رو به دشمن اصلی 4

«« امروز که در خارج از کشور بسر می برم فهمیده ام که دشمن اصلی کس دیگری بوده است. دشمنان اصلی ما حامیان حکومتند نه خود حکومت. از حامیان آشکار و خرده پائی مانند چین و روس و سوریه بگیر تا حامیان اصلی اما پنهان مثل امریکا و دیگر کشور های اروپائی. بنده آنقدر به طرف دشمن اصلی پیشروی کرده ام که اهم اکنون در نزدیکیهای پاریس سنگر زده ام. باور کنید راست می گویم .کاش نزدیکیهای واشینگتن بودم.
این عکسها نیز توسط خودم گرفته شده و مربوط به چند روز پس از آن عقب نشینی هاست. ماههای اول جنگ جبهه دشت عباس. چون ما زور شدیم و فرماندهان خمینی نتوانستند ما را دست بسته تحویل عراقی ها بدهند و مجبورشدند قبول کنند که در سنگرهای دامنه تپه مستقر بشویم.»»

و اما بعد،

احمق نمی دانست در شرایطی که همه مسلح به ژ3 و انواع سلاحها هستند، کلت کشیدن مانند ترسانیدن توپچی است از ترقه. سروان شیران را می گویم.
آری، چند تا از سرباز ها و به خصوص یکیشان که منقضی 56 و بچه تهران بود ژ3 اش را مسلح کرد و رفت به همان سمت که سروان شیران نشان داده بود.
بهر حال بعد بگو مگوی مختصری همه وسایل را بار کامیونها کردند و راهی خاکریز شدیم.از چند صد متری خاکریز همه پیاده شدیم.وسایل و تجهیزاتمان را نیز تخلیه کردیم و کامیونها برگشتند.باران هم شروع شد.به حدود دویست متری خاکریز که رسیدیم ، بهمراهی باران گلولهای خمپاره نیز باریدن گرفتند.در حول و حوش خاکریز و صد متر مانده به آن دیگر صدای جیک جیک گلوله های سلاح انفرادی عراقیها که به سوی ما شلیک می کردند نیز به گوش می رسید.وقتی از دور با سلاح سبک مانند کلاش یا ژ3 شلیک شود، هنگام عبور گلوله از بالای سر یا اطراف،بدون اینکه باجائی بر خورد کند صدائی مانند جیک جیک دارد که اگر شنیدی به آن معنی است که به تو اصابت نکرده و هنوز زنده ای.
با شتاب، همگی افتان و خیزان و خیس و خراب خود را به پشت خاکریز رسانیدیم. با رسیدن پشت خاکریز دیگر تمام نیروها و سلاحهای عراقی خبر دار و مشغول کار ما شده بودند.وقت و شانس یار ما بود که هیچگونه تلفاتی نداشتیم.فقط یادمه قلوه سنگ بزرگی از محل انفجار یکی از خمپاره ها به پشت کلاه اهنی استوار پرتاب شد و او را نقش زمین کرد. استوار بلند شد و با عصانیت به طرف من آمد و مشت محکمی به سینه من کوبید و با فحشی که در بین افراد دسته معمول بود مرا خطاب قرار داد که :
ـــــ فلان فلان شده ها شما(منظورش من و سرباز های منقض 56 بودیم) جلو بیافتید تا ما هم دنبالتان بر گردیم. اینجا تا صبح یکی زنده نمی مونه. ما کادری هستیم. برگردیم میگذارنمون کنار دیوار، اما با شما کاری نمی توانند بکنن.
    باران شدید شده بود.راهی جز بازگشت نبود. بدون سنگر و پناهگاه و بالباسهای خیس، گرسنه و فرسوده و زیر باران و باران گلوله و بدون بی سیم و هیچگونه وسایل ارتباطی, به فرض زنده ماندن معلوم نبود تا صبح  چگونه سر می کردیم جز اینکه دعا کنیم عراقیها بیایند و با اسارت نجاتمان دهند. گذشته از هر چیزی، ماندنمان جز برای خودمان هیچ خطر دیگری نداشت و جز شمردن گلوله های دشمن کاری از دستمان ساخته نبود.عراقیها در سیصد چهار صد متر ی خاکریز و در سنگر ها و استحکامات قوی خود که از ماهها پیش تهیه شده بود مستقر بودند.
دسته ما  تبعید گاه لشکر بیست و یک حمزه بود و همه پرسنل ان افراد بی کله و شجاعی بودند، در نهایت یک دو تا بی کله تر ها بلند شدند و با گفتن «رو به سو دشمن اصلی»جلو افتادند و دیگران هم بدنبالشان را افتادند. یکی یکی و دو تا دو تا افتان و خیزان عقب نشینی کردند تا اینکه خود را به تپه های مجاور رسانیدند و از تیر رس و دید مستقیم دشمن خارج شدند. اما من هنوز پشت خاکریز نشسته بودم  چرا که بنا به توصیه ستوان یوسفی باید حد اقل بهانه ای بدست نمی دادم، و دیگر اینکه می دانستم با رفتن افراد آتشبار دشمن فرو کش خواهد کرد و با ایمنی بیشتر ی بر خواهم گشت.
   میانه راه رسیده بودیم که با ماشین غذا بر خورد کردیم. یک کامیون کرکس بود که برایمان غذا می آورد.سوار شدیم و به محل سابق دسته بر گشتیم و به داخل سنگر های قبلیمان رفتیم. خیس و تر غذا را خوردیم .تر و خشکی کردیم و خوابیدیم. تنها شبی بود که هیچ کس نگهبانی نداد و تمام دسته خوابیدند. امن و امان و در پناه خدا.
هوا تازه روشن شده بود که با داد و بیداد سروان شیران و کامیونها بیدار شدیم.
سوار بر کامیونها در چند صد متری خاکریز خالیمان کردند. مانند روز قبل.این رفت بر گشت تا بر گشتن ستوان یوسفی ادامه داشت. صبح بسوی دشمن فرعی(عراقیها) و عصر به طرف دشمن اصلی یعنی به عقب باز می گشتیم. این «دشمن اصلی فرعی» اصطلاح بچه های دسته ما بود.منظور از« دشمن اصلی» فرماندهان و در یک تعبیر حکومت ایران بود و عراقی ها را دشمن ثانوی و فرعی بحساب می آوردند.آخر فرماندهان در بکشتن دادن ما تعجیل و جدیت بیشتر داشتند و فرستادن ما به پشت آن خاکریز، تحویل ما به دشمن بود و خاصیت دیگری نداشت.
خلاصه ستوان یوسفی بر گشت و ما همگی زنده مانده بودیم. لاجرم فرماندهان گردان و گروهان و احتمالاً تیپ و لشکر،طی توافقی با فرمانده دسته یعنی ستوان یوسفی قرار شد دسته در دامنه تپه ای که عمود بر آن خاکریز بود مستقر شود.(عکس زیر)
docu0449
…………………………………..

docu0448

انفجار یکی دو خمپاره که از فاصله سیصد متری سنگر های فعلی و در صد متر خاکریز مذکور مشاهده می شود  از قصد و اراده جدی فرماندهان در به کشتن دادن ما حکایت می کند.آبرفتهای کوچک و پراکنده ای که هنوز پس ازتوقف باران، اندک جریان آبی در آنها مشهود است شیب و مسیر آب باران را مشخص می کند . در مسیر این آبرفتها که تعدادشان به گستردگی دشت وسیع مقابل و محصور بین تپه هاست نشان می دهد که در صورت بارندگی های فصلی و شدید آن منطقه، خاکریز را به صورت آب بندی در می آورد.تا اوخر فروردین سال 59  درسنگر هائی در دامنه این تپه مستقر بودیم.

Leave a Reply