; border-width: 0px;" title="ِD-E لوله پلاستیکی خشک یک و نیم سانت" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/DE_thumb.jpg" border="0" alt="ِD-E لوله پلاستیکی خشک یک و نیم سانت" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/DE1.jpg"><img style="display: inline; border-width: 0px;" title="ِD-E لوله پلاستیکی خشک یک و نیم سانت (1)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/DE1_thumb.jpg" border="0" alt="ِD-E لوله پلاستیکی خشک یک و نیم سانت (1)" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl">D-E-لوله پلاستیکی نسبتاً خشک  به قطر دو سانت.</p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/G.jpg"><img title="G ورق آهن" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/G_thumb.jpg" border="0" alt="G ورق آهن" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/G1.jpg"><img title="G ورق آهن (1)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/G1_thumb.jpg" border="0" alt="G ورق آهن (1)" width="244" height="184" /></a> <a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/G3.jpg"><img title="G ورق آهن (3)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/G3_thumb.jpg" border="0" alt="G ورق آهن (3)" width="244" height="184" /></a> <a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/G4.jpg"><img title="G ورق آهن (4)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/G4_thumb.jpg" border="0" alt="G ورق آهن (4)" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl">G- ورق آهن یک یا دو به ابعاد تقریبی سه در چهار سانتیمتر</p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/fde19e43d62a.jpg"><img title="انواع" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/thumb2.jpg" border="0" alt="انواع" width="244" height="184" /></a> <a title="انواع (2)" href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/2.jpg">انواع (۲)</a><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/2.jpg"><img title="انواع (2)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/2_thumb.jpg" border="0" alt="انواع (2)" width="244" height="184" /></a> <a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/4.jpg"><img title="انواع (4)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/4_thumb.jpg" border="0" alt="انواع (4)" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/3.jpg"><img title="انواع (3)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/3_thumb.jpg" border="0" alt="انواع (3)" width="184" height="244" /></a> <a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/Ab.jpg"><img title="لوله تو پرA-b اسفنجی" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/Ab_thumb.jpg" border="0" alt="لوله تو پرA-b اسفنجی" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl">A-لوله اسفنجی تو پر و فشرده .نوع ضخیمتر نمونهB</p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/Ab1.jpg"><img title="لوله تو پرA-b اسفنجی (1)" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/07/Ab1_thumb.jpg" border="0" alt="لوله تو پرA-b اسفنجی (1)" width="244" height="184" /></a></p>
<p dir="rtl">B -لوله اسفنجی توپر و فشرده</p>
<p dir="rtl"><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/06/motorist1.jpg"><img title="motorist" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/06/motorist1-300x198.jpg" alt="" width="427" height="223" /></a>dec27-2009Tehran</p>
<p dir="rtl">عکس بالا که بعداً اضافه شده است مربوط به عاشورای ۸۸  می باشد. آیا کسانی که چنان بی باکانه به مصاف جنایتکاران رژیم می روند  جسارت ریختن چند میخ طراحی شده در جلو این موتور سواران را ندارند. مسلماً چرا. علت بی توجهی به این مسائل عدم سازماندهی و نبود تشکیلات و حزب می باشد، اما مردم خود می توانند اقدام به این کار بکنند. بعضی ها حرف از رفتن میخ در پای مردم می کنند. نمی دانم اینها نمی بینند که مردم در صحنه ای بد تر از صحنه جنگ حضور دارند.یا این عکسها  را باور ندارند واصلاً از خانه خارج نشده و نمی دانند بیرون چه خبر است یا اینکه ممکن است در خانه نشسته اند ونگرانند که موقع خروج ماشینشان پنچر بشود؟</p>
<p dir="rtl"><img src="http://www.aftabkaran.com/images/30kh18.jpg" alt="" width="581" height="352" /></p>
<p dir="rtl">نمونه عکس برای دوستی که  در کامنت خود نوشته بود میخ ها در پای خودمان فرو میرود یا اینکه مورد استفاده اش را مورد سئوال قرارداده بود.فرض بگیرید شما یکی از چند نفر آخر در حال فرار هستید.حدود بیست نفر اخر این صحنه می توانند وسیله مورد نظر را طوری پخش کنند که تنها جلو راه موتور سوارن قرار گبرد و نه مردم در حال گریز و برای هیچ کس دیگر خطری ایجاد نکند. موتور سواران  اگر بفهمند که سر راهشان چیزی ریخته شده مجبور می شوند که بایستند و توان مانورشان بسیار کم می شود .اگر هر کدام از نفرات آخرچهار پنج عدد از وسیله پیشنهادی را روی زمین پخش کنند مطمئناًٌ نیمی از موتور سواران متوقف و زمین گیر می شوند.</p>
<p dir="rtl"><img src="http://www.aftabkaran.com/images/tazahorat24.jpg" alt="" width="226" height="283" /></p>
<p dir="rtl">یا در این صحنه، هفت  نفر آخر میتوانند بدون ایجاد مشکلی برای افراد خودی وسایل تخریبی خود را به زمین ریخته. حتی چنانچه میخهای طراحی شده به وسعت مطلوب پخش شده باشند افراد می توانند با آرامش و اطمینان خاطر بیشتر حرکت کرده و یا به چیدن میخهای مورد نظر اقدام کنند.زیرا مطمئن هستند که تعداد زیادی از موتور سواران به آنها نخواهند رسید.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><img src="http://www.aftabkaran.com/images/30kh11.jpg" alt="" width="529" height="395" /></p>
<p dir="rtl">تصور کنید شما فرد در حال فرار هستید.ریختن چند عدد میخ طراحی شده به هیچکسی جز موتورسواران تعقیب کننده آسیبی نخواهند رساند.</p>
<p dir="rtl">میخ های چهار پایه  ومنشور مانندی هست که قاچاقچیها جلو ماشین تعقیب کننده ها میریزند.آن میخ ها توصیه نمی شود چون تهیه آنها نیاز به وسایل و دستگاه مخصوص دارد و معمولاً به طریق تولید صنعتی تهیه و تولید می شوندو در بازار نیز عرضه نمی شوند که عکس یک نمونه آن در زیر موجود است.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">.. بنده در اینمورد توضیح بیشت<a href="http://2.bp.blogspot.com/__ZM2ByjqjeU/SkLizOIxmHI/AAAAAAAAAC8/VTV6dQMSky4/s1600-h/caltrop.php" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"><img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5351088676865677426" style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; width: 340px; float: left; height: 400px; cursor: pointer;" src="http://2.bp.blogspot.com/__ZM2ByjqjeU/SkLizOIxmHI/AAAAAAAAAC8/VTV6dQMSky4/s400/caltrop.php" border="0" alt="" /></a>ر نمی دهم  اما یقین دارم که این کاری موثر عملی و قطعی. میدانم که چنانچه این طرح به فکر مردم برسد خودشان به تهیه آن اقدام می کنند و نیازی به دستورالعمل ساخت ندارند. تصور کنید هر کدام از این جمعیت عظیم چند تا وسیله که بتواند موتور ها را پنچر کند در جیب داشته.خیابان را پر می کنند. به هر حال باید کاری کرد. نمی شود بیدفاع ایستاد و فقط کتک خورد.&lt; هنر نزد ایرانیان است و بس &gt;را کجا کذاشته اید؟ به ساده گی می شود تمام وسایل موتوری بسیج و پلیس را از کار انداخت. باور کنید. امتحان کنید.این پیشنهاد را به هر طریق ممکن به مردم اطلاع دهید.</p>
<p dir="rtl">گذشته از ترفندهای ایذائی و تأخیری در مسیر وسایل موتوری دشمن روش های ساده و مؤثر بسیار دیگری هستند که به ما کمک می کنند به دفاع از خودپرداخته و دشمن را وادار به عقب نشینی کرده و یا اینکه حد اقل سرعت و توان مانور آنان را تقلیل دهیم.</p>
<p dir="rtl">یادمان باشد که با دشمنی خانگی روبرو هستیم که تا دندان مسلح بوده و از درنده خوئی گوی سبقت را از تمامی دشمنان تاریخی ما و اقوام درنده خو و تجاوزگر به سرزمینمان ربوده است.یادمان باشد که نظیر چنین وحشیگری و درنده خوئی را در مورد سربازان مغول و اسکندر مقدونی نیز نقل نکرده اند. اسکندر مقدونی پس از به آتش کشیدن تخت جمشید وقتی به مقبره کورش رسید از اسب پیاده شد و ادای احترام کرد و حتی دستور مرمت آنرا داد. اما اینان و رهبرانشان هیچ حرمتی را نگه نداشته و نخواهند داشت همانطور که دیدیم و جهانیان نیز دیدند.</p>
<p dir="rtl">یادمان باشد که تمام تاکتیک های جنگ و گریز های شهری ابتدا بوسیله مردم و زنها و بچه طرح ریزی و نوشته است .همه اینها و آنجه خودتان به ابتکار خود طرح ریزی و اجرا کنید صرفاً برای دفاع و گریز است و نه روش و مرامی برای مبارزه. باز به خاطر داشته باشید که بزرگترین مبارزه ما همان حضور میلیونی و نمایش خاموشی است که به نمایش جهانیان گذاشتیم اما باید به فکر باشیم که  هدف و طعمه آماده و راحتی هم برای درنده خویانی که هیج بوئی از انسانیت نبرده اند نباشیم.</p>
<p dir="rtl">از آنجا که تظاهرات و حرکتهای ما سازمانیافته و حزبی نیست علیرغم فراگیری نزدیک به صد در صد مردم باز در برابر هجوم دسته جمعی دشمن آسیب پذیر بوده و منجر به پراکندگیمان شده و نهایتا یکی یکی و دوتا دوتا به دام دشمن افتاده، دستگیرشده و مورد ضرب شتم قرار می گیریم. به همین دلیل پیشنهاد می شود که به هنگام تظاهرات سعی شود دوستان و افرادی که هم دیگر را میشناسند در گروه های حد اقل پنج نفره و درکنار همدیگر حرکت کرده و تا پایان تظاهرات همدیگر را گم نکرده و بین خود قول و قراری بگذارید که در مواقع لزوم بتوانید به کمک همدیگر رفته و یا اینکه حد اقل در صورت دستیگری و یا اتفاقات احتمالی ای که برای یکی از دوستان می افتد دیگران در جریان باشند.</p>
<p dir="rtl">متعاقباً در این زمینه از موارد دیگر صحبت خواهیم کرد و از دیکران نیز درخواست می شود که تجربیات و پیشنهادات خود را از طریق قسمت نظرات برای ما بفرستند تا در این مجموعه گنجانیده شود.</p>
<p dir="rtl"><a title="تیر کمان را هرگز دست کم نگیرید" rel="bookmark" href="http://vasabaha.com/1388/04/10/kaman/">تیر کمان را هرگز دست کم نگیرید</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1388/04/07/mikh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>85</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اعتراف ۱ ( ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد)</title>
		<link>http://vasabaha.com/1387/05/11/ketabsoozan/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1387/05/11/ketabsoozan/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 08:26:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1387/05/11/%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81-1-%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d9%88%d9%87-%d8%a7%d8%b9%d8%b2%d8%a7%d9%85-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%af%d8%b1%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[موتوا قبل ان تموتوا
سال پنجاه و هشت بود. رادیو و تلویزیون مرتباً اخبار ویرایش شده منطقه نا آرام کردستان را به خورد خلق غیر کُرد می رساند. من و ما اصفهانیها بیشتر از همه خود را شریک انغلاب(ق) میدانستیم. قرارمان هم این بود که همه چیز خوب و سر جای خودش باشد. دیگر شاه و ساواک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>موتوا قبل ان تموتوا</p>
<p>سال پنجاه و هشت بود. رادیو و تلویزیون مرتباً اخبار ویرایش شده منطقه نا آرام کردستان را به خورد خلق غیر کُرد می رساند. من و ما اصفهانیها بیشتر از همه خود را شریک انغلاب(<span style="text-decoration: line-through;">ق)</span> میدانستیم. قرارمان هم این بود که همه چیز خوب و سر جای خودش باشد. دیگر شاه و ساواک و این حرفانیست. امام است و نائب امام و فغیه(!) و مجتهد. اگر کُردهای فریب خورده و گروهکهای بی دین و وابسته اجازه بدهند، قبل از آنکه آب سیفون توالت به خزینه فاضلاب برسد، ما به مدینه فاضله(اب)خواهیم رسید . اما افسوس که نمی گذارند. یا از آزادی حرف می زنند ، یا از حقوق انسانی، یا اینکه تبیعیض قومی را مطرح می کنند.</p>
<p>تا ساعتهای دو و سه بعد از ظهر از خانه بیرون نرفتم. اما می شنیدم که شهر(اصفهان) از پاوه و سنندج هم شلوغ تره. از حمله به کتابفروشی های ضد انقلاب بگیر تا سوزاندن کتب ضالّه و تظاهرات بی وقفه.</p>
<p>با دوست قدیمی(س) ام که دیگر برادر زنم شده بود، رفتیم بیرون ببینیم چه خبره. از چهار راه تختی به بعد دود کاغذ به مشام می رشید. هر چه به طرف چهارباغ نزدیک می شدیم بوی سوختگی و دود کاغذ شدیدتر می شد. چند جا در وسط چهار باغ عباسی، بین دو خیابان به خرمنهای سوخته کتاب برخوردیم. معلوم بود که از صبح تا آنوقت روز دیگر چیزی برای ما باقی نگذاشته بودند که به فیض برسیم. رفتیم جلو تا رسیدیم روبروی مدرسه چهارباغ. دیدم که عده ای از پنجره های در کرکره ای پاساژ(م) بالا می روند. شلوغ بود . می گفتند داخل کتابفروشی پاساژ پر است از کتابهای مضره و درب را بسته اند که کسی وارد نشود. آنها می رفتند که کتب مضره را کشف و خرمن کنند. من صاحب کتابفروشی را می شناختم. در یکی دو سال قبل و بعد از واقعه ۲۲بهمن دانشجو بودم و هر وقت کتابی کمیاب بود از آنجا تهیه می کردم. حتی یادمه یکروز دو کتاب درسی از او خریدم و موقع خارج شدن از کتابفروشی بر گشتم و از بیرون چهار چوب در پرسیدم : راستی آقای +++ ،مالکیت منشاء خانواده، چنده؟ کتابفروش همانطور که روی صندلی لم داده بود زد زیر خنده و با دست اشاره کرد : « بیا تو، بیاتو، بیاتو، بیاتو. رفتم داخل.</p>
<p>ـــــــ از کجا می آئی تو ؟!<br />
ـــــــ از چهار راه بنائی، چی شده ؟ چه خبره؟<br />
ـــــــ هر کی ندونه فکر می کنه از پاریس اومده ای. این حرفا چیه ؟ داد می زنی ؟ مگه شکلات می خوای؟<br />
ــــــ مگه چی شده ؟<br />
ــــــ اولاً که ندارم. دویماً نه تا امروز داشته و نه اون را دیده ام و نه حتی خونده ام. تو هم اگر می خواهی کله ات رابباد بدی حرفی نیست ، اما برای مردم درد و سر درست نکن.<br />
ــــــ برو بابا، شما هنوز تو حال و هوای زمان شاه زندگی می کنی. تموم شد. خدا حافظ، نخواستیم.»</p>
<p>چند دقیقه ای پشت درب پاساژ ایستادیم .با پرت شدن چند جلد کتاب بر روی سر جمعیت فهمیدم که کتابفروشی را تسخیر کرده اند. جمعیت مانند سیل زده ها و یا زلزله زده هائی که کمکهای غذائی پرت شده از هلیکوپتر های امداد را در هوا می قاپند، به هوا می پریدند و با حرص و ولعی هیجانی کتابها را در هوا می قاپیدند. کتابها کم بودند و افراد زیاد. بنا براین به سوزاندن نمی رسید و به محض رسیدنشان به دسترس جمعیت چنان تکه پاره می شدند که کاغذ خوردکن های آمریکائی به گردشان هم نمی رسید. با سعی و تلاش، زیاد یک کتاب از تو هوا گرفتم . بی اختیار و طبق عادت خواستم بازش کنم ببینم چیه، چه نوشته، مال کیه ، چی می گه، در باره چیه؟</p>
<p>آدم ساده لوح احمق! اینجا جای کتاب خواندنه؟!<br />
دهها دست کتاب را از دستم قاپید و حسرت پاره کردن یک ورقش را بر دلم گذاشتند.<br />
کتاب بعدی را که گیر آوردم گذاشتم زیر بغلم و سعی کردم که از جمعیت خارج شوم تا بتوانم بخوانمش. دل غافل! مانند جمعیت مانند بازیکنان راگبی بر سرم ریختند و حتی بعد از آنکه کتاب پاره پوره شده بود عده ای مثل بازیکنان راکبی که توپ را گم گرده اند باز دست توی لنگ و پاچه من می کردند و دنبال کتابی که نبود می گشتند.</p>
<p>ساده اندیشی به کمکم آمد و از شر حماقت نجاتم داد. با خود گفتم، مرتیکه خر، اونهائی که رفتن اون بالا می دونن چه کتابی را بیاندازن پائین. حالا توی این شلوغی آقای مطالعه شده ای؟! کتابی را که می اندازند پائین یقیناً بد است دیگه. حالا تو می خوای باز بینی کنی.</p>
<p>آنروز رفته بودیم که به دیگران بپیوندیم و همانکاری را بکنیم که بقیه می کردند، اما نمی دانم چرا از آن جمعیت جدا شدیم. آنموقع متوجه نبودم که من نمی توانم کتاب پاره کنم. تا یادمه هر چیزی که کتاب شده باشدرا دوست داشتم. برای خواندن، یا برای نگهداشتن در طبقه کتابخانه و یا برای دادن به دیگران که بخوانند. دکور کتابخانه برایم زیبا تر از هر تابلوی نقاشی ای بود. اما پاره کردن و سوزاندن کتاب را نمی فهمیدم. آنروز ظاهراً سوزانده شدن کتب ظاله را تأئید می کردم اما، نمی دانم چرا اگر همان کتابهای بد بدستم می رسید بعد از خواندن فقط یک کار دیگر به فکرم می رسید، و آن اینکه آنرا جلد بگیرم و برای دو باره خواندن نگهش بدارم. همین.</p>
<p>از آن جمعیت فاصله گرفتیم. جمعیتی کوچک دیگری توجهمان را جلب کرد. همه بدور کیشه یا کیوسک کوچک یک کتابفروشی حلقه زده بودند. همه اصفهانیها آنرا می شناسند و هر کس یکبار از پیاده رو غربی چهارباغ(سمت مقابل مدرسه چهارباغ) بگذرد متوجه وجود آن کیوسک کتابفروشی می شود.اتاقکی کوچک و انباشته از کتاب. تا یادم می آید این اتاقک در کنار پیاده رو چهار باغ بوده و هنوز هم باید باشد. اگر اشتباه نکنم آنموقع صاحبش پیر مردی بود(حد اقل نسبت به ماها)که گویا شنوائیش(گوشش) کمی ضعیف بود. بیچاره در چند متری کنار پیاده رو ایستاده بود و با نگرانی، جمعیتی که بدور کیوسک حلقه زده بودند را می نگریست. در بین جمعیت چند نفر راشناختم. دانشجو و بچه محلمان بودند. یکی از آنها را از دوران دبیرستان می شناختم. رفتیم جلو و بعد از احوالپرسی مشغول صحبت شدیم. صحبت پیرامون معضل و بغرنج آن زمان کشور و شهرمان، یعنی در باره آن اتاقک کتاب و نشریه فروشی بود. « سیّد ر.. چه خبره؟<br />
ــــــ پیر مرده از صبح کیوسک را بسته و می ترسه باز کنه. همین کنار ایستاده و حرف هم نمی زنه.<br />
ــــــ اگه ریگی به کفشش نبود باز می کرد. چند تا می رفتن کتابها را می دیدند و کنترل می کردند. اگر کتاب آنچنانی نداشته باشه که نباید بترسه.<br />
ــــــ چند بار بهش گفتند.قبول نکرد. گفت همه کتابها از همینجا پیداست. می بینید که، قرآن و نهج البلاغه و &#8230;..ست.<br />
ــــــ حتماً اون زیر میرا چیزی داره، اگه نه &#8230;.. .<br />
ــــــ توی این صندوقهای آهنی جلو کیوسک هم پراز کتابه. قفل های گردن کلفتی هم داره.<br />
ــــــ قفل ها را بی خیال سیّد. به سه سوت باز می شه.<br />
ــــــ می تونی؟<br />
ــــــ آره.<br />
ــــــ پس معطل چی هستی؟!<br />
ــــــ این جمعیت خری که جلو پاساژ دیدم، خیلی هاشون اومدن اینجا.<br />
ــــــ خوب!<br />
ــــــ خوب که خوب، اینا فقط دنبال یک چیزی می گردند که جر بدهند یا بسوزانند. فکر نمی کنم اگر قرآن ها را هم بدستشون برسه پاره نکنند.اصلاً کسی نگاه نمی کنه . نمی شه . فقط دستاشون کار می کنه . نه نگاه می کنند و نه کسی فرصت می دهد.درنگ بکنی یکی دیگه اجر و ثوابشا می بره. قاپ می زنند و تکه پاره می کنند. هر ورق بین بیست تا دست گم می شه. اینها مثل مردم شام اومدن که ثواب سنگ زدن به اسرا نصیبشون بشه. نیومدن که<br />
اسیرها را شناسائی کنند. کسی دنبال بی گناه نمی گرده. زدن گناهکار اجر و ثواب داره. بیگناه به درد کسی نمی خوره. پس بهتره همه گناهکار باشن. چی می گی تو؟<br />
ــــــ ببین من خیلی ها که اینجا هستند را می شناسم. تو قفل را باز کن، من و تو و یکی دو نفر دیگر کتابها را می بینیم .حالا چارتا کتاب فلان هم داخلشون بود بر می داریم و بقیه را میذاریم سر جاشون و به پیر مرده می گیم بیاد یک قفل دیگه درش بزنه. اصلاً کیوسک را باز کنه، دیگه مسئله حلّه.کسی کارش نداره.»<br />
اگر می خواستم قفل بدبختیها و شانسم را باز کنم به این راحتی باز نمی شد. اما چون قرار بود برگ سیاهی بر اوراق زندگیم رقم بخورد، قفل به همان سوت اول باز شد، نه سه سوتی که گفته بودم. جمعیت مانند قحطی زده ها، یا به مثل گله گرگهای گرسنه حمله می کرد. مانند گله کفتار همدیگر را هل می دادند که زود تر از بقیه به لاشه مردار برسند. البته آنان از کفتارها حریص تر بودند چون با رسیدن به آن لاش، ثواب بدر و احد نیز نصیبشان میشدو به بهشت هم می رسیدند. در هجوم اول و به محض باز شدن در، من بداخل صندوق و لای کتابها چماله شدم. قبل از آنکه کتاب بشوم، سید و دوست من و آن چند نفر آشنای سیّد نجاتم دادند و از داخل صندوق بیرون آمدم. نیم ساعتی دستها را به هم حلقه کردیم تا جلو هجوم آن فوج وحوش را بگیریم که شاید سیّد بتواند کتابها را کنترل کند و اگر کتابی وجود دارد که مخل نظم جامعه بشری شده و حقوق انسانی ما را تهدید می کند، پیدا کرده و بدست آن خیل &#8230; معدوم شود. سیدنیمی از کتابها که اکثراً قرآن و نهج البلاغه بود را کنار زد و چیزی پیدا نکرد. اما ما دیگر توان مقاومت نداشتیم و چهار پنج نفری نمی توانستیم جلو فشار امت قرآن را بگیریم. به سید گفتیم که بیا بیرون . ولش کن. سید به جمعیت گفت هیچی غیر از قرآن و کتابهای معمولی نیست بگذارید صاحبش بیاد جمع جورش کنه. اما جمعیت که فهمید ما دیگر داریم می رویم حمله کرد تا به ما بیاموزد که کنترل و باز بینی کتاب چگونه است.</p>
<p>تامیدان انقلاب(سی وسه پل) رفتیم و برگشتیم. نیم ساعت یا کمی بیشتر نگذشته بود که باز به جلو همان کیوسک رسیدیم. در نیودن ما مسئله به سرعت حل شده بود. دیگر کسی جلو و اطراف کیوسک نبود، هر چه بود پاره کتاب بود و خاکستر و دیگر هیچ، همه قرآنها و نهج البلاغه دود شده بود. بعد ها این واقعه اسفبار را برای دوست و ظریفی تعریف کردم. وی که مخالف مذهب نیز بود رو کرد و به من گفت : پس معلوم شد که کتابهای ضالّه و مضرّه کدامند!</p>
<p>نزدیک های ساعت پنج عصر و نزدیک دروازه دولت بود که به گروه صد و چند نفری موتور سوارانی بر خوردیم که شعار میدادند ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد. برای سوار شدن به پشت موتور سواری که جای خالی داست لازم به پرسیدن نظر موتور سوار نبود. من و دوستم(همان برادر زنم) هر کدام پشت سر یکی از آن موتور ها سوار شدیم. کوتاه کلام، از جلو پادگان توپخانه اصفهان سر در آوردیم. جلو درب پادگان همچنان که گاز می دادیم و دور می زدیم فرمان صادر می کردیم که : ارتش به شهر پاوه &#8212; اعزام باید گردد.</p>
<p>ساعت ده شب در اتاقم تنها بودم. پیام آیت الناس طاهری، امام جمعه و&#8230; از رادیو پخش شد: « مردم شهید پرور اصفهان آرامشتان را حفظ کنید. مقامات استان خود به بر چیدن و جمع آوری کتابهای مضره اقدام خواهند کرد&#8230;ووو&#8230; بی اختیار و باصدای بلند داد زدم که : &#8221; مرتیکه ملعون دیگر چیزی باقی نمانده که شما بسوزانید. تا حالا کدام جهنمی بودید. بوی دود کتاب آسمان را سیاه کرده. نکند دود تریاک جلو چشمهایت را گرفته بوده که سیاهی آسمان را ندیده اید!</p>
<p>البته مسلم بود که ایشان و دیگر همپالگیهایشان موافق آن کتابسوزی بودند در غیر اینصورت ایشان و دیگر دست اندرکاران حکومت به طرفة العینی از هر واقعه ای که مطلوب آنان نباشد مطلع می شدند و مانع. در طول سی سال گذشته هر گاه خبر نگاری در خلوت خویش گوزیده و حکومت را خوش نیامده باشد،ده دقیقه بعد دستگیر وزندانی شده و مبلغ پول دریافتیش از آمریکا را نیز در جراید چاپ کرده اند. حالا اینکه آقای طاهری و دیگران بعد از آنهمه ولوا و آشوب و کتابسوزی خبر دار نشدند از عجایب هفتگانه نیز عجیبتر است. اصلاً اینکه ما آنروز بیرون رفتیم، به واسطه خبر های مکرری بود که از داخل شهر می شنیدیم . طوری بود که هر کس در کوچه ما رفت و آمد می کرد از دود و آتش کتابها در چهارباغ  خبر می داد. حالا جاسوسهای فراوان آقایان کجا بودند خدا می داند.</p>
<p>اشتباه می کردم. آقای طاهری شم و استعداد شایسته ای در آتش سوزی داشت. بعد از آتش زدن سینما رکس آبادان و بعد از آن آدم سوزی، دون شأن ایشان بود که در کاغذ سوزی شرکت کند. گرچه از یک دیدگاه فاجعه کتاب سوزی هولناکتر از آدم سوزی است.</p>
<p>گرچه شکستن یا نشکستن آن قفل سرنوشت محتوم آن کیوسک کتابفروشی را تغییر نمی داد، ومانند دهها کتابفروشی دیگر نهایتاً همان بلا بر سرش می آمد، اما من از همان دقایق اول پس از شکستن قفل، خود را مجرم و دخیل درآن فاجعه می دانستم و تا به امروز. از همان روز تصمیم گرفتم در اولین فرصت به آن کتابفروش مراجعه کنم و حد اقل با دادن جریمه کتابها خودم را اصلاح و تنبیه کنم. بدون آنکه بخواهم خودم را تبرئه، وکوتاهیم را توجیه کنم تا امروز توفیق اینکار را نیافتم. البته مشکلات فراوان زندگی و پیشامدها باعث می شد این کار را به تأخیر بیاندازم و به زمانی دیگر موکول کنم. اما امروز اعتراف می کنم که « رفتن به نزد آن کتابفروش و عذر خواهی و جبران خسارت وی بر تمام مسائل زندگی من اولویت داشته، و امروز در اینجا، و فردا در پیشگاه خداوند، هیچ عذری پذیرفته نیست.</p>
<p>مدتی بعد از آن، به جرم کتاب و کتابخوانی و نگهداری کتب مضرّه و ضالّه به زندان افتادم و از کار معلمی اخراج، و از حیّز انتفاع نیزافتادم . پس از آزادی از زندان از کشور خارج شدم . تا زمانی که کتابسوزها بر مسند قدرت تکیه زده باشند نمی توانم به کشور باز گردم .آرزو می کنم آن کتابفروش هنوز در قید حیات باشد. اما من دیگر ایران نیستم و نمی توانم او را ببینم و فرصت عمل به تصمیمی که گرفته بودم را از دست داده ام. اگر کسی از آن دکه کتابفروشی و صاحبش و یا از وارثین احتمالی آن کتابفروش خبری داشته باشد، خواهش می کنم از طریق قسمت نظرات همین سایت با بنده تماس بگیرد. یا اینکه اگر می شود آدرس این سایت را به آنها بدهند. باشد که حد اقل خسارت مالی آن صد و چند جلد قرآن و نهج البلاغه ای که بدست یاران خمینی به آتش کشیده شد را جبران کنم. کتابهای فراوان دیگری نیز در آن دکّه کتابفروشی موجود بود، اما آنچه حتی از دور توجه را به خود جلب می کرد، قرآن های مختلف بود که دسته دسته روی همدیگر قرار گرفته بودند که همگی سوخته شدند. ادامه دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1387/05/11/ketabsoozan/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سنگ خزینه و سالنامه آریائی</title>
		<link>http://vasabaha.com/1387/05/06/calendrier/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1387/05/06/calendrier/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 23:34:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[از هر دری]]></category>
		<category><![CDATA[آریائی]]></category>
		<category><![CDATA[تقویم]]></category>
		<category><![CDATA[سالنامه]]></category>
		<category><![CDATA[میترائی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/1387/05/06/calendrier/</guid>
		<description><![CDATA[در پاریس سالنامه ای منتشر می شود که بنیانگذار آن مصداق آشکار این ضرب المثل اصفهانی ها است که می گویند : نه سنگ خزینه را ببوس، نه تو آب خزینه بگوز
البته بنیانگذار محترم وانمود می کند که می خواهد سنگ خزینه را ببوسد، اما آنچه از ایشان سر می زند تنهامشمول بخش دوم این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در پاریس سالنامه ای منتشر می شود که بنیانگذار آن مصداق آشکار این ضرب المثل اصفهانی ها است که می گویند : <strong>نه سنگ خزینه را ببوس، نه تو آب خزینه بگوز</strong></p>
<p>البته بنیانگذار محترم وانمود می کند که می خواهد سنگ خزینه را ببوسد، اما آنچه از ایشان سر می زند تنهامشمول بخش دوم این ضرب المثل می شود. سالنامه مذکور را ورق می زینم و قضاوت را به شما وا می گذاریم.</p>
<p>بنده به هیچ وجه قصدمخالفت و رد این سالنامه را ندارم و حتی وجود آنرا خیلی هم خوب و شاید هم ضروری بدانم. تنها تأسف می خورم که چرا بدست چنین فردی بنیانگذاری شده و اینکه چرا ایشان اولین فردی بوده که وارد این خزینه شده. بنیانگذار محترم این سالنامه، به فرهنگ و زبان و تاریخ ایران علاقمندی زیادی از خود نشان می دهد اما چون از بی طرفی علمی و توان ادبی لازم برخوردار نبوده، بدون اینکه سنگ خزینه را ببوسد، به آن کار دیگر پرداحته و گویا جز &#8230;دن در آب خزینه کاری از او ساخته نبوده است. سالنامه را ورق می زنیم که خود روشنگر این مد عا است.</p>
<p><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2008/07/file0086.jpg"><img style="border-width: 0px;" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2008/07/file0086-thumb.jpg" border="0" alt="File0086" width="455" height="475" /></a></p>
<p>در اولین صفحه ایشان خواسته سالنامه را با جملاتی در خور سال نو آغاز کند اما ناشیانه به جعل و بر گردان نیایش عربی و معروف تحویل سال پرداخته و با ترجمه غلط، نثر عجیب الخلقه، و نگارش من در آوردی و بچگانه اش خواسته نشان دهد کاری نو انجام داده و با اینکار نه تنها نشان داده که معنای کلمات زبان فارسی را نمیداند بلکه ثابت می کند آن نیایش معروف را نیز به خوبی نفهمیده است. ویژگی منحصر بفرد این به اصطلاح نیایش این است که مطلقاً قابلیت به خاطر سپرده شدن را ندارد و به محض چشم بر داشتن از آن، فراموش می شود و هیچ اثری آن باقی نمی ماند، نه در ذهن و نه بر زبان.</p>
<p>ماندگاری اشعار، کلمات قصار، سرودها و دعاها به عواملی چون کلمات ومعانی سمبلیک، عبارات موزون و مقفا، و موسیقی حاکم بر آن بستگی دارد که از این لحاظ، نیایش مذکور عاری از هر گونه عامل ماندگاری است.</p>
<p>ایشان با ترجمه تحت الفظی کلمه عربی «مقلب» از ریشه «قلب»، نیایش خنده داری را جعل کرده و خواسته آنرا بنام «نیایش آریائی» به خورد فارسی زبانان بدهد، و فکر کرده کسی غیر از ایشان تا کنون این نیایش معروف و معمول را نشنیده. گویا خود نخستین بار بوده که این آن را می شنیده و به همین دلیل به معنای آن پی نبرده است و به این امر مهم نیز توجه نکرده که در کار ترجمه، ظرف کلمات باید مطابق توان انتقال مفاهیم انتخاب شوند و نه معانی لغتنامه ای. به همین لحاظ در بر گردان این دعا به فارسی، کلمه «مقلب» و«محول»،که هر دو معنای«دیگرگون کننده»دارند را به معنای واژگون کننده گرفته و اینطور از آب در آمده: <em><span style="color: #0000ff;">ای واژگون کننده دلها و دیده ها. </span></em></p>
<p>«واژگون» که معنای سرنگونی، وارونگی و کژی و ناراستی دارد را، به جای «دیگرگون» که به معنی نو شدن و تغییر در راستای بهبودی است قرار داده. بنا براین معنا و مفهوم جمله آغازین سالنامه و نیایش باسمه ای فارسی ایشان اینطور می شود: «ای وارونه کننده دلها و دیده ها، یا ، ای سرنگون کننده دلها و دیده ها.» یعنی خداوند دل ها و چشم ها را وارونه و سرو ته می کند گویا خداوند از آفرینش اولیه اش ناخرسند می باشد.</p>
<p>در ادبیات فارسی «واژون»، «واژگون»، «بازگون» و«واژونه» به معنای تغییر و زیر و رو شدن نابجا و غلط می باشد. وقتی چیزی در جایگاه درست، طبیعی و منطقی خودش قرار نداشته باشد، آنرا با صفت «واژگونه» بیان میکنیم . به این مثال از فردوسی توجه کنید :<br />
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید<br />
جهان پیش ضحاک واژونه دید<br />
آشکار است که منظور فردوسی از«جهان واژونه» جهانی سالم و طبیعی و درست نبوده و می خواهد جهانی وارونه، آشفته و ناسازگا را توصیف کتد.</p>
<p>بر کسی پوشیده و ناشناخته نیست که اصل این نیایش :</p>
<p>«<em><span style="color: #0000ff;">یا مقلب القلوب و الابصار<br />
یا مدبر الیل والنهار<br />
یا محول الحول و الاحوال<br />
حول حالنا الی احسن الحال</span></em>»، به زبان عربی بوده و اگر هم کسی بخواهد آنرا بخورد زبان فارسی و فارسی زبانان بدهد، باید از حد اقلی از دانش زبان عربی بر خوردار باشد.</p>
<p>البته اگر ما بتوانیم ترجمه آبکی این دعارا «نیایش آریائی» بنامیم، حتماً می توانیم «قرآن آریائی» نیز داشته باشیم . آنوقت <strong>هم سرقت ادبی کرده و هم فقر فرهگیمان را ثابت کرده ایم</strong>.</p>
<p>اگر عاری از دیدگاهی انسانی و انسان شناسانه باشیم هر گز نخواهیم توانست برخوردی علمی با زبان و ادبیات و فرهنگ ملل مختلف داشته باشیم که در چنین صورتی، نبود دانش کافی در زمینه زبانها ملل دیگر، مزید بر علت شده و طنز مسخره ای را بوجود خواهد آورد. نژاد پرستی کور و تعصبات نا آگانه پرده آهنینی است که چشم را از دیدن و عقل را از فهمیدن باز می دارد. در چنین حالتی اگر هم صادق باشیم ، دوستی هایمان نیز دوستی «خاله خرسه» می شود.</p>
<p>اگر تا پایان تورق این سالنامه ما را همراهی کنید به این نکته آشکار پی خواهید برد که نگارنده و بنیانگذار آن، ضدیت و تعصبی کور نسبت به زبان و نژاد عرب دارد که در این راستا اسلام و تاریخ قمری و شمسی نیز از نیش زهر آگین ایشان در امان نمانده . ایشان حتی از کار برد کلمه عرب و عربی نیز اجتناب می کند به جای آن از واژه «تازی» استفاده می کند. واژه تازی را طوری بکار می برد که گویا از چیز نجسی نام می برد، اما در بسیاری از جاها با اینکه می شده از واژه فارسی استفاده کرد، کلمه عربی بکار برده و بالعکس در جائی که معادل فارسی خوبی وجود نداشته ناشیانه سعی در «فارسیلیزه»کردن عبارات کرده و جملات و عباراتی ساخته که دست کمی از مونتاژ نیایش آریائی اش ندارد.</p>
<p>تا پایان سالنامه به جعلیات وعبارات نا مأنوس زیادی بر می خوریم که علاوه بر باسمه ای بودنشان آشکارا حکایت می کند که بلغور کننده آن واژه ها، منبع سرشاری است از انواع تناقضات، تناقض ادبی ، تناقض فکری و سیاسی،و تناقض مذهبی و ایدئولوژیک.</p>
<p>ورق می زنیم :<a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/08/7a513e147403.jpg"><img style="display: inline; border: 0px;" title="اوستا" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2009/08/thumb.jpg" border="0" alt="اوستا" width="476" height="586" /></a>   </p>
<p>برای کسی که نام عرب و حتی خود کلمه «عربی» را اصرار دارد با واژه ای فارسی بیان کند، پذیرفته نیست که به جای کلمه فارسی و گویای «سربلندی» واژه عربی «افتخار» را بکار بگیرد در حالیکه این شخص می کوشد برای واژه های عربی ای که معادل فارسی گویا و متداولی ندارند واژه ای من درآوردی خلق کند.</p>
<p><a href="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2008/07/1File01132.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-775" title="1File0113" src="http://vasabaha.com/wp-content/uploads/2008/07/1File01132-300x205.jpg" alt="1File0113" width="300" height="205" /></a></p>
<p>آقای دکتروانمود می کند که می خواهد به ادبیات ناب فارسی مراجعه و از کاربرد کلمات عربی اجتناب کند. اما از آنجا که متعصبانه به این امر نگاه می کند،در جائی که واژه ملموس ، معادل و روان فارسی وجود ندارد، اقدام به خلق جملات و عبارات عجیب الخلقه ای می کند که بدرد اجنه می خورد. در جای دیگر با اینکه واژه فارسی متداول وجود دارد از کلمات عربی استفاده می کند. به صفحه سمت راست تصویر بالا نگاه کنید. به سادگی می شودبه جای «انتخابات» از وازه فارسی «گزینش» استفاده بکنیم. از این قبیل لگد پرانی های ادبیاتی در سراسر سالنامه و نوشته های ایشان فراوان به چشم می خورد. و اما در مابعد الادبیات  و در باب مسائل و علوم انسانی : </p>
<p>به جملات قصارآقای دکتر در تصویر بالا توجه کنید. در حالیکه او در خیابان شانزه لیزه پاریس قرن بیست و یکم حضور دارد و با ژاک شیراک و&#8230; از ما بهتران پالوده می خورد و عکس گرفتن با افراد سر شناس را به نمایش بزرگنمائی خویش می گذارد، همچنان به خدایان قبیله ای معتقد میباشد و به افکار نژاد پرستانه ای دست می آویزد که حتی فکر می کند هر نژادی آفریدگار جداگانه ای دارد. مثلاً صفحه سالنامه اش را به جملات قصار خویش مزین فرموده و می نویسد:&#8221;<em>خداوند آریائی</em>&#8221; و فکر می کند که خدایان نیازمند انسانند و تنها خدای آریائی بی نیاز است. مگر خداوند آریائی شما همان خداوندی نیست که موبدانش اجازه تحصیل به فرزند آهنگری را که از طبقه مادون اجتماع بود نمی دادند؟! مگر خداوند آریائی ما همانی نبود که ورود به طبقات بالای جامعه را امری ناممکن می دانست و اصولاً برده  یا سرور بودن را فطری و امری ازلی ابدی می دانست؟! </p>
<p>آقای دکتر، <a href="http://vasabaha.com/1387/02/05/paalaan/"><strong>شکست فاحش حکومت ابر قدرت و متمدن ایران آنروز در برابر لشکر عمر به خاطر بی تفاوتی مردمی بود</strong> </a>که از ستم خدای آریائی جانشان به لب رسیده بود. من ازخدای زرتشت و اوستا حرف نمی زنم که آن خدای امروز من نیز هست و زرتشت پیامبرم، همچنانکه عیسی و محمد . از خدای واقعی آنروزگار می گویم. از خدائی که آنروز اسیر دست موبدان بود و امروز اسیر دست شما و آخوند. </p>
<p> درکجای تاریخ اسلام  ثبت یا ضبط شده که کسی گفته باشد خداوند نیازمند انسان و نیایش اوست. اگر ایشان در حد یک روخوانی ساده به مطالعه متون مذهبی که می خواهد نقد کند می پرداخت، می دید که یکی از صفات خداوند  بی نیازی مطلق می باشد و همه جای قرآن از بی نیازی خداوند سخن گفته شده است. حتی قبایل بدوی  که به همراه هدایای خویش به نیایش بتهایشان می پرداختند، می دانستند که بت یا خدایشان بی نیاز است و هدایای خویش را حرکتی سمبلیک در جهت نزدیکی به خدای خویش می دانستند. آخر آنها هم می دانستند که بت یا خدایشان هرگز هیچ قسمتی از قربانی یا هدیه آنانرا نخورده و نمی خورد. </p>
<p>این طرز تفکر از آنجا سرچشمه می گیرد که آقای دکتر ما به خدایان نژادی و قبیله ای معتقدند و با این سخنان از نژاد پرستی پنهان و کور درونی خویش پرده بر می دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1387/05/06/calendrier/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

