رو به دشمن اصلی-۳(دسته شناسائی)
Posted on آبان ۵م, ۱۳۸۴ by vasabaha
بعد از چند دقیقه انتظار و انجام کار های دفتری لازم، راهی دسته شناسائی شدیم.کیسه به کول و پیاده، وقتی از روی تپه ای که پشتش دسته شناسائی بود می گذشتم،درجه داری که آمده تا بود مرا به دسته برساند، به سرعت می دوید و به من هم می گفت که سریعتر بروم. اما من [...]
Filed under: حکایت | No Comments »