رو به دشمن اصلی-3(دسته شناسائی)

بعد از چند دقیقه انتظار و انجام کار های دفتری لازم، راهی دسته شناسائی شدیم.کیسه به کول و پیاده، وقتی از روی تپه ای که پشتش دسته شناسائی بود می گذشتم،درجه داری که آمده تا بود مرا به دسته برساند، به سرعت می دوید و به من هم می گفت که سریعتر بروم. اما من ، با اینکه اولین بار بود وارد جبهه می شدم، بی توجه به سرو صداها و انفجار خمپاره ها در پیرامون آن منطقه آرام آرام از شیب تپه پائین می رفتم. هر آن ممکن بود یکی از ان خمپاره ها در نزدیکی ما فرود آید، بخصوص که از روی تپه کاملاً در دید دشمن بودیم.اما من غرق در افکار، در حال قدم زدن بودن . در واقع به خوابی که از آن بیدار شده بودم فکر می کردم، جنگ ، دشمن ، وطن ، دفاع از میهن و سرزمین و انقلاب،و خلاصه همه آنهائی که دیگر تبدیل شده بود به تصورات واهی و زود گذر یک خواب یا رؤیا.دقیقاً می توانم بگویم که منظره جبهه و جنگ و انفجارها که از بالای تپه می توانست برای هر تازه واردی دیدنی و یا ترسناک باشد، اصلاً در من اثری نداشتند.گویا در ضمیر ناخودآگاه خود فهمیده بودم که دارم از خواب دیگری بیدار می شوم….جنگ ، وطن ، دشمن ،دفاع ، انقلاب ، اسلام ، خمینی ، ماه ، مشت ولگد و فحش خواهر و مادر ، همه مانند زیر نویس یک فیلم از جلو چشمانم رژه می رفتند و من بدون آنکه به فیلم توجهی داشته باشم ، از رژۀ آن زیر نویس سان می دیدم. خلاصه رسیدیم و جلوی چادر فرمانده دسته کیسه را بر زمین گذاشتم.بعد از گفتگوئی مختصر و ردوبدل وامضاء ورقه ای ، همراه من رفت و من همچنان ایستاده بودم. روبروی فرمانده دسته شناسائی، ســتوان دوم یوسفی. در حالیکه با یک نفر دیگر که ستوان وظیفه ای بود نشسته بودند و پتوئی را روی پای خود کشیده بودند، فرمانده دسته از من پرسید :« چکار کرده ای که آورده اندت اینجا؟ــــ یعنی چه ؟ــــ یعنی اینکه جرمت چیه که اومدی دسته شناسائی؟ــــ منقضی پنجاه و ششم . جرم دیگری ندارم.ــــ ببین پسر اینجا غیر من آدم حسابی نیست. همه اینها که تو این دسته هستند اراذل و اوباشند( شوخی می کرد).» استوار دومی که داخل چادر بود با اعتراضی دوستانه و توأم با درک شوخی فرمانده دسته گفت : « جناب سـروان حالا دیگه ماراهم …؟!ـــ آره، تو هم .غیر از من که داوطلبانه و به عشق دفاع از وطنم آمده ام تو این دسته ، بقیه هر کدومشون یک خراب کاری ای کرده اندکه اینجا فرستاده شده اند( در عین شوخی حقیقت را می گفت و همانطور هم بود). البه باید آدم خوبی باشی . چون همه اینای که اینجا اومده اند بچه های با حالی هستند.
ــــ همشون مثل من سفارش شده اند؟
ــــ که چی ؟!
ــــ که مرخصی نباید برود. تکون هم نخورد. و مواظب باشید که دست از پا خطا نکند.
ــــ ببین پسر ؛ از این تپه که پائین اومدی من فرمانده ام و کاه هم تو آخور اونای که تو میگی نمی کنم . از این ساعت هم تا تو مرخصی نروی هیچ کس را به مرخصی نمی فرستم.
( راست گفت و به حرفش هم عمل کرد)
در تمام مدتی که در جبهه ودر آن دسته بودم ستوان یوسفی را یک دوست و یک برادر بزرگتر از خودم حس می کردم، و این احساس نه به خاطر لطف و دوستی بی شائبۀ ایشان در حق من، که صرفاً به خاطر شخصیت و بزرگ منشی ایشان بود. ســتوان یوسفی هر صبح جمعه بچه هارا در جائی اطراف سنگر ها جمع می کرد و در مورد کار و امور دسته صحبت می کرد، که هر از گاهی توأم می شد با شوخی متقابل ایشان وسربازها.همه سرباز ها او را دوست داشتندو این یک چیز بی سابقه ایست در واحد های نظامی و ارتش.شوخی ها و رابطه نزدیک و صمیمانه ایشان با سرباز ها در حدّی بود که یکبار که ایشان از دزفول آمده بود، جند تائی کنسرو بادمجان خریده بود.یکی از سرباز ها که گویا اصفهانی (سرباز ترکی) بود ، کنسرو ها را از کنار چادر ســتوان چپو می کند.جمعه بعد وقتی ســتوان برای بچه ها صحبت می کرد ، گفت « بعضی ها اینقدر پر رو هستند که از سر بادمجان جناب سروان هم نمی گذرند.» و دزد بادمجان با جواب دادن به شوخی ستوان خود را لو داد و کلی خندیدیم. تپه ای که دسته ما در آن مستقر بود و تپه های اطراف حالتی نعل اسبی داشت . در دهانه آن نعل اسبی ، خاکریزی درست کرده بودند که در صورت بارندگی تمام آبها در پشت آن جمع می شد و حتی اگر باران شدید بود می توانست از خاکریز سر ریز شود. مدتی بود فرماندهان مافوق( گروهان و گردان و تیپ و لشکر) به ستوان یوسفی فشار می آوردند که دسته را در پشت آن خاکریز مستقر کند ،جائیکه در صورت بارندگی شدید ، بطور آنی می توانست همه دسته را در داخل سنگر ها زنده بگور کند. ولی ستوان امتناع و مقاومت می کرد.حتی یکروز که سرهنگ پور صدیق آمده بود به دسته ما ، در حالیکه در داخل سنگرمن بودند(عکس زیر) بحث خاکریز مذکور را می کردند. ستوان ضمن زدن آرنج به پهلوی من به سرهنگ گفت : « جناب سرهنگ این ک….ده بازی ها را برای من در نیارید. من وقتی اینجا باشم سربازها مثل بچه های منند. من بچه هاما تحویل دشمن نمی دهم. اگر می خواهید یکی دیگه را جای من بفرستید

این عکس را پس از رفتن سرهنگ پور صدیق گرفتیم .از چپ براست،استوار دور بین بدست، من پشت تیر بار ژ 3، ستوان یوسفی با کلاه آهنی تور دار و در حال صحبت با تلفن صحرائی و نفر آخر هم سرباز وظیفه قاسمی ـ

: اما از ویژگیهای آن خاکریز و موقعیت و فوائد نظامی اش

الف_ حفاظت نیروهای عراقی از آبهائی که می توانست به سنگر هایشان سرازیر شودـ

ب _زنده به گور شدن آنی همه دسته
در داخل سنگر های استراحت در صورت بارندگی شدید.( با توجه به موقعیت منطقه و بارانهای شدید فصلی.)ـ

ج _ در تیر رس ودید قرار دادن سربازان دسته ـ

د_اسارت دسته جمعی همه دسته در صورتی که دشمن خود را به پل کرخه می رسانید . ه_دسته در کنار و نه در مقابل دشمن قرار می گرفت و به راحتی می توانست دور زده و محاصره شود.این در حالی است که دشمن به پل کرخه متمایل بود و در صورت حمله ما هیچ میدان مانوری نداشتیم ـ

و_ تدارک غیر ممکن دسته و عدم امکان استفاده از لوازم موتوری.زیرا ازصد متری ورود به پشت خاکریز هر جنبنده ای کاملاً در دید و تیر مستقیم سلاح سبک و سنگین دشمن بودـ

ز_ به لحاظ استقرار و تحکیم مواضع از قبل ،دشمن در شرایط کاملاً بر تر و مسلط به منطقه بود و ما هیچ خطری برای آنان محسوب نمی شدیم ـ

و اما بعداز مدتی یک روز عصر ســتوان مرا صدا کردو گفت:« گوش کن چی می گم . تا امروز مقاومت کردم و تا اینجا بودم نگذاشتم دسته را بفرستند جلو.اما برای اینکه شما را بفرستند پشت خاکریز، مرخصی من را جلو انداخته اند.می دونم بمحض رفتن من می آیند سراغتون.من هم امروز نروم مرخصی باید یک هفته دیگه بروم.نمی تونم که قید زن و بچه هایم را بزنم .فقط اگر آمدند و خواستند شمارا بفرستند جلو ، تو حق حرف زدن نداری . یادت باشه ، اگر صدات در بیاد ، با مسئله ای که قبلاً داشته ای ربطش می دهند و برات پرونده سازی می کنند و دادگاه صحرائی.حواست باشه تو یکی زر نزنی. خدا حافظ »ـ

دقیقاً تا ســتوان از پیچ تپۀ گذشت و از دید خارج شد، از طرف دیگر تپه وبالای سرمان سر کلّۀ سروان شیران و کامیونها پیدا شدـ

به همه گفت که تا چند دقیقه حاضر بشوند تا بروند پشت خاکریز.چند نفر از بچه های پنچاه و شیشی اعتراض کردند و سروان شیران بلافاصله کُلتش را مسلح کرد و گفت هر کس نمی خواد جلو بره بیاد اینطرف.آنها هم ژ 3 هایشان را متقابلاً مسلح کردند و رفتند همانطرف ایستادندـ

من هم نگاه می کردم . ادامه دارد

Leave a Reply