بیماری شعری ایرانیان و خبط دماغ شعرا

شعر گوئی و هجو و ظنز و انتقاد و تکرار آن امروز به جائی رسیده که دیگر اثر معکوس  پیدا کرده بطوریکه دقیقاً مانند مصرف بی رویه آنتی بیوتیک شده است. بیمار را معتاد و ضعیف، و میکروبها را مصون و مقاوم کرده است. البته از دیرباز همواره حکایت شعر خوانی و شاعر بازی ما ایرانی ها کارش به سوپاپ اطمینانی برای پیشگیری از جنبش های سیاسی اجتماعی ختم شده  و جز تسکین  و آرامش  روانی کاذب اثر دیگری نداشته است. در برابر هر نابسامانی و مشکل و مانعی که پیدا میشود به فراخور حال شعری می گوئیم و رضایت خاطر پیدا می کنیم که به تکلیف عمل کرده ایم و از این کار خوش حالیم که پایمان را از خط بیرون گذاشته ایم و دهن طرف را سرویس کرده ایم.

این حکایت،  دردی هزار ساله است. از تملق و چاپلوسی رودکی برای تشویق  به سفر وجلب توجه شاه،(میر سرو است و بخارا آسمان) گرفته تا انتقاد و فحاشی حاکمین و شاهان، (پدر ملت ایران اگر این بی پدر است)، همگی جایگزین چندصد ساله بی تحرکی و خمودگی  مردمی بوده است که دوست داشته اند آن طرف جوی بایستند و به حریف و دشمن خویش فحش بدهند، و فحش بستانند،( داستان و ضرب المثل اصفهانیها). عقده گشائی بکنند و آرامشی دروغین پیدا بکنند. همواره هم نگران بوده اند و به حریف هم توصیه می کرده اند که سر جای خود بایستد و وارد دعوا نشود که مبادا یقه پیراهنشان پاره شود. آری،  با فحش دادن و فحش ستاندن خواسته ایم که نابسامانی در امور سیاسی و اقتصادی را حل و فصل کنیم و جامه عدالت و برابری را با کوک حرف و وراجی بدوزیم.  با بالا و پائین کردن واژه ها و با دادن وزن و آهنگ و قافیه به جملات قناس و عجیب الخلقه، خواسته ایم که کوهها را به حرکت در بیاوریم. با حرف و هوا فریدون و کاوه ساخته ایم و ضحاک به بند کشیده ایم و عدالت گسترده ایم، همه و همه بادی در هوا، همین.

به همان میزان و مقداری که  از میدان کار و زار باز مانده ایم در میدان حرف و حرافی جولان داده ایم. با شعر و رجز خوانی موزون خویش بدی مذهب را به هزاران گونه تشریح کرده و توضیح داده ایم.  با زیبا ترین جملات موزون و مقفای بدیع، هنرمندانه بدی دشمن را ثابت کرده ایم و از محاسن انسادوستی و آزادی گفته ایم. حسنی بده، بد بد. همین. پشمی هم از کلاه ستمگر و چپاول کنندگان مردم کم نشده است.

درحالیکه خون ضحاک در رگهای خودمان جاری بوده،  روضه فریدون و ضحاک خوانده ایم. مگر بیماریم یا دردی داریم که سخن گفتن خود را چنان بپیچانیم که فقط بدرد تمرین و تکرار بخورد. چه دردی داریم، و چه دردی را درمان کرده ایم؟ یعنی فکر می کنید وقتی با واژه های بدیع و چند پهلو و با جملات موزون و مقفا حرف زدیم آنوقت مسائل و معضلاتمان حل می شود؟ کدام جامعه و کشوری را سراغ دارید که با اندازه ما .. س  وشعر و شاعر داشته باشد؟ همه تاریخ ما پر است از شاعر و قصیده سرا، دیوان و بوستان و گلستان و مثنوی….. اساسا همه ادبیات ما در زمینه تملق و چاپلوسی مدح و ستایش و هجو دشنام و انتقاد خرج شده است. آفتابه لگن صد دست …… .

اگر از اندک فهم و شعوری برخوردار بودیم می فهمیدیم که از همه سوراخهایمان شعر فوران می کند و اسهال شعر گرفته ایم. بس می کردیم  و به جای اینهمه خربزه اندکی هم فکر نان میکردیم. بس کنید. اقلاً سوپاپ اطمینان نشوید تا شاید این فشارها از سوراخ دیگری غیر از مقعد شعرمان بیرون بزند. اگر قرار بود با شعر به جائی برسیم حالا از آنطرف مریخ هم گذشته بودیم. یعنی این را نمی فهمید؟ً!

 

Leave a Reply