برگزیده از نظرات ـ1ـ

 کار از این حرفها گذشته و روحانیت شیعه به جائی رسیده است که اگر این حکومت ساقط شود دیگر نامی از آنها نخواهند ماند

دهه محرم سال ۱۳۶۹ بود و بنده از زور بیکاری یک تاکسی خریده بودم و با توجه به اینکه مجرد بودم و قادر به قبول شرط سازمانی تاکسیرانی برای ازدواج در طول شش ماه برای اخذ کارنامه تاکسی نبودم، به صورت غیرقانونی و شبها به کار مشغول.
زیر پل گیشا و در حال گوش کردن به موزیک “پینک فلوید” که از پخش صوت جاسازی شده در داشبورد تاکسی بگوش میرسید بودم و قطرات باران فضای مناسبی با موسیقی بوجود اورده بود.
اخوندی را دیدم که در بین ماشینها راه میرود و با راننده ها حرف میزند و مشخص بود که بدنبال وسیله نقلیه است.
تاکسی خالی بود و من هم حوصله این نوع مسافر را نداشتم و بهمین دلیل روبرگرداندم که او را نبینم.
چند لحظه بعد ضرباتی به شیشه ماشین توجهم را جلب کرد و وقتی روگرداندم او را دیدم که ملتمسانه درخواست پائین اوردن شیشه را میکند.
شیشه را کمی باز کردم و پرسیدم بله؟
با لحنی التماس امیز گفت: من را میبری امام جسین؟
بی اختیار گفتم: میبرم اما موزیکم را قطع نمیکنم!
گفت: قبول و از سمت دیگر سوار شد.
به سمت راست و به داخل بزرگراه “جلال ال احمد” پیچیدم و او گفت که بیش از یکساعت است که زیر باران و منتظر وسیله ای ست که او را به مقصد برساند ولی هیچکس او را سوار نمیکند و نگران بود که به محلی که باید منبر میرفت نرسد.
به روی پدال گاز فشار اوردم و بعد از رد شدن از سه چراغ قرمز گفت، این چراغ سوم بود که رد شدی.
گفتم: نگران نباش حاجی فعلا که نمره ماشینم سیاسی ست و جای نگرانی نیست!
عمامه اش را از سرش برداشت و گفت: بگذار این را بردارم که تو دیگر سواستفاده نکنی و ادامه داد که حرف حساب تو چیست؟
گفتم: اخه حاجی یه نگاه به دور و بر خودت بنداز، هیچکس رو تو این مملکت میبینی که بخنده؟
اخه این چه وضعیه که شما درست کردید و تازه از مردم شاکی هم هستید!
گفت: من از مردم شاکی نیستم، ولی همه را نباید به یک چوب راند.
گفتم: یعنی جنابعالی با بقیه فرق دارید؟
گفت: شاید داشته باشم.
گفتم: گفتم فقط لهجه ات مثل بچه های تهرونه ولی لباست و قیافه ات مثل بقیه است.
گفت: رو ظاهر ادمها قضاوت میکنی؟
گفتم: نه حاجی فقط ظاهر نیست، شماها که جون و مال و ناموس مردم رو قبضه کردید لاقل یه ماشین اژانس بگیر که دیر به منبرت نرسی.
گفت: خیلی پر روئی!
گفتم: چون مثل خیلی از مردم دیگه چیزی ندارم که از دست بدم، شما کار رو به جائی رسوندید که مردم میگن اخوند خوب اخوند مرده ست و تازه طلبکار هم هستید.
خندید و گفت: خوشحالم که اینجوری حرف میزنی، معلومه که هنوز ادم زنده هم تو این مملکت پیدا میشه.
گفتم: جان مولا واسه من یکی موعظه نکن که اصلا حالشو ندارم.
گفت: ولی مردم لازمه بدونند که ما اخوند ها هم همه یکجور نیستیم.
گفتم: از کجا بدونند، خودتون باید نشون بدید که با هم فرق دارید.
گفت: ما سعی میکنیم اما مردم اون وری ها رو بیشتر دوست دارند.
گفتم: شاید چون اونا زورشون بیشتره!
گفت: اگه از روز اول مردم مثل تو رفتار میکردند کار به اینجا نمیکشید.
گفتم: بی خیال حاجی، اونا که اینطوری رفتار کردند همشون الان سینه قبرستون خوابیدند، شما ها بی رحمید.
گفت: هیچ جور نمیتونم بهت ثابت کنم که اشتباه میکنی اما بذار یه داستان از دوران انقلاب برات تعریف کنم تا بفهمی که چرا اینجوری شده.
تعریف کرد که در دوران انقلاب او تعداد دیگری از اخوندها قطعنامه ائی برای یکی از تظاهرات اولیه نوشته بودند در رابطه با خلع ید از شاه و حمایت از قوانین مشروطه و قرار بر این نهاده بودند که علما به ترتیب حروف الفبا ان را امضا نمایند.
ایت الله اردبیلی اولین نفر بود که باید امضا میکرد و ایشان بعد از مطالعه متن میفرمایند که با تمام مفاد ان موافقند بجز لغت خلع ید!
و بعد ادامه داد که به اردبیلی گفتیم که حاج اقا تمام این متن فقط همین لغت “خلع ید” ست که شما هم با ان مخالفید.
اردبیلی در جواب میگوید که شما جوانید و متوجه عواقب ان نیستید و در نهایت امضا نمیکند.
در ادامه چند داستان دیگر هم تعریف کرد و در پایان نتیجه گرفت که امروز همین اقای موسوی اردبیلی هیچکس را بیشتر و بالاتر از خود تصور هم نمیکند و امثال او هستند که بقول من جان و مال و ناموس مردم را قبضه نموده اند.
گفتم: چرا این را حالا و به من میگوئی و با مردم در میان نمیگذاری؟
گفت: چون هیچکس مثل تو نمی پرسد.
گفتم: باشه شما درست میگی اما این وظیفه شماست که با این وضعیت مخالفت کنید.
گفت: بذار یه چیزی بهت بگم، کار از این حرفها گذشته و روحانیت شیعه به جائی رسیده است که اگر این حکومت ساقط شود دیگر نامی از انها نخواهند ماند و بنابراین ما وظیفه داریم که روحانیت شیعه را هم حفظ کنیم.
گفتم: با این روش حکومت، این ره که تو میروی به ترکستان است حاجی.
گفت: میدونم اما فعلا که چاره ائی نیست.
داستان من و این حاج اقا انشب تا ۲ صبح ادامه داشت و در پایان و موقع جدا شدن گفت: میدانم که دیگر تو را نخواهم دید اما اگر خواستی روز پنج شنبه به من سر بزن و در جوابش گفتم که در موردش فکر خواهم کرد و جدا شدیم.
من به سر قرار با او نرفتم زیرا میخواستم بفهمد که مردم ایران بیشتر از انکه به فکر روحانیت شیعه باشند به کشور و اب و خاک خود فکر میکنند و اینکه انان در سراشیب سقوط افتاده اند نتیجه بی تدبیری خود انان است و دیگر نباید از مردم انتظار داشته باشند که از یک سوراخ برای بار دوم گزیده شوند!!!

One Response to “برگزیده از نظرات ـ1ـ”

  1. اقای خامنه ای، موسوی و کروبی طلحه و ذبیر هستند و یا علی؟

    شاید خیلی ها بیاد نداشته باشند که موسوی بعد از طی دوران نخست وزیری چگونه بوسیله امثال شما کنار گذاشته شد اما من بیاد دارم!

    مسئله این نیست که طلحه و ذبیر که بودند و چه کردند، مسئله اینست که علی که بود و او چه کرد!

    علی وقتی مخالفت مردم را دید به خانه اش رفت و منتظر شد تا همان مردم بدنبالش بیایند، ایا شما چنین جسارت و ازاد منشی را صاحب هستید؟

    مرگ بر ولایت فقیه!

Leave a Reply