ارسال شده در ۸م, شهریور ۱۳۸۴ توسط vasabaha
وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». اما من همانجا پشت چادر ایستادم.سرهنگ ضمن دیکته کردن مطالب برای سروان همزمان بطور شفاهی برای سرگرد توضیح می داد.« همین امشب ببریدش . نباید با سربازای دیگه تماس بگیره.ـ
ـــــ راستی سرگرد ، با این هیکل گنده خجالت نکشیدی؟یک سرباز را بر [...]
دستهها: حکایت | بدون نظر »
ارسال شده در ۳۱م, مرداد ۱۳۸۴ توسط vasabaha
تازه در آموزش و پرورش استخدام شده بودم. حقوقی هم دریافت نمی کردم.طبق معمول روال کارهای اداری، اولین حقوق بعد از چهار ماه و یکجا پرداخت می شد.مثل امروز، از تمام یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلو متر مربع این مملکت هیچ چیزی نصیبم نشده بود. تنها امیدم به دریافت [...]
دستهها: حکایت | بدون نظر »
ارسال شده در ۱۶م, مرداد ۱۳۸۴ توسط vasabaha
آیا میدانید چه بر سر رستم آمد ؟ رستم شاهنامه را نمى گویم . رستم فرخّزاد ، سردار سپاه حکومت ساسانیان را مى گویم.
هم او که شجاعتها و دلاوریهاى رستم صفحات شاهنامه را بر صفحه واقعى روزگار رقم می زد . فرمانده قدرتمند سپاه با عظمت ابر قدرت آن زمان؛ رستم ، هم او که [...]
دستهها: شاید طنز | بدون نظر »