پـهــن-قسمت دوم(کرمی از آمریکا)

در حالیکه شاهنشاه آریامهر* از رسیدن به در های تمدن بزرگ حرف می زد و در سخنرانیهایش از وضعیت مالی بسیار خوب کشورش داد سخن می داد، بچه های خرد سال زیادی بدنبال کشف و جمع آوری سرگین خر بودند تا شبهای سرد زمستان را بتوانند گرم و راحت بخوابند. اینکه بعضی از آن کودکان معصوم به دبستان هم می رفتند چیزی تجملی و استثنائی بود. گذشته از نبود امکانات آموزشی و مدرسه، خانواده آن کودکان قبل از هر چیز باید به فکر خورد و خوراک و زنده نگهداشتن کودکانشان می بودند. در روستائی در چند قدمی شهری چون اصفهان، فقر مالی و فرهنگی  چنان بی داد می کرد که مادر بزرگم همیشه نمونه یک بچه خوب را به کسی مثال می زد که قبل از طلوع آفتاب چند بار بقچۀ پهنش را خالی کرده باشد.  مادر بزرگم همیشه قبل از طلوع آفتاب به خانه ما می آمد. اگر می دید خوابیم، با این جملات ما را از خواب بیدار و سرزنش می کرد و در حالیکه هنوز هوا تاریک بود و آفتاب طلوع نکرده بود. میگفت :

” خورشید مغزی آسمونه ،  عارتون نمی شه(یعنی خجالت نمی کشید) هنوز خوابید! بچه های مردم این وقت روز سه بار بقچه پهنشون را خالی کرده اند.”

در شرایطی که شاهنشاه کلید منابع نفت را در اختیار بیگانگان گذاشته بود و خانه ها و ماشینهای اونور دنیا از نفت اهدائی ایشان گرم بود، بچه های روستای ما تمام هم غمشان این بود که کجا بدنبال سرگین خر بگردند تا زمستان را از سرما تلف نشوند.  بچه هائی که به جمع آوری پهن و سرگین می پرداختند همگی در سنینی بودند که باید به مدرسه می رفتند. از این میان کودکانی که به مدرسه می رفتند، مجبور بودند پس از تعطیلی دبستان  و کلاس درس با تلاش بیشتری به کشف و ضبط سرگین بپرداختند، والا ممکن بود از درس و مدرسه محروم شوند. یادم می آید پسر خاله ام که هم سن من بود به مدرسه نمی رفت، چون می بایست غیر از پهن و سرگین، برای گوسفندانشان هم علف جمع آوری کند. تازه پدرش معتقد بود رفتن مدرسه باعث انحراف و هرزه گی بچه ها می شود. البته این حرفها قبل از آنکه نشانۀ  فقر فرهنگی باشد ناشی از فقر مالی بود.

در حالیکه شاهنشاه آریامهر به اصفهان سفر می کردند و از داخل اتاقش در هتل شاه عباس دستور پرداخت وامهای میلیاردی بلا عوض و بی سود و مدت به دوستان فرانسوی اش را صادر می کرد، در دوازده کیلومتری آن هتل، ما در سر کلاس دعا می کردیم هر چه زودتر زنگ  بخورد تا چند لحطه ای بیرون از کلاس خود را در برابر آفتاب گرم کنیم.داخل کلاس وسیله گرم کننده ای وجود نداشت. فقط معلمها منقل آتشی برای خود تهیه می کردند که خود حکایتی بود. اشتباه نشود ،کلاس و مدرسه ای در کار نبود. هر سال خانۀ خشت و گلی و متروکه ای را برای مدرسه پیدا می کردند. آنهم تا کلاس سوم یا چهارم را بیشتر نداشت. همین سه چهار کلاس نیز هم در همدیگر ادغام می شدند، زیرا معلم به تعداد کلاسها نبود. به همین دلیل کلاس اول با دوم و کلاس سوم با چهارم ادغام می شدند. تازه هیچکدام از معلمها دیپلم نداشتند. مثلاً آقای علیمی که معلم کلاس ما(کلاس سوم) بود، گواهینامه ششم ابتدائی داشت.  حالا تصورش را بکنید طرز تدریس و کیفیت آموزش چگونه و در چه سطحی بوده. اکثر بچه ها با پای برهنه به سر کلاس ما آمدند. اگر کفشی در کار بود که با پاب برهنه بدنبال پهن نمی رفتیم. وقتی روستائی در بغل گوش شهری چون اصفهان چنین شرایطی داشت، معلوم است روستاهای دور تر و در شهرستانهای دیگر چه وضعی بوده. بنابراین به من ، آن پسرک کوچکی که سرگین خر جمع می کرد ، حق می دهید که چنان تصوری از تمدن بزرگ داشته باشد.

در  یکی دو سال از آن سالها، بعضی از مشاورین خوش فکر و انسان دوست شاهنشاه او را راهنمائی کرده بودند که اندکی از پولهای اضافی  که خودش می گفت نمی داند چگونه خرج کند را، جهت تغذیه کودکان دبستانی خرج کنند. این بود که صبحها و گاهی هم در بین دو زنگ بچه ها را به صف می کردن تا لیوانی از شیر اهدائی اعلیحضرت را نوش جان کنند. دیگ بزرگی که محتوی بیست یا سی لیتر آب بود را روی اجاقی می گذاشتند و وقتی آب گرم می شد یک قوطی یک کیلوئی از شیر های اعلیحضرت را خرجش می کردند. تقریباً می شد گفت که آب دیگ کمی سفید و شیری رنگ می شد. بچه ها لیوان بدست می رفتند و پس از گرفتن شیر آنرا با چند حبه قند که از خانه هایشان آورده بودند می خوردند. سوء تفاهم نشود، یکوقت بیاد اجاق گاز و این حرفها نیفتید. اجاقی که گفتم شامل چند قطعه خشت بود که به فاصله از هم قرار می دادند و دیگ آب روی آن قرار می گرفت.بعد زیر دیگ را با چوب و هیزم و گاهی هم با پهن آتش می زدند تا گرم شود. ضمناً به خاطر داشته باشید که  بچه های پا برهنه در صف شیر، به سرمای منفی چهار و پنج درجه زمستان   اهمیتی نمی دادند، یعنی حسش نمی کردند. چون در صف نوشیدن شیر داغ ایستاده بودند.

اگر آن اتفاق نیفتاده بود من هر گز به حقیقت پی نمی بردم. یک روز وقتی ملا قاسم ، مستخدم مدرسه در قوطی شیر را باز کرد، من نزدیک دیگ و نفر اول صف ایستاده بودم. آره، تا در قوطی را باز کرد یک کرم گوشتالو و بزرگی روی شیر ها غلت می خورد. ملا فحشی به آن کرم داد و شیر ها را داخل دیگ ریخت. من هم نوبت اولی صف را و لیوان آب سفید را ندیده گرفتم و رفتم. قیافه آن کرم که چنبره زده بود و چنین رنگ و شکلی ؟  پیدا کرده بود همیشه مانند علامت سئوال جلو چشمم بود تا اینکه  بعد ها  فهمیدم که آن کرم از کجا آمده بود. آن کرم از آمریکا آمده بود. شیر خشکهای آمریکائیها به پایان تاریخ مصرفشان رسیده بوده و چون در آمریکا قابل مصرف نیوده و میبایست بدریا می ریختند، حس انساندوستیشان گل می کند و روغن ریخته را نذر نه، بلکه به امامزاده فروخته بودند. ما در کشور آنقدر کمبود شیر داریم که به خشک کردن و ذخیره  یا  انبار کردن و کرم افتادن نمی رسد. تحقیق هم که کردم اخبار و اطلاعات دقیق آنزمان تأئید کمکهای بشر دوستانه آمریکائیها بود در فرستادن آن شیرها. البته بابت آن شیرهای خوش طعم مقداری نفت سیاه برده بودند.
……………………………….

* البته حرفهای انتقاد آمیز امروز من از شاهنشاه جنبه تشریح و توضیح شرایط و حال و روزگار ما در آن سالها را دارد. هر گز قصد مقایسه آن با امروز و حکومت آخوندها  را ندارم. اگر چنین باشد که امروز دیگر شاه موجودی قابل پرستش به نظر می رسد. در مقایسه با آخوندها حقا باید از او بعنوان فرشته و ملک مقرب خداوند یاد کرد. اما در آن روزگار…

Leave a Reply