مفرّی مطلب محشرخر را

این شعر فراموش شده ام را در فیسبوک یک ناشناس دیدم که با سلیقه خود متن کوتاه و عکسی به آن افزوده بود. کار آن شخص مرا برآن داشت که شعر مذکور را اینجا نقل کنم. البته یادم هست که در پست قبلی همین وبلاگ، از بیماری شعری خودمان  نوشته ام.
……………………………………

یارب به چه سنگی زنم از دست تو سر را
کـــــاوار* نمــودی سرمان این همه خــر را
کم بود همه بار که بر پشت نهادیم ؟!
کردی تو مسلط به سرم رهبر خر را ؟!
سایم به سرم سنگ و شوم ملتمس غیب
تا با سقطش دفع کنی از همه شر را
دوشم بشد ابلیس ببالین و چنین گفت
هیهات، مفرّی مطلب محشر خر را
نوشیدن جام می و مستیت بهانه است
خشکاندن تاکت نکند دفع ضرر را
این شهر پر از سرخر بالقوه و هیهات
بالفعل شود پور چو رانی تو پدر را
خر تو خر و آشفته شده شهر سراسر
دیگر نشناسند کسان مرز و ممر را
در ظلمتِ دینی که زده خیمه بر این شهر
امید کجا مانده بر این بام سحر را
درویش مشو هم نفس حافظ و سعدی
زیرا که نپرسد ز تو کس قیمت خر را**
ح درویش
……………..
*که آوار
** خرت به چند

Leave a Reply