یک سفیهی را به ما انداختند

aazaye yek peykar

 بدون همبستگی و کار سازماندهی شده، جنبشهای اعتراضی و آزادیخواهانه محکوم به شکست و یا مصادره توسط فرصت طلبان میباشد.  شریعتی گفت و نوشت، اما نتیجه عملی آن به نفع کسانی مصادره شد که مورد تنفرش بودند. او می خواست «اسلام بدون آخوند» را ارائه کند و امروز اسلام هدفی جز حفظ آخوند ندارد.
دوست نادیده و گرانقدری  به این حقیقت انکار ناپذیر پاسخ داد که:
هر کسی را بهر کاری ساختند. کنایه از اینکه بعضیها برای کار سیاسی سازماندهی شده ساخته نشده اند، اما واقعیت این است که ما ایرانیها برای همه کاری ساخته شده ایم  جز اینکه «اعضای یک پیکر باشیم».
این دلنوشته نه چندان موزون  را در رد گفته آن دوست  که شاعر بسیار توانائی نیز هست زمزمه کردم.

هرکسی را بهر کاری ساختند
………………………
شاعران را از برای شاعری
شاه و شهزاد از برای سروری
روضه خوان را یاوه گو بر منبری
مطرب و رقاصه هم بر دلبری
فیلسوف و فال گیر هی گفت و گفت
آن مورخ نیز حرف مفت گفت
رهزنان بر کاروانها تاختند
هر کسی را بهر کاری ساختند

مرده شور و گورکن، مرثیه‌خوان
گازُر و درزیّ و هم تعزیه‌خوان
اینچنین بر خشت افتند و رَوَند
«اختیار»ی نیست جبر است این رَوَند؟!
از رحم افتاد بیرون  سید علی
یا علی گویان و رهبر سیدعلی
«رهبری» آمُخته بود از اندرون
از  فلان مادر اینسان شد برون
یک سفیهی را به ما انداختند
بعد از آن از او فقیهی ساختند

 آن جوان آن پیر و کودک جان دهد
تا خدا مرثیه خوان را نان دهد
محتسب‌ها جیب‌بر زاده شوند
شیخ و ملا مفت‌خور زاده شوند
آن مقلد همچو عنتر روی دست
راه رفت و رقص کرد و بر نشست
آن یکی دلال  در پول  و طلا
وآن دگر آفتابه دار اندر خلا
قرعه از روز ازل انداختند
هر کسی را بهر کاری ساختند

اولِ اول یکی بود و نبود
جز خدا در آسمانها کس نبود
از سر بیکاریش ماه و فلک
آفرید و بعد از آن حور ملک
آفرید او خاک را و خشت را
آب و آتش را و  کرمی زشت را
زان میان یک کرم غلطید و چمید
تا که میمونی مقلد شد پدید
زان مقلد آدمی را ساختند
هر کسی را بهر کاری ساختند

خسته بود از ایزدی  پروردگار
از اهورائی پشیمان  کردگار
زین سبب می جست یار و همدمی
نایبی، همکار، همره، محرمی
تا که بار خویش بر پشتش نهد
او بکار اندازد و خود وا رهد
لیک زآن خلق از جمادات و نبات
آبزیّ و خشک زیّ و طائرات
زیر بارش جمله لُنگ انداختند
چونکه هر کس بهر کاری ساختند

ایزد و الله، اهورا، هرچه بود
گفت «عرضنا» بر همه بود و نبود
بر جبال و جنگل و دشت و دمن
آسمان و اسب و شیر و کرگدن
بر عرضنایش خریداری نبود
بهر حملش هم خر و گاری نبود
لیک تقلید از خدائی خدا
کرد میمون را پذیرای بلا
بعد میمون آدمی را ساختند
هرکسی را بهر کاری ساختند

جد ما میمون به فردوس برین
جایگاهی داشت آرام متین
بی خیال و بی غم از فردای خویش
نی حریص مال و نی انبان خویش
نه غم دِی  نه هراس از حال خویش
نه دلِ واپس به فرداهای خویش
در بهشت او بود، هرجائی که بود
چون رها بود از غم بود و نبود
الله و ابلیس با هم ساختند
از بهشت او را برون انداختند

آن امانت یا «عرضنا» هر چه بود
تلخ و تند و سخت و سنگین می نمود
اندرونش جمعی از اضداد داشت
جوهری از جمله اعراض داشت
هم ز میمون داشت عامل هم ز گرگ
مور و مار و فیل، کوچک تا بزرگ
زین سبب آنرا فریبا ساختند
در دل یک سیب پنهان ساختند
الله و ابلیس با هم ساختند
جد ما را توی دام انداختند

تا که خورد آن سیب دیگرگونه شد
جام نوشینش همه واژونه شد
کار از کارش گذشت و شد ملول
خود خدا خواندش ظلوم ایضاً جهول
شد بهشتش دوزخی پر التهاب
آرزوهای خدائیّ ش سراب
پرده بالارفت و خواب از سر پرید
گشت زشتیهای پنهانش پدید
رفت با جفتش نهان در شاخسار
زشت و عریان و پریشان شرمسار
از یکی میمون دو آدم ساختند
این یکی از بهر آن یک ساختند

گر که هر کس بهر کاری ساختند
تو مکن شکوه چرا چون ساختند
آنکه میسازد نِه ‌ای تو، نق مزن
از چه بی‌غوره مَویز انداختند
این چنین سر شد که در گیر و مدار
یک سفیهی را به ما انداختند
فقه و ایمان بود شرط رهبری
خوب، از آن ملحد فقیهی ساختند
گر نه ای با «ما» نه ای بنّا، مگو
ازچه این را ساختند آن ساختند

ح درویش

 

 

Leave a Reply