<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>واصباحا &#187; برگزیده از نظرات</title>
	<atom:link href="http://vasabaha.com/category/%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b8%d8%b1%d8%a7%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://vasabaha.com</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 20:53:14 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>برگزیده از نظرات ـ۱ـ</title>
		<link>http://vasabaha.com/1389/02/28/comment/</link>
		<comments>http://vasabaha.com/1389/02/28/comment/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 May 2010 20:51:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>vasabaha</dc:creator>
				<category><![CDATA[برگزیده از نظرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vasabaha.com/?p=1698</guid>
		<description><![CDATA[ کار از این حرفها گذشته و روحانیت شیعه به جائی رسیده است که اگر این حکومت ساقط شود دیگر نامی از آنها نخواهند ماند
دهه محرم سال ۱۳۶۹ بود و بنده از زور بیکاری یک تاکسی خریده بودم و با توجه به اینکه مجرد بودم و قادر به قبول شرط سازمانی تاکسیرانی برای ازدواج در طول [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> <strong>کار از این حرفها گذشته و روحانیت شیعه به جائی رسیده است که اگر این حکومت ساقط شود دیگر نامی از آنها نخواهند ماند</strong></p>
<p>دهه محرم سال ۱۳۶۹ بود و بنده از زور بیکاری یک تاکسی خریده بودم و با توجه به اینکه مجرد بودم و قادر به قبول شرط سازمانی تاکسیرانی برای ازدواج در طول شش ماه برای اخذ کارنامه تاکسی نبودم، به صورت غیرقانونی و شبها به کار مشغول.<span id="more-1698"></span><br />
زیر پل گیشا و در حال گوش کردن به موزیک “پینک فلوید” که از پخش صوت جاسازی شده در داشبورد تاکسی بگوش میرسید بودم و قطرات باران فضای مناسبی با موسیقی بوجود اورده بود.<br />
اخوندی را دیدم که در بین ماشینها راه میرود و با راننده ها حرف میزند و مشخص بود که بدنبال وسیله نقلیه است.<br />
تاکسی خالی بود و من هم حوصله این نوع مسافر را نداشتم و بهمین دلیل روبرگرداندم که او را نبینم.<br />
چند لحظه بعد ضرباتی به شیشه ماشین توجهم را جلب کرد و وقتی روگرداندم او را دیدم که ملتمسانه درخواست پائین اوردن شیشه را میکند.<br />
شیشه را کمی باز کردم و پرسیدم بله؟<br />
با لحنی التماس امیز گفت: من را میبری امام جسین؟<br />
بی اختیار گفتم: میبرم اما موزیکم را قطع نمیکنم!<br />
گفت: قبول و از سمت دیگر سوار شد.<br />
به سمت راست و به داخل بزرگراه “جلال ال احمد” پیچیدم و او گفت که بیش از یکساعت است که زیر باران و منتظر وسیله ای ست که او را به مقصد برساند ولی هیچکس او را سوار نمیکند و نگران بود که به محلی که باید منبر میرفت نرسد.<br />
به روی پدال گاز فشار اوردم و بعد از رد شدن از سه چراغ قرمز گفت، این چراغ سوم بود که رد شدی.<br />
گفتم: نگران نباش حاجی فعلا که نمره ماشینم سیاسی ست و جای نگرانی نیست!<br />
عمامه اش را از سرش برداشت و گفت: بگذار این را بردارم که تو دیگر سواستفاده نکنی و ادامه داد که حرف حساب تو چیست؟<br />
گفتم: اخه حاجی یه نگاه به دور و بر خودت بنداز، هیچکس رو تو این مملکت میبینی که بخنده؟<br />
اخه این چه وضعیه که شما درست کردید و تازه از مردم شاکی هم هستید!<br />
گفت: من از مردم شاکی نیستم، ولی همه را نباید به یک چوب راند.<br />
گفتم: یعنی جنابعالی با بقیه فرق دارید؟<br />
گفت: شاید داشته باشم.<br />
گفتم: گفتم فقط لهجه ات مثل بچه های تهرونه ولی لباست و قیافه ات مثل بقیه است.<br />
گفت: رو ظاهر ادمها قضاوت میکنی؟<br />
گفتم: نه حاجی فقط ظاهر نیست، شماها که جون و مال و ناموس مردم رو قبضه کردید لاقل یه ماشین اژانس بگیر که دیر به منبرت نرسی.<br />
گفت: خیلی پر روئی!<br />
گفتم: چون مثل خیلی از مردم دیگه چیزی ندارم که از دست بدم، شما کار رو به جائی رسوندید که مردم میگن اخوند خوب اخوند مرده ست و تازه طلبکار هم هستید.<br />
خندید و گفت: خوشحالم که اینجوری حرف میزنی، معلومه که هنوز ادم زنده هم تو این مملکت پیدا میشه.<br />
گفتم: جان مولا واسه من یکی موعظه نکن که اصلا حالشو ندارم.<br />
گفت: ولی مردم لازمه بدونند که ما اخوند ها هم همه یکجور نیستیم.<br />
گفتم: از کجا بدونند، خودتون باید نشون بدید که با هم فرق دارید.<br />
گفت: ما سعی میکنیم اما مردم اون وری ها رو بیشتر دوست دارند.<br />
گفتم: شاید چون اونا زورشون بیشتره!<br />
گفت: اگه از روز اول مردم مثل تو رفتار میکردند کار به اینجا نمیکشید.<br />
گفتم: بی خیال حاجی، اونا که اینطوری رفتار کردند همشون الان سینه قبرستون خوابیدند، شما ها بی رحمید.<br />
گفت: هیچ جور نمیتونم بهت ثابت کنم که اشتباه میکنی اما بذار یه داستان از دوران انقلاب برات تعریف کنم تا بفهمی که چرا اینجوری شده.<br />
تعریف کرد که در دوران انقلاب او تعداد دیگری از اخوندها قطعنامه ائی برای یکی از تظاهرات اولیه نوشته بودند در رابطه با خلع ید از شاه و حمایت از قوانین مشروطه و قرار بر این نهاده بودند که علما به ترتیب حروف الفبا ان را امضا نمایند.<br />
ایت الله اردبیلی اولین نفر بود که باید امضا میکرد و ایشان بعد از مطالعه متن میفرمایند که با تمام مفاد ان موافقند بجز لغت خلع ید!<br />
و بعد ادامه داد که به اردبیلی گفتیم که حاج اقا تمام این متن فقط همین لغت “خلع ید” ست که شما هم با ان مخالفید.<br />
اردبیلی در جواب میگوید که شما جوانید و متوجه عواقب ان نیستید و در نهایت امضا نمیکند.<br />
در ادامه چند داستان دیگر هم تعریف کرد و در پایان نتیجه گرفت که امروز همین اقای موسوی اردبیلی هیچکس را بیشتر و بالاتر از خود تصور هم نمیکند و امثال او هستند که بقول من جان و مال و ناموس مردم را قبضه نموده اند.<br />
گفتم: چرا این را حالا و به من میگوئی و با مردم در میان نمیگذاری؟<br />
گفت: چون هیچکس مثل تو نمی پرسد.<br />
گفتم: باشه شما درست میگی اما این وظیفه شماست که با این وضعیت مخالفت کنید.<br />
گفت: بذار یه چیزی بهت بگم، کار از این حرفها گذشته و روحانیت شیعه به جائی رسیده است که اگر این حکومت ساقط شود دیگر نامی از انها نخواهند ماند و بنابراین ما وظیفه داریم که روحانیت شیعه را هم حفظ کنیم.<br />
گفتم: با این روش حکومت، این ره که تو میروی به ترکستان است حاجی.<br />
گفت: میدونم اما فعلا که چاره ائی نیست.<br />
داستان من و این حاج اقا انشب تا ۲ صبح ادامه داشت و در پایان و موقع جدا شدن گفت: میدانم که دیگر تو را نخواهم دید اما اگر خواستی روز پنج شنبه به من سر بزن و در جوابش گفتم که در موردش فکر خواهم کرد و جدا شدیم.<br />
من به سر قرار با او نرفتم زیرا میخواستم بفهمد که مردم ایران بیشتر از انکه به فکر روحانیت شیعه باشند به کشور و اب و خاک خود فکر میکنند و اینکه انان در سراشیب سقوط افتاده اند نتیجه بی تدبیری خود انان است و دیگر نباید از مردم انتظار داشته باشند که از یک سوراخ برای بار دوم گزیده شوند!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vasabaha.com/1389/02/28/comment/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

