من و حافظ

الا یا ایّها السّــاقی دگر بس کن مــده جامـــــــی
که دردم را نه درمان است از این خمر شیطانی 

از آه ســــوختــه دل کــــودک محـــزون بی بابا
نه نافه بوی خوش دارد نه دیگر می به مینائی

مرآن حافظ که یکسر ازمی و معشوق وساغرگفت
کجـــــا دانـســت حــال ما بدین ایـام ظلـمــــــانی

شب تاریک و بیــم موج و گردابی چنـان هائـل
بهشت ومأمن ما شـــد از این ظلم مسـلمـــــانی

به سالک گوش کمتر کن ولو پـیر مغــان باشـد
می و سجـّاده حالی هر دو ابزاریست شیــطانی

مرا امن و امانی نیست در مــــنزل و یا معــــبر
جرس را گوکه دم درکش که ما را نیست پیمانی

همه کارم ز نومیدی به شعر و شاعری افتـاد
ســـروده کی شود شعری کزو سازند درمانی

به کُنج شاعـــری بسپار حافظ را تو ای درویـش
که او را دل بسی خوش بوده با معشوق و مینائی

علاجی گر همی خواهی بر این بی دردی دلها
سـرت بر دار می باید، دلت را پا به میـــدانی

ح درویش،   تیرماه هشتادو چهار

Leave a Reply