طلبه هم حجره من کنسول انگلیس از آب در آمد

از نجف آباد به طرف اصفهان میرفتم. سر راه آخوندی را سوار کردم. همیشه وقتی در شهر یا در جاده بیرون شهر رفت و آمد میکردم برای آخوندها اولویت خاص قائل بودم. البته  میدانستم دیگران خیلی فحش نثارم میکنند اما من کار خودم را انجام میدادم.

همیشه سعی میکردم بهمراه  آخوند کس دیگر را سوار نکنم تا هم راحت تر حرف بزنیم، هم برای آخوند و حرفهای  من شاهد احتمالی پیدا نشود و در نهایت اینکه بتوانیم خیلی رک و پوست کنده حرف بزنیم.

آنروز آخوندی را سوار کردم که با پر روئی عصایش را روی کاپوت ماشینم زد و از جلو ماشین کنار هم نمی رفت. سوار که شد به او گفتم آقا جان چرا اینقدر جلو اومدی؟ دو متر دیگر مونده تا وسط خیابان. تازه من که خودم ایستادم دیگه چرا عصایت را رو کاپوت می زنی؟ درسته که شما آخوندها سوار خلق خدا شده اید و خیلی جسور هستید اما باباجون مواظب باش ممکنه بزنن بهت و فرار کنن. مردم که دل خوشی از شما ندارن. جواب داد« خدا لعنتشون کنه، راست میگی»
ــــ خدا اخوندها را لعنت کنه که ….
ــــ منم همونا را میگم. چرا حرفا نمی رسی؟ یکساعته اینجا ایستاده ام. هیچکس نگه نمی داره. فکر می کنی نمی دونم چرا؟
ــــ خب، من هم که ایستادم چوب زدی رو کاپوت.
ــــ ببخشید، چشمام درست نمی بینه.
ــــ حالا که شما هم آخوند ها را لعنت می کنی پس خودت این قرشمال را از تنت در بیار. البته اگر می تونی از پول روضه خونی چشم بپوشی.
ــــ ای بابا.»

آهی کشید و چیزی نگفت. من فکر کردم از همین ملاهاست که عبا عمامه ای سر هم کرده و شده روحانی. آخه قدیما خیلی ها بدون حوزه و طلبگی عمامه ای سر می گذاشتن و کم کم می شد روحانی و از این حرفها. چند تا سؤال ازش پرسیدم ببینم چند مرده حلاجه، که حرف مرا قطع کرد و گفت.« درسته قیافه ای ندارم و پیر پاتال شده ام اما بیشتر همین آیت الله طاهری شما درس خونده ام. این حرف را که زد کمی خودم را جمع و جور کردم و جدی تر به حرفم ادامه دادم.
ـــــ کجا درس خوندی حاج اقا؟
ـــــ قم، نجف، مشهد، هر جا دلت بخواد.
ــــ دکترا را از کجا گرفتی، قم یا نجف؟
ـــــ هیچکدوم. بغداد.  از قم شروع کردم. 12 سالم بود. رفتم نجف که از اونجا هم یک چیزی یاد بگیرم اما همه چیز تو بغداد بود. دکترا و سکترا و هر چی بخواهی را از اونجا گرفتم.
ـــــ چطور؟!
ـــــ قم که بودیم یک روز یک طلبه از نجف اومده بود که در درس آقای بروجردی شرکت کنه. با هم آشنا شدیم. خیلی خوش سرو زبون بود عربی را خیلی خوب حرف می زد. اما بعد فهمیدم که نه، فارسی را خیلی خوب حرف می زنه. چون اصلاً خودش عرب بود. اونروز ها وضعمون خیلی بد بود. هم وضعیت خانواده و هم وضع حوزه. وضع مالی را میگم. با اومدن اون طلبه دو سه ماهی تو بهشت بودیم. چون نمی خواست زیاد بمونه قرار شد بیاد تو حجره من و با هم باشیم.  درس و سطح سوادمون هم به هم می خورد. هر روز ظهر میرفت کباب و بریون و ریحون و نون سنگک میگرفت و بیشتر روز ها دو سه تا حجره این ور و اونور هم سبیلشون چرب می شد. کی کباب می خورد. خیلی زور می زدیم سال و ماه یک دیزی و چارتا نخود سه نفرمون را سیر می کرد. اما تا اون طلبه از نجف اومد بود پیش ما هر روزمون عید شده بود . خلاصه عید ما هم به سر رسید و همدرس و هم حجره عراقی ما بار سفر بست و رفت. هنوز نرفته برایش دلم تنگ شده بود. آخه غیر از کباب و بریون، عربی را خیلی کمکم می کرد و زبون فارسی را هم که از ما بهتر حرف می زد. خیلی هم خوش برخورد بود . موقع رفتن یک آدرسی به من داد و گفت اگه اومدی نجف و منا پیدا نکردی بیابغداد به این آدرس.
یکی دوسال بعد از آن، هوای زیارت  کربلا نجف کردم و برای اینکه بتوانم چند ماهی بمانم و هزینه سفر و اقامتم زیاد نشود برنامه ریزی کردم که دو سه ماهی در درسهای حوزه نجف شرکت کنم. فال و تماشا. جایتان خالی چهار ماه آنجا ماندم و سر درس یکی از مراجع نیز شرکت میکردم. حداقل از جیبم زیاد خرج نکردم، حالا شاید یک جیزی هم برایم موند بماند.
دو سه ماهی گذشت . درحوزه، حجره ها و در بین طلاب  هر جا سراغ گرفتم و پرس و جو کردم کسی خبری از آن دوست طلبه نداشت. در حقیقت کسی او را نمی شناخت و البته طبیعی هم بود. ماه سوم و شاید هم جهارم بود که از یک فرصت تعطیلی حوزه و درس استفاده کردم و رفتم بغداد. با یک تکه کاغذ در دست. سرتان را درد نیاورم. پرسون پرسون رسیدیم خونه خاله کلثوم. سفارت انگلیس.  شانسی برخوردم به یک پیر مرد عراقی که فارسی حرف میزد و بعد معلوم شد ایرانی الاصله . به من گفت باباجون، این آدرس مال همین جاست. سفارت انگلیس . منتها دوست شما فقط ادرس و نشانی را نوشته و اسمی از سفارت و مفارت نبرده. با هزار قل هوالله و قل اعوذ دلما زدم بدریا رفتم تو. کسی از عربی دست پا شکسته من سر در نمی آورد و به زایر مایر گفتن من هم توجه نمی کردند. فقط کاغذ را که نشون می دادم با دست اشاره می کردند که کجا بروم.  رسیدم پشت در اتاق رفیقمون. طلبه عراقی. پند دقیقه پشت در ایستادم. هر بار که در باز و بسته می شد داخل اتاق را بر انداز می کردم. هر چه نگاه کردم آخوند و طلبه ندیدم فقط یک نفر کراوات فکلی پشت یک میز بزرگ نشسته بود و گهگاه یک دو تا میرفتند تو یا می اومدند بیرون. سرآاخر یک نفر که عربی حرف می زد وبرای بار چندم بود از کنار من رد می شد  از من پرسید هنوز اینجائی؟ چرا نمی روی داخل؟« لماذا؟» منم فقط جواب دادم «لان»ّ .  دست مرا گرفت و مثل بچه های فراری با زور برد د اخل و شرع کرد عربی و انگلیسی قاطی بکنه. یکیشا نفهمیدم. فقط حرفش که تموم شد، اون یارو کراواتیه بلند شد و همینطور که خیره خیره به من نگاه می کرد بدون اینکه حرفی بزنه آروم آروم میز را دور زد و اومد جلو من ایستاد و گفت  شیخ علی، این بابا چی میگه؟ یعنی حالا دیگه مارا نمی شناسی منم ، «رفعت حسن»، همشاگردی درس حاج آقا بروجردی،  قم، کباب،  بریون، ریحون، سوهان برادران خواهران،  حاج شیخ غولوم، من همه را یادمه . منا نمی شناسی ؟ منم دیگه . مگه منا «رفت حسن» صدا نمی زدی؟ اون طلبه سمت راستی کی بود، اصفهانیه، که منا «حسن رفت» صدا می زد. خلاصه دست و بغلم شد. اما من مثه مجسمه ابوالهول ایستاده بودم. انگاری من امامزاده بودم و اون منا بغل کرده بود. سرتا درد نیارم خیلی حرف زدیم. چند تا چای هم خوردیم. اما مثه اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده و از اول هم همدیگر را همونجوری دیده باشیم نه من از کراوات و فکلش پرسیدم و نه اون حرفی زد. طوری حرف می زد که انگار نه خانی رفته و نه خانی برگشته. موقع خدا حافظی به من گفت قبل از رفتن باز یک سری به من بزن کارت دارم. اما من دیگر سراغش نرفتم چون فکر می کردم خواب دیده باشم. دو ماه بعد برگشتم ایران .»

در طول راه من هیچ حرفی نمیزدم و فقط گوش می کردم. اون بابا هم عجله ای برای حرف زدن و تعریف داستانش نداشت. گهگاه بین حرفها حاشیه ای هم می زد و مثلاً می گفت. ” مگه خمینی کیه؟ من ده برابر اون دود چراغ* خورده ام”. سرعت ماشین را خیلی کم کرده بودم برای اینکه قبل رسیدن به سه را سده یا همایونشهر داستانش تموم بشه. چونکه او می رفت سده و من می خواستم بروم اصفهان. سه راه سده یا آتیشگاه که رسیدیم یک صد تومنی کرایه داد. نمی دونم کرایه اش چقدر می شد اما گویا منتظر بود چیزس بهش پس بدهم. هنوز صد تومنی تو دستم بود که ازش پرسیدم خوب حاج آقا اونجا چیکار میکردی؟ سر میدون را می گم. جواب داد. « خوبشا بخوای برای این.
ــــ این چیه ؟
ــــ نسخه دکتره. مال زنمه. یک حاج آقائی هست بغل میدون بار نجف باد. گاهگاهی که گیر می افتم میروم پیشش. یک کمکی بهم میکنه. چشمام که نمی بینه. کاری هم که نمی تونم بکنم. الان یک هفته بیشتره که نتونسته ام نسخه را ببرم دواخونه. رفته بودم از اون حاجی پول بگیرم. نبودش. از ظهر تا حالا اونجا ایستاده بودم. گفتند امروز دیگه نمیاد. دوساعت بود ایستاده بودم که برگردم هیچ بنی بشری نگه نمی داشت. شما هم که نگه داشتی کارا خداست.  حالا موندم از اینجا تا خمینی شهر را چه  جوری بروم. کسی که نگه نمی داره.»

صد تومنی را گذاشتم روی داشبرد و از داخل داشبرد چهارتا دویست تومنی در آوردم و به طرفش دراز کردم . پول ها گرفت و تقریباً برد به فاصله ده سانتی متری چشماش . به او گفتم « دویسیه حاجی . چهار تاس. اما صدی را برای خودم بر داشتم .بهت پس نمی دم.
ــــ چی چی بهت بگم. یک چیزی بگم از کمک کردن پشیمونت کنم. ای آقا، توکه این کارا کردی، یک دویسی دیگه بذار روش که نسخه زنم را بگیرم. این تیکه راه را یک کاریش می کنم.
ـــــ دویسی ندارم. بیا، این دوتا صدی را بگیر اما، صدی خودتا پس نمی دم.
ـــــ گدا نیستم که دعات کنم.  اما دعا می کنم اونقدر زنده بمونی که زبونی و ذلت این بی دینا را با چشات ببینی. از من که گذشته. اگر اینا مکافات جرم و جنایتشون را تو همین دنیا ندیدند پس بدون که دین و دیانت و اسلام و خدا و پیر و پیغمبر همه دروغه. با چشمای خودت می بینی که به چه روز سیاهی می افتند. می بینی، می بینی.
ــــ حاجی باید ببخشید، من خیلی عجله دارم و باید خودمو برسونم. اگه نه خودم می بردمت و یکی از اون دویسی ها را پس می گرفتم.
ـــــ خدا برات خوب بخواد. می دونم که راست می گی . اما دروغ هم می گی. دویسی را پس نمی گرفتی. به امید خدا
ـــــ خدا حافظ»

6 Responses to “طلبه هم حجره من کنسول انگلیس از آب در آمد”

  1. khob baghiash?

  2. @kian parsa
    سلام، خیلی متشکرم که گوشزد کردید. نمی دانم چه اتفاقی افتاده. یک جائی یک اشتباهی کرده ام. چونکه من مطلب را هرچند نا تمام، اما تا بغداد و سفارت انگلیس ادامه داده بودم و بقیه اش را نوشتم که ادامه دارد. نمی دانم چه شده اما تجربه خوبی بود چون نشان می دهد که مراجعه کنندگان به سایتها چندان پی گیر و با توجه نیستند و در بین دویست نفر بازدیدکننده تنها شما متذکر شدید . به خوبی معلوم بود که یک اشتباهی رخ داده و مطلب بطور پا در هوا رها شده است. باز هم متشکرم
    تا یکی دو ساعت دیگر تکمیل میشود. بایددوباره تایپ کنم

  3. این مطلب شما من را بیاد خاطره مشابهی انداخت که میخواهم ذکر کنم.
    دهه محرم سال 1369 بود و بنده از زور بیکاری یک تاکسی خریده بودم و با توجه به اینکه مجرد بودم و قادر به قبول شرط سازمانی تاکسیرانی برای ازدواج در طول شش ماه برای اخذ کارنامه تاکسی نبودم، به صورت غیرقانونی و شبها به کار مشغول.
    زیر پل گیشا و در حال گوش کردن به موزیک “پینک فلوید” که از پخش صوت جاسازی شده در داشبورد تاکسی بگوش میرسید بودم و قطرات باران فضای مناسبی با موسیقی بوجود اورده بود.
    اخوندی را دیدم که در بین ماشینها راه میرود و با راننده ها حرف میزند و مشخص بود که بدنبال وسیله نقلیه است.
    تاکسی خالی بود و من هم حوصله این نوع مسافر را نداشتم و بهمین دلیل روبرگرداندم که او را نبینم.
    چند لحظه بعد ضرباتی به شیشه ماشین توجهم را جلب کرد و وقتی روگرداندم او را دیدم که ملتمسانه درخواست پائین اوردن شیشه را میکند.
    شیشه را کمی باز کردم و پرسیدم بله؟
    با لحنی التماس امیز گفت: من را میبری امام جسین؟
    بی اختیار گفتم: میبرم اما موزیکم را قطع نمیکنم!
    گفت: قبول و از سمت دیگر سوار شد.
    به سمت راست و به داخل بزرگراه “جلال ال احمد” پیچیدم و او گفت که بیش از یکساعت است که زیر باران و منتظر وسیله ای ست که او را به مقصد برساند ولی هیچکس او را سوار نمیکند و نگران بود که به محلی که باید منبر میرفت نرسد.
    به روی پدال گاز فشار اوردم و بعد از رد شدن از سه چراغ قرمز گفت، این چراغ سوم بود که رد شدی.
    گفتم: نگران نباش حاجی فعلا که نمره ماشینم سیاسی ست و جای نگرانی نیست!
    عمامه اش را از سرش برداشت و گفت: بگذار این را بردارم که تو دیگر سواستفاده نکنی و ادامه داد که حرف حساب تو چیست؟
    گفتم: اخه حاجی یه نگاه به دور و بر خودت بنداز، هیچکس رو تو این مملکت میبینی که بخنده؟
    اخه این چه وضعیه که شما درست کردید و تازه از مردم شاکی هم هستید!
    گفت: من از مردم شاکی نیستم، ولی همه را نباید به یک چوب راند.
    گفتم: یعنی جنابعالی با بقیه فرق دارید؟
    گفت: شاید داشته باشم.
    گفتم: گفتم فقط لهجه ات مثل بچه های تهرونه ولی لباست و قیافه ات مثل بقیه است.
    گفت: رو ظاهر ادمها قضاوت میکنی؟
    گفتم: نه حاجی فقط ظاهر نیست، شماها که جون و مال و ناموس مردم رو قبضه کردید لاقل یه ماشین اژانس بگیر که دیر به منبرت نرسی.
    گفت: خیلی پر روئی!
    گفتم: چون مثل خیلی از مردم دیگه چیزی ندارم که از دست بدم، شما کار رو به جائی رسوندید که مردم میگن اخوند خوب اخوند مرده ست و تازه طلبکار هم هستید.
    خندید و گفت: خوشحالم که اینجوری حرف میزنی، معلومه که هنوز ادم زنده هم تو این مملکت پیدا میشه.
    گفتم: جان مولا واسه من یکی موعظه نکن که اصلا حالشو ندارم.
    گفت: ولی مردم لازمه بدونند که ما اخوند ها هم همه یکجور نیستیم.
    گفتم: از کجا بدونند، خودتون باید نشون بدید که با هم فرق دارید.
    گفت: ما سعی میکنیم اما مردم اون وری ها رو بیشتر دوست دارند.
    گفتم: شاید چون اونا زورشون بیشتره!
    گفت: اگه از روز اول مردم مثل تو رفتار میکردند کار به اینجا نمیکشید.
    گفتم: بی خیال حاجی، اونا که اینطوری رفتار کردند همشون الان سینه قبرستون خوابیدند، شما ها بی رحمید.
    گفت: هیچ جور نمیتونم بهت ثابت کنم که اشتباه میکنی اما بذار یه داستان از دوران انقلاب برات تعریف کنم تا بفهمی که چرا اینجوری شده.
    تعریف کرد که در دوران انقلاب او تعداد دیگری از اخوندها قطعنامه ائی برای یکی از تظاهرات اولیه نوشته بودند در رابطه با خلع ید از شاه و حمایت از قوانین مشروطه و قرار بر این نهاده بودند که علما به ترتیب حروف الفبا ان را امضا نمایند.
    ایت الله اردبیلی اولین نفر بود که باید امضا میکرد و ایشان بعد از مطالعه متن میفرمایند که با تمام مفاد ان موافقند بجز لغت خلع ید!
    و بعد ادامه داد که به اردبیلی گفتیم که حاج اقا تمام این متن فقط همین لغت “خلع ید” ست که شما هم با ان مخالفید.
    اردبیلی در جواب میگوید که شما جوانید و متوجه عواقب ان نیستید و در نهایت امضا نمیکند.
    در ادامه چند داستان دیگر هم تعریف کرد و در پایان نتیجه گرفت که امروز همین اقای موسوی اردبیلی هیچکس را بیشتر و بالاتر از خود تصور هم نمیکند و امثال او هستند که بقول من جان و مال و ناموس مردم را قبضه نموده اند.
    گفتم: چرا این را حالا و به من میگوئی و با مردم در میان نمیگذاری؟
    گفت: چون هیچکس مثل تو نمی پرسد.
    گفتم: باشه شما درست میگی اما این وظیفه شماست که با این وضعیت مخالفت کنید.
    گفت: بذار یه چیزی بهت بگم، کار از این حرفها گذشته و روحانیت شیعه به جائی رسیده است که اگر این حکومت ساقط شود دیگر نامی از انها نخواهند ماند و بنابراین ما وظیفه داریم که روحانیت شیعه را هم حفظ کنیم.
    گفتم: با این روش حکومت، این ره که تو میروی به ترکستان است حاجی.
    گفت: میدونم اما فعلا که چاره ائی نیست.
    داستان من و این حاج اقا انشب تا 2 صبح ادامه داشت و در پایان و موقع جدا شدن گفت: میدانم که دیگر تو را نخواهم دید اما اگر خواستی روز پنج شنبه به من سر بزن و در جوابش گفتم که در موردش فکر خواهم کرد و جدا شدیم.
    من به سر قرار با او نرفتم زیرا میخواستم بفهمد که مردم ایران بیشتر از انکه به فکر روحانیت شیعه باشند به کشور و اب و خاک خود فکر میکنند و اینکه انان در سراشیب سقوط افتاده اند نتیجه بی تدبیری خود انان است و دیگر نباید از مردم انتظار داشته باشند که از یک سوراخ برای بار دوم گزیده شوند!!!

  4. سلام. تمام مطالب این سایتو مطالعه کردم. تا خرافات هست تا دورویی هست تا بی سوادی هست {سواد اجتماعی} اخوندها براین ملت بدبخت سوارند. بنظرمن تا مردم اگاهی پیدا نکنند و بفکر اینده خود و فرزنانشان نباشند تا مردم از دزدی و ادم فروشی{جاسوسی} برای ماهی 50 هزارتومان دست نکشند این وضع سالها ادامه داره. و روشنفکران باید بسوزند بخاطر مشتی نفهم که زلت برایشان افتخار است. SINA

  5. @SINA
    سلام،
    اگر مردم اینطورند، روشنفکران گناهکارند.
    با درود

  6. در صورت داشتن نشریات گروه فرقان آنها را برایم ارسال کنید.

Leave a Reply