این درخت زقوم ـ اعترافات بیرون از زندان

من به اتهام همکاری با گروه موحدین  در سال 65 دستگیر، زندانی، و پس از گذران یکسال از محکومیتم با عفو مشروط آزاد و از شغل معلمی ام نیز اخراج شدم.

همکاری یا آشنائیم با این گروه از آشنائی با شخصی بنام  علیرضا مظفری  اهل قزوین شروع شد. تا جائی که من میدانم دستگیری مظفری مقدمه دستگیری من و شاید تمامی اعضای موحدین، ازجمله تقی رحمانی و دیگران شد تا حدی که سازمان موحدین عملاً موجودیتش را از دست داد.
اولین برخورد و آشنائی من با مظفری در سال 61 در یکی از پارکهای اصفهان بود. از آنجا که شریعتی محور فکری موحدین بود و من با  او در مورد عقاید و افکار دکتر علی شریعتی همفکری کامل داشتم، دوستی ما تداوم پیدا کرد و کم کم تبدیل به نشستهای منظم هفتگی و مشخصاً سه شنبه ها شد، طوری که در خانه ما آقای مظفری   سه شنبه ای نامیده میشد.

حکومت جمهوری اصلامی( ببخشید که سین نداریم) به رهبری نمام خمینی و ریاست جمهوری خامنه ای و نخست وزیری آقای موسوی و دیگر ارکان  و کارچاق کنهای نظام از قبیل رفسنجانی، کروبی، گنجی، حجاریان، عبدی، محسن سازگارا، محمد خاتمی ،و وو… وصد البته فقیه عالیقدر حضرت آیت الناس العظمی منتظری بخوبی تشخیص دادند که بنده و آقای علیرضا مظفری در نشستهای هفتگی به صحبت و تبادل نظر پیرامون آثار دکتر شریعتی می پردازیم و نتیجتاً ممکن است به نابودی اسلام و کشور عزیزمان ایران منتهی بشود.

در پی این تشخیص عالمانه انقلابی و البته اصلامی بود که حکومت به رهبری افراد فوق الذکر و دیگرانی که بعداً نام میبرم، تصمیم به انهدام و اضمحلال آن کانون فتنه گرفت و در نیمه شب سی یکم خرداد شصت و پنج، سربازان گمنام و گم کرده راه خویش را به خانه ما گسیل داشتند.

آن شب رفته بودیم بیرون وحوالی نیمه شب بود که بر گشتیم خانه و داشتیم نان و پنیر و هندوانه، یعنی شام می خوردیم که صدای دق الباب را شنیدم . رفتم و درب خانه را باز کردم . چهار فرد نورانی و البته گمنام پشت در بودند. اگر زیاد خنگ نبودم باید خیلی زود تشخیص میدادم که آن گمنامان از طرف نمام امت و حضرت ولی عسر مأموربت دارند که البته مآموریتشان به تأئید افراد فوق‌الذکر و دیگر نام نبردگان هم رسیده بود.

« منزل شهید معینی اینجاست؟
ــــ بله ابنجاست.
ــــ می خواستیم یک باز دیدی از منزل داشته باشیم.
ــــ این موقع شب؟! و تازه، من شما را نمی شناسم. من اینجا مستأجرم و اگر کاری دارید باید با پدر شهید بیائید، چون من خانه را از ایشان کرایه گرفته ام و با ایشان قرار داد داریم.(فکر می کردم از طرف بنیاد شهید آمده اند.)
ــــ نه، ما با خود شما کار داریم.»
با شنیدن صدای پارازیت متوجه بی سیم همراه یکی از سربازان گمنام شدم  و فهمیدم که اینها به نجات کشور و اصلام آمده اند و نمی توانم مانعشان بشوم و صد البته، آه از نهادم بر آمد که هیهات، دیگر نمی توانم به مأموریتی که از طرف آمریکای جهانخوار دارم عمل کنم، لذا به رسم مسلمانی خودمان اجازه خواستم که اندکی تحمل بفرمایند . گفتم : اجازه فرمائید به منزلمان بگویم که سرشان را بپوشانند. اما آنها چندان صبر نکردند و شاید در کمتر از بیست ثانیه و بدون اینکه من به درب منزل مراجعه کنم آنها وارد هال شده بودند و البته باکفش. همانطور که می دانید کف کفش سربازان گمنام از فرشهای من و شما تمیز تر است و از آنگذشته یاران نمام برای همه محرم هستند و نیازی نیست برای حجاب سر کردن زن صاحبخانه پشت در معطل بمانند.

در خانه چبزهای زیادی داشتم که مخل نظم عمومی و تهدید کننده امنیت ملی باشد. البته به غیر از چند جلد نشریه کوچک و خیلی ابتدائی خروش موحد(به لحاظ چاپ و صحافی و…) ، موارد دیگری نیز وجود داشت که هرکدامشان به تنهائی می توانستند کشور عزیزمان و اسلام و مسلمین را تهدید و حتی نابود کنند، اما نگران کشف و لو رفتنشان نبودم چون همگی در قفسه های کتابخانه ردیف شده بودند و دکوراسیون اطاق پذیرائیمان را تشکیل میدادند.  تنها چبزی که نگرانم می کرد لو رفتن یک کاست از ابوذر ورداسبی بود و آنهم دقیقاً روی رادیو کاست و در دید دشمن – ببخشید – در دید سربازان گمنام قرار داشت.

در فاصله چند ثانیه ای که زود تر از آنان خود را به داخل ساختمان رسانده بودم توانستم نوار کاست را ازدید و دسترس جن و انس غایب  کنم. البته از پذیرش جرم یا اتهام خرابی مملکت و بر باد دادن امنیت ملی هموطنان و نابودی اصلام و مسلمین  رو گردان نبودم و ترسی هم نداشتم، ولی آنچه نگرانم می کرد اتهام پذیرش چرندیات داخل آن کاست بود. از بد حادثه آن کاست را یکی از دوستانم که عضو یا هوادار مجاهدین خلق بود مدتی پیش برای من آورده بود تا با گوش کردن به سخنان ابوذر ورداسبی دست از افکار امپریالیستی دکتر شریعتی بر دارم و باشد که مرا به راه کج هدایت کرده باشد. در آن کاست البته اگر اشتباه نکنم در مورد توجیه علمی و فلسفی سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک و ژئوپولیتیک ازدواج  آقای مسعود رجوی و مریم عضدانلو صحبت شده بود. هنوز صدای مش قاسم مش قاسم  آن کاست در گوشم طنین می اندازد. این را مجاهدین بهتر بیاد دارند. بهر حال آن کاست بدست ایادی نمام امت و مهندس میر حسین موسوی و اخوان نیفتاد ولی بعدها در زندان و بازجوئی، یکروز که خیلی عصبانی بودم بدون شکنجه و شلاق آنرا لو دادم که در جای خود به آن اشاره خواهم کرد.

چهار نفری که وارد خانه شده بودند به من که مشغول باز کردن قفسه کتابهایم بودم  وقعی نمی گذاشتند و با اینکه اسباب و وسایل جرم فراوانی در طبقهای کتابخانه ردیف شده بود، زیاد علاقه ای به دیدن و تفتیش نشان ندادند و گویا از جسارت و اقدام سریع من به ارائه کتابها فکر می کردند می خواهم رد گم کنم.

طبقات کتابخانه پر بود از آلات جرم وخرابکاری. علاوه بر سی و چهار جلد مجموعه آثار شریعتی چندین جزوه از نشریه خروش موحد و آرشیوی از نشریات سابق آرمان مستضعفین، جاما، کارگر،توده مجاهد وو… و از دیگر کتابهای مضره آنزمان، عایشه بعد از پیغمبر، کتاب بیست و سه سال واسلام  در ایران پتروشفسکی ، مجموعه ای هم از کتابهای مطهری موجود بود. چند جلد رمان در مورد لنین و انقلاب  روسیه نیز وجود داشت که دکور کتابخانه و پرونده تهدید امنیت ملی کشور را تکمیل می کرد. خلاصه از موش و گربه گرفته تا جنگ و صلح تولستوی، واز همه بد تر، قرآن و تفاسیر متفاوت واز آن جمله پرتوی از قرآن. آخر قرآن از هر کتابی مخرب تر و بنیان برانداز تراست و امنیت ملی بعضی ها را به خطر می اندازد وآدم را تحریک می کند که آرام ننشسته و دائم در امور بزرگترها فضولی کند.

خلاصه، یکیشان که همراه من بود با پشت دست درب کتابخانه را به حالت بستن فشار داد و مرا به بیرون اتاق و هال راهنمائی کرد. بعدها و پس از آزادی از زندان فهمیدم که آنها هرکدامشان به قسمتهای مختلف خانه رفته و گویا بدنبال بمب هسته ای  و از این قبیل چیزها می گشتند. البته  آنوقتها هنوز از احمدی نژاد واتم این حرفها خبری نبود اما آنها فکر کرده بودند که من قصد رئیس جمهور شدن دارم. آخه یکبار در بند پنج زندان سپاه اصفهان، زباله دان روباز و متعفنی را پشت در سلول من گذاشته بودند. هر بار که اعتراض میکردم جواب می دادند که مسئولش که بیاد زباله دان را میبره. آخر سر، از نیمه شب گذشته بود که با داد و بیداد زدم به در و گفتم  من خودم میبرم زباله دان را خالی می کنم و آنرا می شویم. پس از چند دقیقه ای  دو پاسدار آمدند و همینطور که پشت در نیمه باز ایستاده بودند یکیشان به من گفت: «پس چه جوری می خواستی رئیس جمهور بشوی؟

ـــ اگه اینجوری رئیس جمهور می شوند بگذارید بروم چند شب داخل زباله دان شهرداری بخوابم.»

آخر سر گذاشتند که  زباله دان را تخلیه کنم وآنرا شستم . این بود که آنموقع  پی بردم که چقدر رئیس جمهور شدن سخت است.

پسربزرگترم که پنج سالش بیشتر نبود دنبال دو نفر از آنها به داخل زیر زمین رفته بود، بعدها برایم تعریف کرد که آنها می خواستند شن و ماسه هائی که در زیر راه پله زیر زمین بود را جابجا کنند، اما، یک ازآنها از من پرسید : “چی چی زیر این شنهاست”؟ من هم جواب دادم شنها مال ما نیست. بابام هم چند بار به حاجی(پدر شهید و مالک خانه) گفته این شنها راببرند بیرون اما همش می گه فردا. پسرم که حالا دارد سی سالش می شه می گوید که وقتی این را به آنها گفتم ،رو به همدیگر کردند و یکیشان گفت: ” بچه که دروغ نمی گه”،  و از تجسس بیشتر و کاویدن شنها دست بر داشتند.

نهایتاً چیزی دستگیرشان نشد و به من گفتند که همراهشان بروم چند تا سئوال جواب بدم. چند سئوالی که از همه می خواهند که جواب  داده شود و تا بیست سی سال و ممکن است بعضا مقداری بیشتر طول بکشد. البته سئوال وجواب بنده یکسال بیشتر طول نکشید.
از منزل رفتیم بیرون و آن چهار نفر  به طرف پائین کوچه براه افتادند ومن هم به طرف دیگر. ده قدمی نرفته بودم که دو نفرشان به طرف من برگشتند و یکی از آنها گفت : «کجا؟!
ــــ ماشینم این بغل پارک شده .
ــــ ما خودمون ماشین داریم. با ماشین ما می رویم.
ــــ ساعت یک و نیم نصفه شبه . من چه جوری برگردم.
ــــ با ماشین ما بر می گردی. خودمون می رسونیمت
ــــ همانطور که دیدید همسرم بیمار است و با دو بچه کوچک نمی توانم تنهایشان بگذارم. باید به پدر و مادرش خبر بدهم تا یکی بیاید پیششان بماند.»

بهر روی پذیرفتند تا به خانه پدر و مادرهمسرم مراجعه و آنها را با خبر کنم. زنگ در را که زدم پدر زنم در را باز کرد. بدون اینکه تعجب خود از در زدن بی موقع را آشکار کند و با همان روال پذیرائی و خوشروئی همیشگیش، پس از جواب سلام فقط سراغ بچه ها را گرفت. « تنهائی، پس بچه کجان؟ بیا تو
ــــ نه، … راستش … ما باید برویم جائی و ممکن است تا صبح بر نگردم. می خواستم که یروید پیش بچه ها تنها نباشند.»

جز این چند جمله، هرآنچه با لکنت زبان و بلغور کردن کلمات بی ربط  بر زبان آوردم  نه برای پدر زنم مفهوم بود و نه حتی خود من می فهمیدم چه می گویم. چهار نفر همراه من که در دو طرف در و چسبیده به دیوار ایستاده بودند مشکوک شدند و جلو آمدند تا متوجه گفتگوی ما بشوند. نهایتاً از هذیان گوئی  من چیزی دستگیر پدر زنم نشده بود، اما، همینقدر فهمیده بود که خواسته ام در باره شخصی خاص حرف بزنم که حضور آن افراد مانع شده است.

فردای آن روز پدر زنم به خانه حیدر نامی مراجعه میکند. « دیشب چند نفر آمدند و حسن را بردند و هنوز بر نگشته. مطمئن نیستم، اما فکر می کنم حسن می خواست در باره شما چیزی بگوید، یا پیغامی بدهد. گفتم شاید شما بدانید چی می خواسته بگوید.
ــــ نه، خبر ندارم.»
پس از مراجعت پدر زنم حیدر روانه بیمارستان و اورژانس و سرُم و … و خلاصه آنطور که بعدها معلومم شد چیزی نمانده بوده که قالب تهی کند. حیدر همان شخص مورد نظر من بود. علیرغم بلغور اصوات نا مفهوم، پدر زنم درست حدس زده بود و بدون اینکه خود بداند پیام مرا به حیدر رسانده بود. حیدر نیز با موحدین همکاری میکرد و همو بود که مرا به علیرضا مظفری معرفی کرده بود. یکی دو روز بعد، خانواده حیدر به پدر زن من مراجعه می کنند و می گویند که چرا حیدر را وارد این ماجرا کرده اید و چرا حسن از او نام برده و الخ. در واقع ریسک و فداکاری من و پدرزنم  برای آگاهانیدن حیدر از خطری که او را نیز تهدید میکرد، باعث بدهکاریمان نیز شده بود، در حالیکه حقیقت چیز دیگری بود. حیدر و احمد نامی که او نیز جزو موحدین بود و او را از طریق علیرضا  می شناختم از هفته ها پیش مقدمات اتهام و دستگیری مرا فراهم کرده بودند. علیرغم تذکر و هشدار اکیدی که به آنها داده بودم، اطلاعات کامل مرا به شخصی که خود را فرستاده مظفری و یکی از موحدین جا زده بود داده بودند.

از ورودی درب زندان کمال اسماعیل(ساواک پیشین) که داخل رفتم با چشمبند به داخل سلول شماره چهار که در سمت راست راهرو ال مانندی قرار داشت راهنمائی و تا صبح ساعتها هفت منتظرماندم و خبری از سئوال و جواب نشد. تا صبح نخوابیدم. روی یک پتوی سربازی دراز کشیده بودم و از آنزمان که اول تیر ماه شصت و پنج بود تا 22بهمن 57 عقب عقب رفتم و درذهنم همه چیز را مو به مو مرور کردم، نه یکبار که صدبار، تا اینکه فهمیدم مسئله از چه قرار است ، علی ضیاء! علی ضیاء همان فرستاده علیرضا مظفری بود. او یکی از مجاهدین خلق بود که در زندان برای نجات جانش به سربازان گمراه نمام … پیوسته بود و خیلی ها را به زندان و پای چوبه دار کشانید. در سالهای 60 نام علی ضیاء برای زندانیان سیاسی زندان اصفهان نام بسیارآشنائی بود.

چندماهی بود که علیرضا مظفری  را ندیده بودم.  علیرضا مظفری که او را با نام محمد می شناختم بطور هفتگی و منظم-سه شنبه ها- به خانه ما می آمد. بعضی روزها حیدر هم می آمد و پس از یکی دوساعت بطور جداگانه می رفتند. گاهی وقتها  نشست من و علیرضا تا نیمه شب طول می کشید و مجبور می شد شب را بماند. ماندن او بدلیل ترس او از برخورد با گشتهای شبانه و ایستگاههای  بازرسی بود.  رفت و آمد عادی احمد و حیدر مانع از این می شد که به غیبت و ندیدن علیرضا  شک بکنم، زیرا آنها  نسبت به من رابطه نزدیکتر و قدیمتری با او داشتند و من فکر می کردم اگر نیازی بود آنها در موردش چیزی می گفتند. یکی دوباری هم سوال کردم  از جواب طفره رفتند تا اینکه یک روز احمد بدون قرار قبلی به منزل ما مراجعه می کند، آدرس می گیرد و سپس مرا در یکی از محلات اصفهان می کند.
با دوچرخه به دولت آباد رفته بودم که احمد را دیدم. پس از احوالپرسی فهمیدم که برخورد ما اتفاقی نبوده.  « محمد یکی را فرستاده که می خواهد تو را ببیند.
ــــ چنین قراری نداشتیم. اگر لازم بود محمد به خودم می گفت.
ــــ محمد دچار مشکلی شده که دیگر نمی تواند بیاید. پیغام داده که منبعد کس دیگری بجای او می آید. من با کسی که از طرف او آمده قرار دارم که دو نفری  او را ببینیم. پل فلزی ساعت 4.

نزدیکهای ساعت هشت صبح بود که با زدن به پشت درسلول، از من خواسته شد که چشم بندم را بزنم و رو بدیوار بنشینم. آخر حتی با داشتن چشم بند باز هم می ترسیدند که کسی بتواند شبه آنان را شناسائی کند.  این خود نشانه خوبی است بر ترس ناشی از عدم حقانیت. « رو بدیوار.

ـــ خیلی شلوغ کرده بودی، انگاری خیلی عجله داری؟
ـــ عجله کدومه، شما منا دیشب آوردین که چند تا سئوال بپرسین و برگردم. علافم کردین ، مردم کار و زندگی دارن.
ـــ خب، خیلی عجله نداشته باش چون اگه به سئوالات درست جواب ندی ممکنه چند سالی همینجا مهمونمون باشی.
ـــ که چی ؟
ـــ یعنی نمیدونی برای چی تو را آوردن اینجا؟
ـــ نه .
ـــ نه!؟ تو گفتی،من هم باور کردم.
ـــ سئوالتو بپرس من کار و زندگی دارم.
ـــ یعنی میخوای بگی نمی دونی جرمت چیه؟
ـــ آقای عزیز، من هزار تا جرم دارم، شما بگوئید برای کدامیک مرا اینجا آوردین؟
ـــ می خوام که خودت بگی.
ـــ من از غیب خبر ندارم که شما چه خوابی دیده اید.
ـــ حالا خودت بگو یا حدس بزن شاید درست باشه.
ـــ که چی؟ من بگم و شما بگین نه وباز دنبال کشف یک جرم دیگه بگردین؟»

بعد از مکث کوتاهی شروع به خواندن متنی کرد که مربوط به نشریه خروش موحد می شد و پس از چند جمله از من پرسید،« “هان، این جملات به گوش نخورده؟”

ـــ  به گوشم نه، اما به چشمم چرا. خیلی زود تر از شما آنها را خوانده ام. شماره های قبل و بعدآن را نیز خوانده ام. که چی؟!
ـــ که برای همین یکی باید ده سالی اینجا بمونی.
ـــ با این حساب باید دست بدامان حضرت نوح بشوم.
ـــ که چی؟
ـــ که نهصد سالی باید تو زندان بمونم. چون من نشریه های زیادی را نگهداری و مطالعه میکردم که ضرب در ده بشوند از عمر نوح هم بالا می زنه.
ـــ خب همینا را می خونین که منحرف می شین دیگه.
ـــ اونوقت شما کی هستین که می خواهین جلو انحراف من را بگیرین؟ شما دانش آموز من هم حساب نمی شین.»

بازجوئی تقریباً به جر و بحث تبدیل شده بود تا اینکه من گفتم« فبشر عباد الذین یستمعون القول….
ـــ برا من اینقدر قرآن نخون.
ـــ اگه از از این آیه بدتون میاد برش دارین. عوضش کنید. برای اینکه از حرف درست پیروی کنیم اول باید همه حرفها بشنویم و بعد بهترین را انتخاب کنیم. قرآن اینطوری گفته. اگه قبول نداری برو بپرس.»

بعدها هرقت میخواستم عصبانیش بکنم از فرصتها استفاده می کردم و چند مثال از قرآن می زدم و واقعاً، هم عصبانی می شد و هم بدش می آمد. براحتی معلوم میشد که اطلاعات زیادی ندارد و از اینکه جلسه بازجوئی تبدیل به بحث و استدلال بشود خوشش نمی آمد زیرا در اولین جمله گندش در می آمد که چیزی در چنته ندارد. از لابلای حرفهایش نیز فهمیده می شد که دیگر بازداشت شدگان گروه موحدین نیز به همین روش بر خورد کرده اند و بخصوص از دست دو نفر بنام کورش و علیرضا مظفری ذله شده بودند. چون همگی آنها از مواضع فکری خودشان دفاع می کردند و در دفاع از آن با پشتوانه قوی و روشنی از قرآن و تاریخ اسلام به بحث می پرداختند که گاهی اوقات  بازجوها را به برخورد توهین آمیز با قرآن وادار می کرد.

«خوب، بگو ببینم، با علیرضا مظفری چه رابطه ای داری؟ چند سال همدیگر را می شناسید؟ چطوری آشنا شدید؟
ـــ چنین کسی را نمی شناسم.
ـــ پس این نشریه ها از کجا بدستت می رسید؟
ـــ دوستی بنام محمد برایم می آورد.»

نهایتاً دوتا برگه مخصوص باز جوئی به من داد و گفت هرچه می دونی کامل بنویس فردا میام ازت میگیرم و اگه همه را نوشته باشی آزاد می شوی، اما آن دوبرگه هر گز تمام نشد زیرا هر روز دو برگه جدید تحویل من میداد و میرفت تا دفعه بعد و البته، بعد از یکساعت جر و بحث و بازجوئی. بعد از مدتی، کار به جائی رسیده بود که رفتن و قهر کردن بازجو برایم نوعی تهدید شده و اگر روزی یکی دوبار برای بازجوئی نمی آمد داد بیداد من به هوا میرفت، تا اینکه یک روز تهدید کرد که مرا به بازجوی دیگری تحویل بدهد و قهر کرد و رفت و  ادامه دارد

Leave a Reply