یادتان می آید
یادتان می آید
گو همین دیشب بود
که چه سان میلرزید
پیش چشمان همه هموطنان
خود تبرّی می جست
ز شهنشاه، ز زندان اوین:
به خدا من نبدم
من نکشتم به خدا من نزدم
کی ؟کجا؟ کی؟ چه کسی؟ کو؟ به خدا من نبدم
ناله می کرد و تضرع که به من رحم کنید
همسرم بیمار است
بچه هایم بی نان
مادرم چشم به راه
من نمی دانم چیست
کابل، شلاق، قپانی ، دستبند
اگر هم بوده از آن بی خبرم
آری آری قاضی
محتسب، زندانی
من «کمالی»۱ هستم
لیک آنجا به نماز آمده بودم ، به نیاز
من به زندان اوین می رفتم
بهر خدمتکاری
تابه آن مهجوران
غمگساری باشم
آه، ای زندانی
محتسب ای قاضی
پوزشم را بپذیر
گور بابای شه و شاهنشاه
گر تو خوردی شلاق
من نبودم به خدا دستم بود
یادتان می آید
گو همین دیشب بود
آن یکی، «تهرانی»۲
آنکه می زد شلاق
روی تاول هامان
او که با داغ و درفش
یا که با سیگارش
با اتو با کبریت
پشتمان تف می داد
همه حاشا می کرد
من نبودم بخدا، رحم کنید
گور بابای شه و شاهنشاه
گر تو خوردی شلاق
من نبودم به خدا دستم بود
یادتان می آید
گو همین دیشب بود
آن رضا ناجی۳ را
او که سر لشکر بود
او که با توپ تفنگ
چون تهمتن به همه «هی»می زد
اشتلم می فرمود
بچه ها ، زنها را
آری آن سر لشکر
قبل مردن گُه زد
خشتکش۴ را از ترس
با تضرع می گفت
من نبودم بخدا رحم کنید
گور بابای شه و شاهنشاه
یادتان می آید
آن وزیر اعظم۵
آن یکی آن دگری
همگی خرد و کلان
یکزبان می گفتند
من نبودم بخدا،رحم کنید
گور بابای شه و شاهنشاه
ای برادر، سرباز
ای نظامی، جانباز
پیش از آنیکه ترحم طلبی فردایت
پیش ازآنیکه بسی دیرشود
بشنو این پند مرا
گور بابای خر۶ و خامنه ای
و تو امروز بگو
آنچه فردا دیر است
ح درویش
Filed under: شعر