شتر هم از رهبر خر خوشش نمی آید

هنوز چند ماهی از آنچه انقلابش مینامند نگذشته بود. شیخ عباس که یک از مدرسین مدرسه نیماور اصفهان نیز بود بر منبر رفته و چاشنی روضه آن شبش این حکایت بود که از زبان خودش عیناً نقل میکنم. او از درد و دل یک شتر با خداوند میگفت: «خداوندا، خار بیابان را خوراکم قرار دادی، خوردم و دم بر نیاوردم. آواره بیابانم کردی، ناسپاسی نکردم. روزها و هفته ها بدون خوراک وآب اسیر بیابانم کردی هیچ نگفتم. بار کش هر کس و ناکسم کردی به رضایت رضا دادم.  به هیزم کشی بندگان ناسپاست نیز صبوری کردم،  اما خدایا، چه هیزم تری به بندگانت فروختم که یک خر را رهبرم قرار دادی؟»
شیخ بدون توجه به خنده های بلند جمعیت ادامه داد: «آقایون، شتر بیابون هم دوست ندار رهبرش خر باشه. یعنی ما انسانها قد یک شتر شعور نداریم؟»
در اطراف و روستاهای اصفهان کسانی بودند که به کار هیزم فروشی اشتغال داشتند. از بیابانها خار و بوته جمع میکردند و با شتر به روستاها حمل می کردند و می فروختند. هنگام حرکت، شترها بصورت یک صف در می آمدند که افسار شترها بهمدیگر و افسار شتر اول به پالان خر هیزم فروش بسته شده بود و آن خر پیشاپیش شترها به حرکت در می آمد و عملاً کاروان شترها را رهبری می کرد. این حکایت برای مردمی که پای منبر شیخ عباس بودن کاملاً مفهوم بود. اما مثال شیخ عباس به رهبری خمینی بود که آنموقع کسی بروی خود نمی آورد و همه فکر می کردند که این مثال بی مناقشه یک اشتباه قابل اغماض میباشد.
 البته شیخ عباس برای اینکه از غافله عقب نماند در پایان منبر به خمینی و امام امت دعا نیز می کرد اما در خلوت فحش خواهر و مادر هم نثارش می کرد که بماند برای بعد.

Leave a Reply