طلبگی و پروگراماسیون

آخوند بزرگترین چالش اسلام

نسبت به توده مردم، آخوندها از کمترین باور و اعتقاد مذهبی برخوردارند، زیرا، اکثر قریب به اتفاق آنها  به خواست وانتخاب خود وارد این فرقه نشده اند. ورود به جرگه طلبگی تا سالهای پیش از 57 دربیشتر موارد در خردسالی اتفاق می افتاد و طبیعتاً گزینش و انتخاب آن فرد خردسال نمی توانست نقش یا ارزشی داشته باشد. در غالب موارد صرفا تصمیم و اراده خانواده و والدین تعیین کننده بود که همواره با اکراه  و روی گردانی فرزندان مواجه می شد. به انتخاب و اجبار پدر، فرزند خردسال به طلبگی سپرده می شد. روشن است که پیامد طبیعی اجبار هر چه باشد، عشق و علاقه و باور نخواهد بود و به همین دلیل همواره منافع و امتیازات جانبی این شغل بوده که توجه آخوند را جلب کرده است نه آن چیزی(مذهب) که بر او تحمیل شده است. پیامدهای منفی اجبار امری طبیعی است و درحیطه کنترل و پیش بینی ما نیست. اجبار و تحمیل در گزینش شغل و تحصیل باعث می گردد که افراد تعهد  و انگیزه اخلاقی نسبت به حرفه و  جایگاه اجتماعی آن نداشه باشند. این باور بسیار نادرستی است که  مردم  فکر میکنند و یا انتظار دارند که آخوندها افرادی مذهبی و معتقد به خدا و روز حساب باشند. این آیه از قرآن «لا إکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغیّ» همواره از طرف کسانی مطرح می شده که به جدال لفظی آخوندها می پرداخته اند، غافل از اینکه آخوند خود قربانی تحمیل مذهبی است. اسلام با اکراه و بدون آزادی انتخاب، تحمیل شده است به کسی که امروز آخوند نامیده می شود.  آخوند نیز مذهبی را ارائه می کند که پیشاپیش به خود او تحمیل شده است. کسی به این حقیقت توجه نداشته است که ، نمی توان آیه و اصلی  که در باره خود آخوندها رعایت نشده است را  از آنان بخواهیم تا در مورد دیگران اجرا کنند.ـ

بویژه تا پیش از رویداد 22بهمن 57 بیشتر آخوندها کسانی بودند که از  خردسالی و سنین هفت تا پانزده سالگی و به خواست و تحمیل خانواده وارد این فرقه شده بودند. خرد سالانی که با وردشان به محیط بسته مدارس طلبگی از محیط طبیعی خود کنده می شدند اولین طعم تلخ وازدگی  و کج فهمی مذهبی را تجربه می کردند و این ساده ترین و اولین دلیل امتناع آنان بود. موارد زیادی پیش می آمد که فرار می کردند وباتهدید وکتک و فشار پدر و مادر مجدداً به مدرسه باز می گشتند. این قشر همان کسانی بودند که کم و کیف جنبش  مردم در سال 57 و سمت گیری آنرا بدست گرفتند.

اما پس از رویداد22بهمن 57 انگیزه ورود به طلبگی تفاوتهای کمی و کیفی قابل توجهی داشته است  بطوریکه دیگر از آن توجیهات مذهبی و الزام آور خانواده اثری نیست و گزینش دوپهلوی دین و دنیا جهت برخورداری از مواهب و امتیازات کوته بینانه رنگ باخته است. طوری که امروز ورود به طلبگی هدفی جز ورود به حوزه سیاست و کسب امتیازات مادی و برخورداری از رانتهای گوناگون اجتماعی ندارد. ورود به طلبگی امروز برابر است با ورود به راه پلکانی که برای صعود و رسیدن به بام ثروت و برخورداری از امتیازات گوناگون اجتماعی به هیچ چیز جز چاپلوسی و تملق اهل قدرت نیازی نیست، بویژه که امروز شرایط بسیار بد اقتصادی و بیکاری، دزدان را نیز به حوزه های طلبگی می کشاند.  “خُب بیکار بودند. کار هم که گیر نمیاد. باید چیکار می کردند؟” این جوابی است که مادرم در دفاع از دو بچه طلبه فامیل بیان میکرد. امروز دیگر دود چراغ خوردن طلبه های قدیمی و پایه تحصیلات حوزوی از اولویتهای طلبگی نیست و کار بسیار آسانتر از گذشته است و قبای مذهب بر دوش کسی استوار است که دغدغه مذهب نداشته باشد. همین.

انگیزه هائی مادی که انتخاب حرفه ای بظاهر معنوی را توجیه می کرد معافیت از سربازی، ملا شدن، شغل بی دردسر،  ادای نذر والدین، عاقبت به خیری و ارضاع حس مذهبی والدین، نمونه هائی است که هرکدام بتنهائی کافی بود که خانواده ای فرزندش را به طلبگی بسپارد. در سالهای دهه سی، چهل و پنجا، بویژه در روستاها، سربازی رفتن یکی از مشکلات و نگرانیهای اساسی خانواده های پسردار بود. شرایط سربازی بسیار سخت بود چنانکه گاهی پیش می آمد در طول دو سال خدمت، بزحمت یک سرباز موفق به دیدار خانواده اش می شد. از آن گذشته فرار و اجتناب از دوسال سربازی که نرفتنش در آن روزگارهیچ اثری در کار و زندگی و آینده فرد نداشت، همچون فرار از زندان سکندر ذهن هر خانواده ای را به خود مشغول می کرد. این موضوع برای خانواده های روستائی که فرزندشان نیازی به برگه پایان خدمت نداشت چنان ناگوار بود که حتی خیلی از پدر مادرها تولد فرزندشان را یکی دوسال دیرتر اعلام می کردند. بعضی موارد برای گرفتن شناسنامه نوزادشان  حتی سه چهار سال دیرتر اقدام می کردند. معافیت از سربازی بواسطه طلبگی، کافی بود تا خانواده ای فرزند خرد سالش را به حوزهای آخوندی بسپارد. اندیشیدن ترفندی برای فرار از سربازی  همراه می شد با امتیاز ملا شدن فرزند. ملا شدن به معنی سواد دار شدن، اصطلاح آن روزگار بود و آن مردم. از آنگذشته خانواده های فقیری بودند که علاوه براین امتیازات خوشدل بودند که زندگی و شغل و معاش فرزندشان را نیز تضمین و بیمه کرده اند.جمع  این  امتیازات، گلستانی بود که به سبزه بهشتِ عاقبت به خیری پدر و مادر نیز آراسته میشد. و اوج سودآوری این معامله هنگامی بکمال میرسید که همه این ترفندها را، هدیه فرزند به خدا و پیامبر و ائمه نام می نهادند وارضاع حس مذهبی والدین نیز برقرار میشد و بهشتشان پیش خرید. در سنین خردسالی که کودکان  نیاز دارند با بچه های همسال خویش همنشین و همبازی باشند ناگهان از محیط زیست طبیعیشان ریشه کن  و وارد محیطی می شدند که برای آنان مانند مدارس(تنبیهی) شبانه روزی بود. پس از پیوستن به جرگه طلاب حد اکثر هفته ای یکبار وفقط جمعه یا در مناسبتهای تعطیل مذهبی می توانستند به خانه برگردند و یکی دو روزی در جمع خانواده بمانند که در همان یکی دو روز نیز حق بازی و سر کله زدن با بچه های دیگر را نداشتند.  به آنان تلقین و تحمیل می شد که از همان بچگی رفتار و کردار شان به سبک آخوندهائی باشد که وارد جرگه شان شده بودند زیرا وردشان به مدارس طلبگی مصادف و معادل این معنی بود که آنان با دیگران متفاوتند و از نوعی تقدس و روحانیت بر خوردارند و بقولی باید سنگین و رنگین باشند و حق ندارند مانند بچه های دیگر به بازیگوشی و شیطنت بپردازند. گذشته از اینها، از بدو ورودشان به حوزه ها، با پوشش و  طرز لباس متمایزی که به آنان تحمیل می شد  بنوعی با دوستان  و محیط طبیعی سابقشان احساس بیگانگی می کردند.

در سازمانهای اطلاعاتی امثال سی آی ای و…  یا فرقه هائی چون اسماعیلیه و فدائیان حسن صباح برنامه و روش هائی در پرورش افراد بکار گرفته می شده است که فرد را مانند یک رباط برای هدفی از پیش تعیین شده آماده سازد. فردی که منطبق با آن برنامه (پروگرام) پرورش یافته باشد را «پروگرامه» می نامند که معنی ناصحیح و مصطلح آن در زبان فارسی و فرهنگ سیاسی ایران همان «شستشوی مغزی» است. لذا با توجه به نبود واژه ای که مفهوم پروگرامه را انتقال دهد، باید گفت که طلبه  سوژه ای است که پس گذراندن دوران پروگراماسیون، به آخوند یا  همان فرد پروگرامه تبدیل می شود. اثر و تلقینات دوران طلبگی بر کودک یا نوجوان  بسیار عمیق و پایاتر از تأثرات پروگراماسیون در نهادهای اطلاعاتی میباشد زیرا پیرایه ای از فرهنگ و تلقینات مذهبی  و اعتقادات خانوادگی را نیز در فرد پروگرامه عجین(انتگره) می کند. بسیاری ازجاسوسها و افراد پروگرامه شده و اطلاعاتی اگر معضل و مشغله ای به عنوان کار و درآمد اقتصادی نداشته باشند، و چنانچه ممنوعیت و تهدیدات حرفه ایشان برداشته شود بسادگی و با اشتیاق حاضر خواهند شد که استعفا بدهند و خود را برهانند. اما  آخوند حتی در برابر خلع لباس  اجباری و بازگشت  و زندگی کردن بمانند اکثریت جامعه  مقاومت نیز می کند. این یعنی اتوپروگراماسیون.

پدرهای بی پسر و نذر طلبگی تا سال ۱۳۵۷  اکثریت قابل توجهی از آخوندها  کسانی بودند که از طفولیت و توسط خانواده هایشان به طلبگی سپرده شده بودند. بسیار اتفاق می افتاد که پدر یا مادری نذر می کرد چنانچه فرزند اولش پسر باشد او را به طلبگی بسپارد. و همچنین بودند پدر و مادرانی که پس از چندین فرزند  دختر در آرزوی داشتن پسر نذر و عهد می کردند اگر خداوند پسری به آنان عطا کرد او به طلبگی بفرستند. آنچه پدر پس از پسر دار شدن بابت عهد و نذر خویش به خدا هدیه می کرد نوعی بده بستان یکطرفه بود که چیزی عاید خدا نمی شد، زیرا پدر پسرش را با انگیزه های شخصی و منفعت طلبی وبرای رسیدن به اهداف خویش به طلبگی می فرستاد، نه برای فداکاری در راه خدا. پسر را به طلبگی می گذاشت تا : سربازی نردود، شغل بی زحمتی را برایش تضمین کند، بدون هزینه مکتب و مدرسه ملا و سواد دار بشود و تازه شهریه و کمک خرجی هم بدست آورد، و از همه مهمتر بهشت خود را نیز تضمین کند. چنین نذریه هائی در غالب موارد سواد آموزی را نیز از همان مدارس طلبگی شروع می کردند. یعنی از سنینی شش هفت سالگی . حتی در سالهای دهه پنجاه ندرتاً دیده می شد که طلبه ای بعد از دبستان وارد طلبگی شده باشد. تعداد بسیار انگشت شماری بودند که با تحصیلات دبیرستانی یا دیپلم و با انگیزه های بیشتر  سیاسی وارد طلبگی می شدند که چنین طلبه هائی امروز غالباً جایگاهی در حوزه ها ندارند و اکثراً آنها امروز افرادی مسئله دار قلمداد می شوند و خود منتقد آخوندگری می باشند و بعضاً طرد هم شده اند که این خود دلیل دیدگاه متفاوت آنها نسبت به مذهب می باشد. زیرا چنین افرادی مذهب و مطالعه مذهبی را انتخاب کرده بودند و به همین لحاظ دیدگاهی روشنتر ونسبتاً روشنفکرانه نسبت به مذهب دارند.

شیخ حیدرها مشتی از خروار سال 1346یکی از دانش آموزان مدرسه ما بنام حیدر، پس از گرفتن گواهینامه ششم ابتدائی رفت برای طلبگی. از همان سن دوازده سالگی و بمحض ورودش به حوزه طلبگی، بیکباره از بچه های روستا و همکلاسیهای سابقش برید. به هیچوجه در انظار و در بین بچه های محل دیده نمی شد. بعضی وقتها که اواخر ماه و یا برای مناسبتهای تعطیلی به محل بر می گشت، رفتار و حرکاتش به غریبه هائی که وارد روستایمان می شدند بیشتر شباهت داشت. از اتوبوس که پیاده میشد بدون نگاه به اطراف و بی توجه به بچه های محل که در چند قدمی اتوبوس بازی می کردند، یکراست به طرف خانه شان می رفت. گویا دیگران را نمی دید. اصلاً کسی نمی توانست تصور کند که او تا چند ماه پیش همکلاسی بچه هائی بوده که حالا بی تفاوت و بی توجه از کنارشان می گذرد. حتی به سمت و جهتی جز به جلو توجه نمی کرد. طوری بود که ما نیز به خود اجازه نمی دادیم به طرف او برویم و یا با او حرفی بزنیم. گاهی وقتها فکر می کردم بخاطر آن قبای نیم تنه و کلاه مخصوصی که پوشیده از بچه ها خجالت می کشه.  حیدر از آن روز ها و تا امروز که شیخ حیدر و حجت المسلین شده، رفتار و سلوکش هیچ تغییر نکرده و هر گاه سال و ماه در محل پیدایش می شود حتی برای سلام و احوال پرسی هم نمی ایستد. مثل اینکه با دیگران احساس بیگانگی می کند، طوری که گویا خود را همنوع دیگران نمی داند.

تلقین خود مقدس پنداری خود مقدس پنداری والگوی رفتاری ای که از بچگی بر آنان تحمیل می شد، نه به لحاظ اقتضای سن و نه به لحاظ توجیه منطقی، خوش آیند و قابل قبول و فهم آنان نبود و به همین دلیل بعضی بچه ها که جسور تر بودند و یا فشار کمتری بر آنان وارد می شد طلبگی را به قصد رفتن به مدارس جدید(دبستان یا دبیرستان اگر وجود می داشت) ترک می کردند و گاهاً کار و سختی را ترجیح می دادند، زیرا می توانستند در محیط طبیعی خودشان رشد و نمو کرده و بعد از کار سخت روزانه از بازی و رفت و آمد با بچه های دیگر منع نمی شدند.البته آنروز ها دبستان و رفتن به مدارس جدید سمبل بدعت و غربگرائی بود. در روستا ها و بخصوص در بین خانواده های روستائی و سنتی که بیشترین طلبه را تحویل حوزه های طلبگی می دادند، چنین تصور و باوری وجود داشت که بچه ها با رفتن به مدارس جدیده از راه بدر می روند. در تأئید این واقعیت و صحت این نظر، نمونه های فراوان وجود دارد که خود آخوند ها نیز منکر آن نیستند.

نقش مکتبخانه ها در طلبه سازی در روستاها مکتب هائی وجود داشت که سازمان و مدیریت خاصی  هم نداشتد. اشخاصی بودند که خواندن و نوشتن را بلد بودن و قرآن و کتب مذهبی و ادعیه را نیز می دانستند. این افراد شخصاً اقدام به راه اندازی مکتبخانه ای می کردند که قسمتی و گاهاً تمام فعالیت اقتصادیشان به این کار اختصاص می یافت. دایر کننده مکتب، نقش ملا، مدیر، و معلم و مربی را یکجا به عهده داشت و همزمان به اداره و تدریس بچه ها در سطوح مختلف سنی و آموزشی می پرداخت. به روش حوزه های طلبگی سلسله مراتب آموزشی از معلم شروع می شد و قسمتی از کار آموزش نیز به عهده بچه های قدیمی تر بود. قدیمی ترها آموخته های خود را به بچه های کوچکتر و تازه واردها منتقل می کردند. در واقع شاگردان قدیمی  و سطوح بالاتر، وظیفه انتقال آموخته های خود به شاگردان تازه وارد را نیز داشتند و نوعی سلسله مراتب آموزشی وجود داشت که از معلم و گرداننده مکتب شروع و به شاگردان ماقبل آخر ختم می شد.  شاگردان قدیمیتر عملاً نقش معلم تازه واردین و سطوح پائین تر از خودشان را به عهده می گرفتند. بیشتر روستائیان بچه های خود را جهت آموزش قرآن و سواد دار شدن به آنجا می فرستادند. غالباً جنبه های تربیتی و مذهبی اینگونه مکتبها بیشتر مد نظر خانواده ها بود تا سواد دار شدن فرزندانشان. این مکتب ها  نقش واسطه ای و مقدماتی ورود بچه ها به جرگه طلبگی را نیز ایفا می کردند.

آزادی، رشد، انگیزه، انتخاب، هدف، شکوفائی به نسبتی که ما چیزی را دوست داشته باشیم، انگیزه قوی تری برای رسیدن به آن  در ما بوجود می آید و نتیجتاً شانس بیشتری در رسیدن به هدف و خواسته خود خواهیم داشت . انگیزه قوی  موتور محرکه ای است که می تواند استعدادهای ویژه و بالقوه افراد را شکوفا کرده و به فعل در آورد. همه اینها هنگامی اتفاق می افتد که فرد آزادی عمل داشته باشد تا بتواند در راستای انگیزه و علائق خود دست به انتخاب بزند. در شرایطی که آزادی عمل و حق انتخاب وجود نداشته باشد، «دوست داشتن»،«انگیزه»، «رشد» مفهومی نخواهد داشت، و تکلیف هدف و شکوفائی را جبر زمان تعیین خواهد کرد، نه یک اراده انسانی.

بیزاری، انحراف و بد فهمی، خروج از مسیر طبیعی رشد پرورش و بلوغ جسمی و فکری مناسب، «دوست داشتن ها» و«انگیزه ها»ی پایدار تر و اصولی تری را بهمراه خواهند داشت. پی گیری و مطالعه مذهب، فلسفه و علوم انسانی، نیازمند عشق و علاقه و انگیزه ای عمیق و پایدار می باشند که چنین چیزی در سنین طفولیت  خیلی کم، و یا هرگز میسر نیست. گذشته از آزادی و حق انتخاب، فرد باید پرورش و ساز و کار لازم برای بروز علاقه و انگیزه هایش را داشته باشد تا پس از آن دست به انتخاب بزند. جز این باشد چیزی به بار نخواهد آورد مگر، بیزاری، انحراف و بد فهمی، خروج از مسیر طبیعی رشد تا جائیکه انسان استعداد و توان فهم آن را نیز از دست خواهد داد.

آخوند، قربانی تحمیل مذهب

امروزه  بسیاری از تحصیلکردهای دانشگاهی را می بینیم که رشته های دانشگاهی را بر به انگیزه کسب پست و شغل و موقعیت اجتماعی و در آمد مادی انتخاب کرده اند، نه  بر اساس ذوق و علاقه  به آن رشته انتخاب شده. به همین لحاظ مثلاً پزشکانی را می بینیم که قریحه و ذوق طبابت ندارند اما بدلیل در آمد مادی بیشتر، به پزشکی روی آورده اند.  در نتیجه  چنین پزشکانی بیشتر به کسب می پردازند تا طبابت. دانشگاهیانی را می بینیم که هیج ذوق و استعدادی در ادبیات ندارند اما لیسانس و دکترای ادبیات دارند، زیرا رشته ادبیات را پس از ناکامی در رشته مطلوب خویش و بدلیل شکست در ورود به رشته های فنی و پولساز انتخاب کرده اند. در حقیقت، این رشته تحصیلی و بد حادثه است که آنها را انتخاب کرده است. آخوندها نیز همینگونه اند.

آخوندها کمتریت اعتنائی به آیه «لا اکراه فی الدین قد…»ندارند. زیرا مذهب به خود آنان تحمیل شده و در خردسالی و در سنی که قدرت تمیز و اراده انتخاب نداشته اند به مدرسه طلبگی سپرده شده اند . مانند کودکانی که توسط والدین به کودکستان سپرده می شوند و کودک هیچ نقشی در این انتخاب ندارد. بدلیل تحمیل اجباری  طلبگی به خردسالان، مذهب و حساس ترین امور جامعه در دست کسانی قرار می گیرد که کمترین قریحه و استعداد را در مذهب دارند. طبیعی است که آنرا نفهمند و به مذهب به عنوان شغل و حرفه نگاه  کنند تا یک مسؤلیت و تعهدی انسانی الهی. آخوند بیش از آنکه مبلغ و مبین مذهب باشد، خود از مذهب انتقام می کشد. مذهبی که بر خود او تحمیل شده و حتی او را از درک و فهم حقیقت آن محروم کرده است. اگر به زبان آمار و ارقام سخن بگوئیم، معلوم می شود که از زمان قرار گرفتن آخوند در مسند قدرت و امور جامعه درصد عظیمی از مردم از اسلام گریزان شده اند. در طی ۲۵ سال، آخوند چنان از اسلام و مذهب انتقام  گرفته که از دست هیچ لامذهب و ضد مذهبی ساخته نبوده است. اینها همه پیامدطبیعی تحمیل، و ندادن حق انتخاب، وسلب آزادی است. سلب آزادی اطفال معصومی که به شرط پسر بودن نذر حوزه های طلبگی می شدند. سلب آزادی فرزندانی که «ما به ازا»ی نذر و پیش خرید بهشت پدرانشان می شدند. هر کسی اذعان دارد که دزدی، فاحشه گری، اعتیاد و فساد، باز تاب و پیامد ناهنجاری جامعه می باشد. قربانیان این ناهنجاری با عمل کردشان از جامعه انتقام می گیرند. آخوند نیز همین کار را می کند و از مذهب و جامعه انتقام می کشد.

دانستن لزوماً با فهمیدن همراه نیست. و فهمیدن لزوماً به باور نمی انجامد.
آخوند شاید از اسلام چیزی بداند، اما در غالب موارد از فهم آن عاجز بوده است. و آن اندکی که به فهم رسیدند ندرتاً باور داشتند، که اگر باور و ایمان میداشتند عمامه از سر بر میداشتند و بدعت اسلام نمی شدند، زیرا، هیچ توجیه و استدلالی  در اسلام وجود ندارد که فرقه ای حرفه ای جیره خوار اسلام و مذهب بشوند در حالیکه زندگی و رفتارشان هیچ تشابهی با پیامبر و بنیانگذارآن مذهب  و مؤمنین اولیه آن نداشته باشد.  این دانستن و نفهمیدن، و فهمیدن و باور نداشتن، نتیجه جبری روندی است که ازیک کودک را پروگرامه می کند و از او آخوند می سازد. برای تعلیم و ترویج امور اخلاقی و روحی، رباط پرورش می دهد. کودکی که از جامعه و محیط طبیعی خود دور می شود و بدون داشتن آزادی و انتخاب، بازیچه جبر محیط، تحمیل خانواده و جهل جامعه ای می شود که حساسترین و لطیفترین امور انسانی را ودیعه رباط و موجودی یک بعدی قرار میدهد. موجودی که پس از گذشت دوران پروگراماسیون از دخمه ای همچون کهف عهد دقیانوس سر بر می آورد تا روح انسان هوشمند و آزاد را به خدا پیوند دهد.
 در روزگاری که کمابیش گرایش خیر خواهانه وجود داشت، روند آخوند پروری چنین محصولاتی تولید می کرد، امروز که دیگر این  روند بدست سردمداران افسار گسیخته قدرت افتاده  و کنترل و گزینش و هدایت و رهبری این روند بر اساس تائید قدرت طلبانی است که اساساً مذهب را در خدمت خویش می خواهند، اگر تداوم پیدا کند فاتحه اسلام خوانده است.
از آن اندکی که بر اساس انتخاب و با پای خود و در سنین جوانی و بلوغ به حوزه ها می رفتند، مجبور بودند همان روندی را پی بگیرند و همان راهی را بپویند که دیگران. این بود که اگر هم می فهمند به باور نمی رسند، زیرا تحجر ارتجاعی عجین شده با این پوشش اجازه برخورد محتوائی با حقایق را نمیدهد. نهایتاً چنانچه خیلی خوب از آب در می آمدند، یا طالقانی می شدند، یا منتظری. پاکهای پوک. تازه، این درصورتی است که بنا به وابستگیشان به این فرقه فریب نخورند و ناآگاهانه شتر بار کش ظلمه و حکومتهای ستمگر نشوند، اما، واقعیت این است که ای دو مرد بزرگ هم بار کشیدند و هم شیردادند. (اشاره به توصیه امام علی دارد که : در زمان فتنه چون بچه شتر باش تا فتنه گران نتوانند، نه شیرت را بدوشند و نه از گرده ات بار بکشند) طالقانی در حالیکه آگاه تر از هر کسی، از صدای نعلین استبدادی که از دور به گوش می رسید خبر می داد، بنا به تعلق خاطرش به این خرقه نارنگ، خود مبلغ استبداد شد. از خمینی امام امت ساخت و چهره محبوب و مردمی و سوابق درخشان خویش را سپر دفاع و هزینه سکوت مردم در برابر بنای استبدادی کرد که توسط خمینی پی ریزی می شد. در نماز جمعه به جوجه کمونیست های فرضی ای حمله می کرد که با شنیدن صدای نعلین همان استبداد هشدار می دادند. شب هنگام پشیمان می شد عذر خواهی میکرد. از خمینی ای که پس از شانزده سال زندگی در نجف و عراق یکبار از لیفه خود بدر نیامد تا ببیند آب دجله و فرات بکدام سو می رود، امام امت ساخت و او را پشت تانک نشاند. به کردستان رفت و مردم ستمدیده کُرد را به سکوت واداشت تا خمینی بتواند پایه های بنای استبداش را پی ریزی کند. پس از واکنشهای مردم به به حجاب اجباری خمینی، باز طالقانی پا در میانی کرد و ضمن وعده های امید بخش به مردم آنان را به به سکوت و صبر فراخواند. او نه آنچه از حسین آموخته بود بکار بست و نه به پند علی عمل کرد. این بود که ماده شتر کاملی شد که هم بار برد و هم دوشیده شد. منتظری نیز جز این نبود. اگر چه منتظری محبوبیت، جذابیت و نفوذ کلام او را نداشت اما عمری دراز تر داشت تا نارضایتی خود را از بارهای برده و شیرهای دوشیده اش ابرازبکند. روانشان شاد. آنها بندی زندان خرقه نارنگی بودند که ناگزیر، از پاکشان پوک می سازد و از مؤمنشان بی باور.
   این حقیقتی آشکا و مسلم است که برای کمک و امکان رشد دادن به بدها، کافی است برایشان وقت خرید و این کار با سخنان امید بخش میسر است زیرا، میتواند خوب ها را به سکوت و صبر و مماشات تشویق کند تا بدها مقدمات کارشان را فراهم کنند. اما برای بازداری و توقف همان بدها، سخن و اندرز کفایت نمی کند و نیاز به برخورد عملی و جبهه گیری آشکار دارد. این کاری است که آقای طالقانی کرد و نکرد. وقت خرید و خوبها را متوقف کرد، اما برای مقابله با بدها هیچ کاری نکرد. مردمی که طالقانی را عاشقانه دوست داشتند هرگز فکر نمی کردند که او با خمینی کمترین اختلاف نظری داشته باشد. آری این بهترین آخوندی است که میتوان تصور کرد اما، وابستگی حرفه ای او، او را در خدمت هم کسوتانش قرار داد.
تا زمانی که آخوند متولی اسلام باشد باید یا از اسلام دست شست و یا اینکه آن را ازچنگال آخوند رها ساخت. این همان چیزی است که شریعتی معتقد بود و می گفت : «اگر مصدق تز اقتصاد بدون نفت را ارائه داد من تز اسلام بدون آخوند را ارائه می کنم». اسلام مانند اسلحه ای است که می تواند مفید باشد و محافظ، اما اگر در دست راه زنان و حرامیان افتاد، باید دشمن را خلع سلاح کرد، یا سلاحش را خنثی و نابود و گرنه آفت جسم جانمان می شود. متاسفانه امروزجریانی در جامعه ظهور و رشد پیدا کرده که به جای آخوند زدائی از اسلام، به اسلام زدائی از جامعه می پردازد و این به نفع هیچ کس نیست مگر آخوند. فارغ از اینکه اسلام خوب باشد یا بد، درست باشد یا غلط.
نمونه ای ساده از یک «پروگرامه» شیخ رضای روستای ما ، یکی از همان آخوندهائی است که  از زمان کودکی به حوزه های طلبگی سپرده شده وسواد آموزی را همانجا شروع کرده بود. ایشان دروس خارج فقه را سالها قبل از فقه زورچپانی خامنه ای گذرانده بود و از سالهای اول تغییر حکومت در ایران حق تألیف رساله عملیه و حیض نامه داشت، اما از آنجا که بچه محل ما بود هنوز هم او را شیخ رضا می نامیم. حتی در سالهای شصت از آقای منتظری حکمی کلی برای امامت جمعه داشت و مواردی نیز در بعضی شهرها حاکم شرع  بود و پستهائی حکومتی نیز داشت. البته ما  در محل شیخ رضای دیگری نیز داشتیم که گرچه سطح آخوندی او از این یکی خیلی پائین تر بود ولی در سطوح حکومتی و سیاسی جایگاه بسیار بالاتری را کسب کرده بود وحضور و نفوذش در انجمن اسلامی ما بیشتر بود و به آقای خامنه ای نیز خیلی نزدیک بود. شاید متعاقباً در باره این دونفر، مفصل تر و با معرفی بیشترشان مطالبی را در راستای تشریح آخوندی گری اضافه بکنم . در سالهای قبل از واقعه ۲۲بهمن ۵۷ من و تعدادی از همکلاسیهای دبیرستانی ام انجمن اسلامی ای تشکیل داده بودیم که خیلی کارش گرفته بود طوری که آخوند های محل ششصد کیلومتر راه رفت و بر گشت قم به اصفهان را بر خود هموار می کردندتا در انجمن شرکت کرده و به آموزش افراد بپردازند.یک از آن آخوندها همین حضرت آیت الناس ،شیخ رضای خودمان بود. در یکی از آنروزها که از غیر علمی و همچنین از غیر اسلامی بودن کتابهای درسی صحبت می کرد، گفت : «متأسفانه در کتابهای درسی مسائل غیر علمی و کفر آمیز زیادی وجود دارد. مثلاً موضوعی را تحت عنوان ـ گردش آب در طبیعت ـ مطرح می کنند و می گویند که آب در طبیعت می گردد و فلان و بهمان می شود و بعد باران می آید.»یکی از بچه ها از ایشان پرسید پس باران چطوری بوجود می آید؟ایشان جواب داد : در آسمان کوه یخی است که به امر خدا بر آن آفتاب می تابد و مقداری از آن آب می شود و می بارد.دیگری پرسید : پس برف چگونه تولید می شود؟ایشان فرمودند: به امر خدا دو ملک مقداری از همان کوه یخ را ارّه می کنند و می شود برف.گذشت و گذشت تا اینکه به اصطلاح انقلاب شد و نشر و تألیف کتابهای درسی بدست آخوندها افتاد. یک از او پرسید : حاج آقا، هنوز که در کتابها گردش آب را تدریس می کنند! ایشان جواب داد : « “متأسفانه هنوز عواملی وجود دارند که نمی گذارند امور اصلاح شود و به زمان بیشتر ی نیاز داریم” ».- شاید به همین دلیل اینروزها نقشه الحاق مدارس به حوزه های آخوندی را می کشند.- این طرز فکر و اعتقاد، برآمده از تزریقاتی است که  مغز یک کودک را  پروگرامه کرده  بطوریکه جز آن، چیز دیگری نمی فهمد و نه آنکه خود به تعقل(افلا تعقلون) نمی پردازد بلکه هر استدلال عقلی  ای را کفر و تردید در دین بحساب می آورد. تحقیقات علمی و تجربیات عینی افراد عادی برای او معنائی ندارد. آنچه برای او علمی است، آن چیزی است که در دوران پروگراماسیون وارد مغز او شده است. از این نمونه ها فراوانند که در جای خود به آن پرداخته می شود.
رساله عملیه و اسطرلاب پیچیده تولیدالمسائل، نمونه ای از دیدگاه پروگرامه آخوند نسبت به مذهب اگر امروز خلفای راشدین یا هر یک از صحابه پیامبر و ائمه زنده می شدند، مسلماً در امتحان توضیح المسائل حضرات مراجع نمره قبولی نمی گرفتند یا بهتر است بگوئیم که اساساً  تمایت اسلام و ایمانشان زیر سئوال می رفت.
اصحاب پیامبر دستورات و انجام باید نبایدهای دینی را به عنوان دستورالعملی برای نتیجه گیری و تأثیراتی عینی و عملی ای که بر زندگیشان داشت می پذیرفتند. آنان فکر نمی کردند که گرفتن وضو و مسواک کردن را به خاطر ثواب بردن انجام  میدهند. پیامبر حتی از دودلی خود برای واجب کردن مسواک زدن دندانها صحبت می کرد و هیچ کس اعتقاد نداشت که مسواک کردن دندانها ثواب دارد  بلکه عیناً و عملاً نتیجه و سود آنی آن را ملاحظه می کردند و باور داشتند. آخوند حتی مسواک کردن را نیز عملی مستحب و دریچه ای به سوی عالم غیب و کسب فیض و اجر و ثواب اخروی تعبیر می کند و آنرا اسبابی برای رفتن به بهشت تلقی می کند، نه یک دستور بهداشتی. مسواک کردن با چوب مسواک مخصوصی که آخوندها در جانماز خود نگاه میداشتند نمونه خوبی است. یک چوب مسواک را بدون اینکه شسته شود برای ماهها و صدها بار بداخل دهان می کردند و بروی دندانها می کشیدند و پس از کسب فیض آنرا کنار مهر و تسبیح خود می گذاشتند و جانماز را جمع می کردند. یقیناً خودآنها نیز فکر نمی کردند که آن کار یک توصیه بهداشتی و سلامتی است، و نه یک عمل تعبدی برای کسب فیض و رسیدن بدرجات عالیه روحی و تقرب به خدا. بویژه که سعی می کردند آن چوب را از مکه بیاورند و به نام چوب مکه معروف بود. این باور اعتقاد مذهبی نیست، یک پروگراماسیون مغزی است.
برای درک و استدلال بهتر این واقعیت به نمونه هائی اشاره می کنیم تا روشن شود که آخوندها، بعنی کسانیکه بهترینشان به مرحله انتشار رساله عملیه می رسند چه دیدگاهی و درکی نسبت به باید نبایدهای دینی دارند. روزه روزه یکی از دستورات و واجباتی است که مؤمنین ملزم به انجام آن میباشند که از این رهگذر به توانائی جسمی و روحی مطلوبی دست یابند تا جسم و روح سالمتری داشته باشند و در همین راستا است که گفته اند : «صوموا تصحوا» و هرکجا که روزه گرفتن برای سلامت جسم فرد زیان داشته است حتی گرفتن آن حرام شده و این «باید» تبدیل به یک «نباید» شده است.  برای آخوند اما اینطور نیست هرچند که مجبور شده است امروزه اندکی خود را تابع شرایط و علمی جلوه دهد. از دیدگاه آخوند روزه عملی شاق و امتحانی سخت برای آزمودن انسان است تا از این طریق خدا بتواند اهل بهشتش را برگزیند. در همین رابطه می بینیم که فرد روزه دار سعی می کند در مبارزه و کشمکشی که با خدای خود دارد پیروز شود و روی خدا را کم کند. مثلاً می بینیم که اکثر روزه داران سعی می کنند تا از آخرین لحظات قبل از شروع مسابقه بهره گرفته و در ثانیه های آخر قبل از اذان صبح مقداری آب و آذوقه اضافه به کوله بار شکم اضافه کند تا در طول روز کمتر گرسنگی بکشند و از امتحان خداوند سربلند از آب در آمده و زجر کمتر بکشند مبادا که وسوسه خوردن و نوشیدن آنهارا را در امتحان رفوزه کند. در واقع روزه یک کشمکش و مقابله است میان انسان و خدا و اگر انسان پیروز شود مبلغی به صندوق ذخیره اجر و ثوابش می افزاید تا پس از مرگ بتواند نمره و رتبه لازم برای ورود به بهشت را کسب کند،همین و بس. می گوئید نه ؟ دنبال کنید. روزه برای مردگان اگر یکی از اهداف مورد نظر برای روزه گرفتن «سلامت جسم و روح ـ صوموا تصحوا» فرض شود، باید اذعان کنیم که مردگان دیگر جسمی ندارند که بخواهند برای سلامتش روزه بگیرند و روحشان نیز تنها در زمان حیات قابلیت رشد و تعالی داشته است. خوب، پس چرا آخوند برای مرده ها نیز دستور روزه گرفتن صادر می کند؟ آخوند می گوید که اگر کسی درزمان حیاتش روزه نگرفت یا چند  روز ماه رمضان را سفر رفت یا از روی خطا روزه خواری کرد باید از حساب بانکی مرده یا وارث او مبلغی را جهت گرفتن روزه اختصاص داده تا  روزه های ترک شده  جبران شود. این در حالی است که کسانی که با دریافت پول برای مرده روزه می گیرند خودشان نیز روزه واجب دارند و مجبورند یک یا چند ماه دیگر از سال را امساک کنند و با گرسنگی خوردن اضافه، مرده ای  که پشت در جهنم ایستاده است را به طرف بهشت راهنمائی کند. مبطلات روزه مبحث مبطلات روزه  نظر نگارنده نسبت بدیدگاه آخوند را آشکار تر میسازد.  باز میبینیم که در طول روز ماه رمضان کشمکش بین خدا و بنده روزه دار ادامه دارد. مثلاً روزه دار سعی میکند اگر گرد و غبار یا خاک و خاشاکی وارد دهان و حلق گلویش شد، آنرا ببلعد(بخورد) و به معده خالی خود بفرستد تا قدری جلوی گرسنگی او را بگبرد و بر مقاومتش بیفزاید. به همین لحاظ خدا نیز ترفندی به کار زده تا جلوی تقلب بنده اش را بگیرد و پائین دادن و خوردن عمدی گرد و غبار را موجب ابطال روزه اعلام کرده است. در جای دیگر باز خوردن یا بلعیدن عمدی خلط گلو و تف و مف بینی که از حلق وارد دهان می شود را ممنوع کرده تا از تغذیه و کسب انرژی بنده اش در طول روز جلو گیری کند. همچنین است در مورد غذای استفراغ شده که اگر بنده متقلبی بخواهد آنرا دویاره بخورد، یعنی ببلعد روزه اش باطل می شود و خدا از او قبول نخواهد کرد. از دیدگاه آخوند پس از ماه رمضان مسلمانان می توانند استفراغ خود را فرو خورده، ببلعند، و گرد و غبار یا خلط دهان و بینی خود را بخورند تا کمی تغذیه کرده باشند و هیچ منع و اکراهی هم در کار نیست! صوموا تصحوا، أو  صوموا تخربوا داشتم با مسلمان عرب زبانی پیرامون روزه و این قبیل مسائل صحبت می کردم. ناگهان  سخن مرا قطع کرد و گفت  :  «قل، صوموا تخربوا». البته ما به زبانی غیر از عربی حرف می زدیم و او این جمله را در مقابل «صوموا تصحوا» عنوان کرد. البته روزه ای که آخوند پیشنهاد می کند و باور دارد  مانند دیگر موارد فقط به کار «تخربوا» می آید و بس. طهارت  مرده ای که در زمان حیات و در زندگی روزمره فلان جای خودش را نشسته و بوی گندش دیگران را آزار داده و خودش نیز از سلامت بدن برخوردار نبوده است، حالا این نقصان گذشته را با پول می شود جبران کرد و برای اینکه به جرم کثافت مقعدش به جهنم  نرود، با دادن مقداری پول  می شود او را از جهنم رها و صد البته وارد بهشت کرد. این اسلام و رساله عملیه آخوند و مجتهد و مرجع، چیزی  است که همه صحابه پیامبر از امتحانش رفوزه خواهند شد. نا گفته نماند که طهارت گرفتن «کارمزد» متفاوتی دارد و بسته به درجات مختلف گرانتر می شود که توضیح و تشریح انواع  آن از حوصله و منظور این گفتار بیرون است. اینها راهنمائیها  فقهی مجتهدین و فقها و مراجع تقلید است که با جهد و کوشش به کشف آن نائل شده اند و آنرا در اختیار مقلدین خود قرار داده اند. خوب ، در کشور های غیر مسلمان و در بین قبائل بدوی و دور از تمدن، کجا بنی بشری را دیده اید که حاضر باشد غذای استفراغی یا گرد و غبار و خلط گلویش را از دهانش بیرون نریزد و تف نکند؟ مگر آدم غیره روزه دار مجاز است و یا رغبت می کند که استفراغ خود را دوباره بخورد؟ مگر افراد روزه دار در غیر از ماه رمضان اخلاط سینه و بینی خود را می خورند که خوردنش در ماه رمضان تحریم شده است؟آیا اصولاً و بطور طبیعی و غیر ارادی رفتن گرد و غبار به حلق یاخلط سینه و باقی مانده استفراغ دهان موجب اشمئزاز و سرفه و تف کردنهای ممتد و متوالی نمی شود؟ و آیا این عکس العمل خود نشان تنفر انسان از بلعیدن مواد پیشنهادی آخوندها نیست؟ پس این رساله نویسی ها چه چیزی را اثبات می کند؟ آیا دیگر کشفیات و فتاوی حضرات مراجع منطقی تر از این چیزها ئی است که ذکرشد؟ به آنها نیز خواهیم پرداخت؟ آخوند همان آخوند است وقتی از آخوند حرف میزنیم منظورم کلیه کسانی است که بطور حرفه ای به امور دینی می پردازند و فرد خاصی استثناء نمی شود. تفاوتی بین آقای منتظری و مصباح نیست، گرچه من شخصاً کسانی مثل طالقانی و منتظری را خیلی دوست داشتم اما همواره متأسف بوده ام که چرا چنین کسانی تعلق صنفی به این قشر بی دین داشتند، زیرا همواره در طول تاریخ بشر ادیان الهی توسط متولیان رسمی اش به ورطه سقوط و فساد و نابودی کشانیده شده اند و نه مخالفین رسمی و قسم خورده. پروگراماسیون ذهنی آخوند، اسلام را به سد رهائی انسان  بدل کرده است وقتی سپاهیان عمربر حکومت ایران غلبه کردند، زر و سیم، کنیز و غلام، و فرش و اسب و قاطر را میشناختند، بنابراین در غارت و تقسیم یا تصاحب و استفاده از آنها مشکلی نداشتند.اما وقتی به کتابخانه ها رسیدند نمی دانستند کتاب به چه درد می خورد. خیل عظیمی که به عشق غنایم و تصاحب کنیز و اسب و زر و سیم  بهانه جهاد کرده بودند، مورد استفاده و بهره برداری از کتاب و ارزش آنرا نمی دانستند. به همین خاطر از عمر کسب تکلیف کردند.  عمر نیز از پیامبر چیزی بیشتر از سعد ابی وقاص نیاموخته بود، بنابر این، با اشاره به اینکه «هر خشک و تری» در قرآن آمده(لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین) استدلال کرد که با وجود قرآن نیازی به کتاب دیگری نیست. ذهن تنگ و فهم یکسویه عمر همان فتوائی را داد که امروز آخوند. او از خود نپرسید که اگر هر «خشک و تری» در قرآن آمده پس چرا پیامبر امتش را آواره چین و ماچین می کند که : علم بیاموزید ولو در چین باشد( اطلب العلم ولو بالسین).مگر پیامبر نمی دانست و نمی توانست بگوید همه علوم داخل قرآن موجوداست و بیهوده راه دور نروید! مگر علم و کتاب و قلم هر کدام به تنهائی معنا و مفهومی دارند؟ پس پیامبر از امتش می خواهد برای خواندن کتاب های دیگران تا چین، یعنی تا دور ترین نقطه عالم بروند.اما جانشینش به بهانه قرآن و کتاب همان پیامبر، منبع عظیمی از کتاب و دانشی را به آتش کشیدکه به توصیه همان پیامبر می بایست برای دانش اندوزی به آن مراجعه میکردند. امروز پس از گذشت چهارده قرن، ایران همچنان در محاصره سپاهیان عمر بسر می برد. در محاصره فرقه ای که هر چه را نمی شناسد حرام، و هر چه را برای خود می پسندد حلال و مباح می انگارد. بنام اسلام کتاب می سوزانند، چون قرآن جامع همه علوم است . تازه می گویندکه این گنجینه علم بجز برای امام معصوم قابل فهم و درک و دستیابی نیست، لذا آنرا سربسته در دخمه های خود محبوس کرده تا امام معصوم بیاید و برایمان قرآن تفسیر کند. خوب، تا آن وقت همه تعطیل، اما تکلیف این مردمی که قبل از آمدن امام معصوم می میرند چیست. بنام پیامبرش راه علم و دانش را سد می کنند، زیرا دیگر لازم نیست که پویندگان علم به دانشگاه یا به چین و ماچین بروند و همه علوم معقول منقول در حوزه های علمیه است و پیامبر این را نمی دانست. خدا نیز بیجا کرده که قرآن را آسان و قابل فهم مردمان قلمداد کرده است. آخوند موسیقی را حرام می انگارد چون آنرا نمی شناسد، همانطور که زمانی گوجه فرنگی را حرام کرده بود. گوجه فرنگی را نمی شناخت و به همین دلیل آنرا از شراب و قمار و لواط  و دزدی حرام تر می انگاشت…… ادامه دارد

 

Leave a Reply