از م سحر

 

این شعر را اینجا آوردم، چون آنرا عجیب دوست دارم . خواستم همیشه درپیش چشمانم باشد. دوم اینکه اگر کسی بدلیلی دسترسی به لینک این شعر ندارد بتواند آنرا اینجا بخواند. توصیه می کنم اگر می توانید لینک مربوطه را باز کنید به وبلاگ مرجعش مراجعه کنید. این توصیه به خاطر رعایت کپی رایت و این حرفها نیست. اگر به وبلاگ مرجع (م سحر) مراجعه کنید دنیائی سرشار از شعرشعور را خواهید یافت. شعرهای سعدی  حافظ و مولوی زیبایند اما بیشتر بدرد دستگاههای موسیقی  ایرانی می خورند. اما، شعر سحر، شعر دردمندی است. شعری است که من از توصیفش عاجزم.

تعزیه

واقعه ء کربلا و آبروی رفتهء اشقیاء

یکهزار و چارصدسالی دراز
رفت از آن غوغای پر سوز و گداز
قرنها از ظهرِ عاشورا گذشت
ماجرا ها و جنایت ها گذشت
این چه دّکانی ست کز دین کرده ای؟
شهر را دارُالمجانین ١کرده ای؟
آن یکی در کوچه ها زنجیر زن

وآن دگر در تکیه ها تکبیر زن

این به فرق ِ سرزنان با تیغ ِ تیز
وآن به سربر ، خشت ساب و کاه ریز٢
این به فرق کودکان خنجر زند
وان گـِل و لای و لجن بر سر زند
(خون کودک ریزد از سر تا به پا
تا به یاد آرد شهیدِ کربلا
خود نرفت ازوی سه سالی بیشتر
بر سرش کوبند ضرب ِ نیشتر
این جنایت ها به نام ِ دین کنند
تابلاهت را به خون رنگین کنند )
این به منبر، از خلایق گریه گیر
وان به معبر ، ناقل ِ مُشگ و عبیر
آن زند بر طبل ، این بر گـُنگ و سِنج
نشئهء بوی حلیم و شیربرنج
در کنار حوض یا بر طرف ِ جوی
دیگ ها بر بار، در بازار و کوی
پرچم ِ سبز و سیاه و مخملی
حک بر آنها « یاحسین » و «یا علی»
بر در هر خانه ای آویخته
آبروی شمر ملعون ریخته
آبروی خولی و ابن زیاد۱
می رود در تاب ِ پرچم ها به باد
چارده قرن است تا این آبرو
می رود در کوچه ها چون آب ِ جو
چارده قرن است با لحن ِ شدید
شیعه دارد لعنت ِ حق بر یزید
هیچ ازجاه ِ وی آهی نیست کم
خرمنش را برگ کاهی نیست کم
در بهشت ِ خویش ، در می نوشی است
با پری رویان به عشرت کوشی است
باده پیش ِ دوست در صهبا کند
هی «ادِرکأساً وناولها» کند ۱
هی بنوشد شادی ِ آن اشقیا
ناز شست قاتلان در کربلا
شادی ِ آن لشکر ِ دشمن شکن
مجریان ِ مرگ ِ هفتاد و دو تن

بانگ نوشانوش یزید
شادی ِ عـُمّــال می نوشد یزید
همچو آن شیخی که خون ِ ما مزید
چون « ولیُ الاَمر ِ» پُرافسون ِ ما
آن که می گیرد وضو در خون ِ ما
هر اولوالاَمری در این دنیای پَست
باده نوش ِ یادِ احباب ِ خود است
هر اولوالاَمری در این دنیای دون
می خورد خون شادی ِ «السابقون» ۱
گر یزید از شمر دارد خوان ِ خویش
شیخ ِ ما نیز از تبرداران ِ خویش
از مُسلسل بند و تیراندازهاش
از اراذل هاش ، از اوباش هاش
از درفش و سیخ و تیغ و برق و گاز
وز ددِ انسـانـدرِ تـوّابـســـاز ۲
(اینچنین ملای شیک ِ خوش ادا
شیخ ِِ حکمت بارهء مُصلح نما
خاتم ُالسالوسیان شیخُ الرئیس ۳
زیرجامه ش در نماز جمعه خیس،
می ستاید در عبای لاجورد
آنکه صدها ننگ در یک لحظه کرد
آنکه در یک آن از این ایاّم ِ پَست
دستِ صدها شمر را ازپشت بست
پس یزید ار حق شناس شمر بود
حق شناس ِ شمر ِ خویشند این رُنود
حق شناس قاتلان و جانیان
رهزنان ِهستی ایرانیان)

بازگشت به کربلا
قصه کوته ، عدّه ای در کربلا
اوفتادستند در دام ِ بلا
عدّه ای دستی به خون آغُشته اند
عده ای را با عداوت کُشته اند
رفته چندین قرن از این ماجرا
لیک روز و شب عزاداریم ما
لیک روز و شب گرفتار ِ غمیم
دائم اندر نوحه و در ماتمیم
سینه می کوبیم و بر سر می زنیم
ضجّه بر فرزند حیدر می زنیم
اشگ می ریزیم و زاری می کنیم
چون یتیمان سوگواری می کنیم
شمر می سوزیم و ابن سعد را
حال را و قبل را و بعد را
اَلعَطش گوئیم و «هَـل مـَن ناصرین؟»۱
الاَمان گوئیم از آن قوم ِلعین
جوی می رانیم از چشمان ِ خویش
می پزیم از آه و ماتم نان ِ خویش
لقمهء آغشته ای در خاک و خون
راستی :« هـَل نحنُ مِـن اهل الجنون؟» ۲

شمر ما کیست؟
شمر می سوزیم و شمران میر ما
دستشان بر حلقهء زنجیر ما
شمر می سوزیم و از خود غافلیم
همچو حق مغلوب ِ اهل ِ باطلیم
همچو حق ، مغلوب ِ مُشتی روضه خوان
باج گیرِِ وعدهء باغ ِ جنان
شمرِ ما را هست بر ما قصدِ جان
ما ولی شمرِ کهن را نوحه خوان
صد یزید از ما بُریده ست آستین
ما یزید اولین را در کمین
صد یزید از ما شکسته ست استخوان
ما یزید کربلا را بدگمان
گر یزیدی کشت هفتاد و دوکس
شیخ هفصد می کـُشد در هرنفس
گر یزیدی کشت ، بر قربانیان
از پشیمانی به دل شد نوحه خوان ۱
شیخ ِ ما زایرانیان ده ها هزار
کـُشته ، اما با کمال ِ افتخار
کـُشته و خـُشنود از کـُشتار خویش
هیچ شرمش نیست زین کردارِ خویش
کشته و گوید که در راه خداست
خونبهای تشنگان ِ کربلاست
خون بهای دست عباس است این
خون ِ فرزندان ِ ایران بر زمین
آنچه در ایران روان با قافله ست
خونبهای زخم ِ تیرحرمله٢ ست
کشته و گوید به دست ِ نابکار
تیغ ِ قهرش نیست الا ذوالفقار ۳
کشته و گوید که از بهر خداست
جوی خون جاری اگر درکوچه هاست
دست خود را« دست حق» داند چنین
تیغ «حق» زینگونه کوبد بر زمین
خاک ما از خون ِ ما رنگین کند
وین جنایت ها به نام ِ دین کند
ریشهء صد باغ و بُستان کنده است
سینه ها از داغ ها آکنده است
«خاوران»۴ ها کرده از بُستان و باغ
لاله ها رویانده از دل های داغ
بس جوان سوزانده دل، در سینه ها
ابرِ خون پوشانده بر آئینه ها
بس مرا کـُشته ست درکـُشتار ِ یار
بس ترا کـُشته ست درایل و تبار
آن که بیند دیده ات بر دارها
خود منم ، ای تـُخم ِ سهل انگارها
آن که بیند دیده ات بر جرثقیل
خود منم ، ای بَردهء اصحاب ِ فیل ۱
آن که می بینی چنین خُرد است و خوار
آن تویی ، ای ملـّتی در انتظار
آن که می بینی وجودش در وطن
گشته است ارزان تر از پول ِ کفن
آن منم ، ای مام ِ میهن مادرت
کاینچنین خاک ِوطن شد بر سرت !
آن تویی ای میوهء ایران زمین
گشته زینسان پایمال ِ اهل ِ دین
آن شمایید ، ای وطن پروردگان
بستهء زنجیر ِ عصر ِ بردگان
جمله مایانیم و مایانیم ما
وین نه شایان و نه شایانیم ما !
این نه شایانیم کانسان زاده ایم
مُرده ریگ ِ ۲ مردمی آزاده ایم
سی سده ست از ما سخن ها می رود
صحبت از خونین کفن ها می رود
کوه و دشت ِ خاوران را هیچ سنگ
نیست کز خون ِ دلیران نیست رنگ
هیچ بام و برزنی دراین دیار
نیست کز داغی ندارد یادگار
کوچه و کویی در این محنتسرا ۱
نیست کز رنجی ندارد ماجرا
ای حدیث کربلا بشنیدگان
روز و شب از غصه لب ورچیدگان
خود حدیثی از اوین نشنیده اید
کاینچنین بر کربلا گرییده اید
گرشنیدید از اوین یک ماجرا
می برید از یاد ، دشت ِ کربلا
می برید از یاد بیدادِ یزید
در شما مِهر آورد یادِ یزید
در شما زین پس نمی ماند گــِله
هرگز از وجدان شمر و حرمله
کس به بَد زین پس نخواهد کرد یاد
زابن سعد و خولی و ابن زیاد۲
گر شنیدید از اوین های وطن
وان جوان افتادگان از مرد و زن
بهترین ها میوه های کال ِ باغ
داغ و داغ و داغ و داغ و داغ و داغ
زینهمه جز داغ بر دل ها نماند
غیر حسرت ها به حاصل ها نماند
گر به یاد آرید ، با یاد حسین
برندارید از جگر «صد شور و شین» ۱
اکبر و اصغر روند از یادتان
پاک گردند از دل ناشادتان
قاسم و عباس و حُــّر و عمر و زید
می روند از یادتان چون روز عید
خاطر از غمنامهء بازار شام
پاک خواهد گشت واز اهل ِ خیام
ازفراق زینب و اُم البنین
اشگتان جاری نخواهد شد چنین
راستی را ما کدامین مردمیم
کاینچنین در چاه ِ وهم ِ خود گـُمیم؟
اینچنین از غصه در خود می خزیم ؟
آش دشتِ کربلا را می پزیم؟
روز و شب در شهر ما صد کربلاست
کربلای ما به شهر نینواست٢
«خاوران» در چارگامی خفته است
گنج ِ ما در کربلا بنهفته است
ملت ما کربلاها دیده است
وزبداندیشان بلا ها دیده است
ای بسا دل ها که در وی خون شده
واینهمه از یاد او بیرون شده
ای بسا خون ها که از وی ریخته ست
باز بر دستار شیخ آویخته ست
ای بسا کاشانه کز وی سوخته ست
باز چشم ِ تر به قاتل دوخته ست
همچو محکومی که با حال ِ پریش
خوانده براوراق ، حکم ِ قتل ِ خویش ؛
بسته چشم و گوش درقصّابِ خود
بازهم خوش می چمد در خواب خود
بازدامنگیر خاک ِمنبر است
گوش ِنسیانش بر آوازِ خر است
گوش نسیانش به زالو پیشگان
انگل ُالاِسلام ، پَست اندیشگان

سوگ ایرانی
چارده صدساله می باریم اشگ
روغن از مُلاست وز ما دوغ ِ مشگ
وینچنین پروردهء سوگیم و بس
بندهء غم ، بردهء سوگیم و بس
بام و برزن ، مسجد و بازار و کوی
سوگوار و سوگبار و سوگ روی
سوگخواب و سوگساب و سوگساز
سوگسار و سوگخوار و سوگباز
یار ، سوگ و دار، سوگ و غار، سوگ
چارسوق ِ کوچه و بازار ، سوگ
در سیاه و سر سیاه و خر سیاه
لال و گیج و گـُنگ و کور و کر سیاه
در قضا و در غزا و در غذا۱
این عزا فرموده ، آن میر ِ عزا
گریه می کوبند با تیغ و تبر
گریه می روبند از دیوار و در
گریه می بارند با تیر ِ نگاه
گریه می نازند در چشم ِ سیاه

سوگواری کج کلاه و گل پری٢
کج کُلا خان نوحه می خواند به کوی
گـُل پری جان گریه می بارد به روی
کج کـُلا خان یک عَـلـَم دارد به دست
گــُل پری جان ، خنده ای در نازِ شست
کج کــُلا خان با عــَلـَم بازی کنان
گــُل پری جان ، عشوه اندازی کنان
کج کلا خان با علامت بر کمر
گل پری را مرغ دل در بال و پر
کج کلا خان پایهء نخلش به دوش
گل پری را دل به بازار فروش
کج کــُلا خان ، دل به سوی پرده ها
تا بَرَد دستی بر آن آورده ها
گـُل پری جان ، کار ِ جانان کرده است
دل به پشت ِ پرده ها آورده است
کج کلاخان می بَرَد دستی به پیش
تا بگیرد از مُحـّرم دادِ خویش
می خـَزَد چون دردمندی سوگوار
تا بساید پنجه بر پِستان ِ یار
تا بلغزاند سرانگشتِ نشاط
گِردِ آن گـُلخانهء پشتِ حیاط
وینچنین در آرزوی حاصلی
دانهء مِهری بکارد در دلی
آتشی از زیر خاکستر به در
می کند عشق ِ جوان را شعله ور
گــُل پری جان می کِشد آه از نهاد
اشگبار از فتنهء ابن ِ زیاد
غصّه دار از خنجر ِ شمر ِ دغا
لیک شاد از دستبُرد ِ کج کـُلا
سینه می ساید به دست ِ پهلوان
اشگ می بارد به رنگ ِ ارغوان
گونه اش را کرده سِحر ِ دست ِ یار
آتشین ، چون لاله های داغدار
قطره ها بر چهره اش مثل چراغ
آرزوی بوسه بر لب های داغ
گـُل پری جان داغدار ِ کربلاست
گریهء شوقش ولی از کج کـُلاست !
گریهء شوقش به ناز ِ شست اوست
ساز قلبش در نوا با دست ِ اوست
گل پری جان گل پری تر گشته است
چون گـُلی تر ، تازه و تر گشته است
کج کلا با پنجهء چالاک ِ خویش
می دمد بر عشق ِ آتشناک ِ خویش
گل پری جان را دو چشم ِ اشگبار
شادمان دارد سرانگشتان ِ یار

غم و شادی
گفت سعدی :« شادی و غم با هم اند!»۱
کج کلاه و گل پری شاد از غم اند
پیش ِ اهل ِ دل نشاط و غم یکی ست
عاشقان را زخم با مرهم یکی ست
خاصه زخم ِ پر ز آه و ناله ای
یادِ سوگ ِ چارده صدساله ای
یاد سوزی در میان ِ سوزها
روزبازارثواب اندوز ها
روزبازارکتل داران شهر۲
عیش ِ خوبان ، عشرت ِ رندان دهر
کج کــُلا خان ها جوان و سرکشند
گــُل پری جان ها به جانان دل خوشند
کج کــُلاهان کج کــُلاهی می کنند
گــُل پری ها عشوه راهی می کنند
لُطف ِ ناز و خندهء دُزدانه ای
هدیهء جانی ست با جانانه ای
کربلا و کوفه و شام و حجاز
هست شهر ِ عاشقان را شهر ِ راز
کودکان با زی کنان دردسته ها
روزِ دلبـازی ست با دلبسته ها
فرصتی در بند ِ مـِهر آویختن
وز جوانی ها سرور انگیختن
فرصتی خوش ساختن از مُمکنات
کارناوالی کنارش سور و سات
کارناوالی به رسم ِ اقتضا ١
جشنی اندر جامهء سوگ و عزا
طبلی و شیپوری و آوازه ای
نوحه ای ، نخلی۲ ، هوای تازه ای
خانه ای و تکیه ای و دسته ای
تعزیت خوانان ِ خنجر بسته ای
زعفر جنـّی و حُرّ و حـَرمـَله ٢
در تکایـاینـد و میدان ها یـَلـه
شیر و شمرو خولی و سلطان ِقیص ۳
صحنه آرایند در این حیث و بیث ۴
سور و سات ِ قیمه ای بر سُفره ای
لقمه ای با پنجه ای در حفره ای
کوچی از این کوچه تا بُن بست ِ یار
دسته پیما در هوای دست ِ یار
اخلاق دینی و روزگار اینترنتی
خاصه در این دورهء بی رابطی
فرصت ِ « اس. ام. اسی» ، اینترنتی ۱
در ره لیلی و مجنون روز و شب
حایلی نبود میان گوش و لب
آن به این لب می دهد در« چات روم» ۲
وین از آن دل می برد با « شات و زوم » ۳
بین پورِ عمّ و دُخت ِ خاله ای
نیست دیگر حاجت دلاله ای
نیست دیگر حاجتِ «اَنکحتـُکی»
« مدّت المعلوم » و« هل زَوّجتـُکی » !
این وسط دکـّان شیطان بسته است
بند از دست خدا هم رَسته است
نقش ملا نقش بی آینده ای ست
نظم ِ اخلاقش برای خنده ای ست !
کسب ِ ناموسی در این بازار نیست
زانکه ناموسی دگر در کار نیست
دین و اخلاقی که با قدرت لمید
سار اخلاق از درخت دین پرید
سار اخلاق این زمان در قبرس است
«سایورِ اینترنت و اس ام اس » است ١
این زمان فارغ ز آیات و حدیث
سارِ اخلاق است در باغ سویس
پَر کـِشد زین شاخه بر شاخی دگر
ثروتش در بانک ودستارش به سر
پادگان در پیش و تسبیحش به چنگ
یَهوه و الله او درحال جنگ
ملتی را لخت و عریان می کند
مکرِ دین با زورِ سلطان می کند !
در کنار شوره زار شهر قم
باغ دین می کارَد و بمب اتـُم !
خشت می مالد که آبادی کند
باد می کارد که طوفان بدرود
باد تا فریاد ِ اهل ِ روزگار
دست و گردن بشکند زین بادکار!
با معلم واهلیم اخلاق را
نان و آب و کاسهء قیماق را
زی محرم بازگردیم این زمان
نکته سنجیم از نگاهی نکته دان : ـ
برگشت به صحرای کربلا و آینه ای برابر ایرانیان
شیعه را نوعی تقیّه ۱ ست این عزا
پوششی در غم ، گریزی در فضا
شیعیان ِ شهر ِ ما را بیش و کم
شادی و جشن اند همزادان ِغم
اینچنین افتاد ما را رسم و راه
در پی تزویرِ شیخ و ظلم ِ شاه
قرنها داغ ِ رعایا داشتن
زیر پای سرکِشان جا داشتن
قرن ها با حیله یا ارعاب و قهر
گوش و دل بستن به شیادان شهر
طعمهء شمشیر این و آن شدن
گوسفند رام هر چوپان شدن
قرص جو آلوده در خون و نمک
عقل ، طوق گردن و پا در فلک
بردهء تقلید ِ ابله پروران
زیر بار ذلتِ جهل آوران
باج دادن ها به انواع روش
پیش ِ شاهی دون و شیخی پُرشپس
این سه یک میجوید و آن پنج یک
این به نقد ی باج خواه و آن به چک !
این گنه بخشنده با خمس وزکات
وآن طبق جوینده بانقل و نبات
این یکی مان در قبال ِخورد و نوش
گشته غلمان بخش یا حوری فروش
وان یکی مان در قبال بُرد و گاد
گشته خاقان زاده و خاقان نژاد
اینچنین عمری سراپای وجود
هدیه بخشیدن به انواع ِ رنود
پیش انواع ِسگ، ازخُرد و بزرگ
عرضه کردن نامهء تأیید گرک
دائم اندر ترس و وحشت زیستن
گم شدن در چیستن یا کیستن
اینچنین کرده ست ما را بیش و کم
چون وجودی بین ِ موجود و عدم !
اینچنین کرده ست ما را خوار و زار
سردی ِ دی ماه یا لطفِ بهار
خویشتن را در ریا پنهان کنیم
جشنمان را با عزا یکسان کنیم
در تقیّه عقل ِ ما حاشا شود
اشگ می باریم تا دل واشود!
بازار مکارهء عاشورا و کارگاه خرسازی ملایان
مابقی دُکـُان ِ ملاّیان بوَد
نان ِ گرم ِ سُفرهء آنان بوَد
مابقی بازار ِ دین بر منبر است
تـُحفهء سودآوری بار خر است
مابقی بر عقل شاشیدن بوَد
کارگاه ِ خرتراشیدن بود
مزرع ِ آیندگان مین کاری است
خر مقدّم بر وجود گاری است
قشریت را جنگ ها در پیش ِ روست
جهل در جمع ِ خران سرباز جوست
خر مقدّم بر حضور ِ جنگ هاست
کار ازین رو در کف ِ نیرنگ هاست
خوش به منبرها خوش آوازی کنند
تا خرآموزی و خرسازی کنند
ای وجودت خُبره در سرباختن
چون خِرَد بُگریز ازین خر ساختن
چون خِرَد بُگریز ازین نا بخردی
ورنه خونت ریخت در کام ِ بدی !
ورنه خونت ریخت در کام ِ فریب
نصرُ مِن ابلیس را فتحٌ قریب ! ١
ورنه خواندی « خر برفت و خر برفت !» ٢
هر خری با قیمت ِ یک پیت ِ نفت !
ورنه در کوی و گذر، شام و پگاه
خوش نهادی چشم ِ نادانی به ماه
زیرِ پای خود فکندی دام ِ خویش
برتراشیدی بُت ِ اوهام ِ خویش
دادی اش ساطور ِ قصابی به دست
تا ببینی دست و پایت چون شکست !
تا ببینی چون دلت ویرانه شد
بادهء خون ِ تو در پیمانه شد
تا ببینی چون ترا زقّــّوم ، کِشت ١
بهر فردا دستِ شوم ِسرنوشت !
تا ببینی چون وجودت شد هَبا
همچو جان ِ تشنگان در کربلا
قهر شداد و شهر شیخ
بارِ دیگر این سخن دوران گرفت
شعله ای دیرین به بند جان گرفت
مثنوی می سوخت در بیدادی ات
وین سیه بنیاد ِ استبدادی ات
زد قلم چرخی به میدان ِ بلا
روز ِعاشورا و دشت ِ کربلا
قهر ِ صد شدّاد در قهر ِ تو دید
کربلا را خوشتر از شهر ِ تو دید
راستی را گر یزیدت دیده بود
از مقیمان ِ درت گردیده بود
شمر اگر می دید قصاّب ِ تو کیست
در غم ِ قربانیانت می گریست

Leave a Reply