رو به دشمن اصلی2(گردان 131)

وقتی از چادر بیرون می رفتم، سرگرد گفت :« برو پیش جیپ ». اما من همانجا پشت چادر ایستادم.سرهنگ ضمن دیکته کردن مطالب برای سروان همزمان بطور شفاهی برای سرگرد توضیح می داد.« همین امشب ببریدش . نباید با سربازای دیگه تماس بگیره.ـ

ـــــ راستی سرگرد ، با این هیکل گنده خجالت نکشیدی؟یک سرباز را بر داشتی اومدی اینجا.این وقت شب ، این همه راه؟ـ

ـــــ چیکارش باید می کردم؟

ــــــ با دو تا از درجه دارا یا افسرا ، اصلا خودت با ستوان می بردیدش پشت تپه توپه ها یک گولّه(گلوله) خرجش می کردی.ـ

ـــــ جناب سرهنگ همه سربازا در جریان بودند . تازه، اکثرشون همدیگر را از قبل می شناسند و یا همدوره سربازی بوده اند.ـ

ـــــ اینجا نوشته ام .خودت یا ستوان دنبالش تا اونجا می روید و شفاهاً از قول من سفارش می کنی .بگو بفرستندش دسته شناسائی .مطلقاً مرخصی بهش نمی دهند. بهشون بگو زیر نظرش داشته باشند، سرشا چرخوند یک گولّه ( گلوله ) حرومش کنند.باشه تا یک فکری براش بکنم.ـ»

من تا کنون مواد مخدر و یا الکل مصرف نکرده ام . اما آنطور که در تعریف ها شنیده ام ، آدم دچار نوعی سرخوشی ، سر مستی و یا سبکبالی و شاید هم آرامش می شود.به قول بعضی ها داغ می شی، سبک می شی، می ری روی ابرها و هپروتی می شی. اگر اینطوری باشه ، وقتی از چادر بیرون رفتم من هم همینطور بودم. انگار که تمام مواد مخدر دنیا و همه مشروبات عالم را مصرف کرده بودم. اصلاً ناراحت نبودم . کتک ها و فحش ها آنقدر دلچسب بود و چنان اثری داشت که گویا داشتم پرواز می کردم. برای اینکه تمام ساده اندیشی هاو خوش باوری هایم باد هوا شده بود و در عوض، کلّی چیز یاد گرفته بودم .انقلاب و اسلام و شعار های پرت و پلا جایش را داده به بود به حقایقی که فهمیده بودم.البته نمی دانستم که آنها همه تازه مقدمه حقایق هستند . فقط فکر می کردم که به عناصر مشکوک و دست های مرموزی پی برده ام که اگر زنده بمانم و به حضور امام یا امامزاده ها برسم کارشون تمامه. تاپۀ همه را می اندازم روی آب . تشت این نامردای خیانت کار را از بام به پائین پرت می کنم. اگر امام یا امامزاده بفهمند چی شنیده ام و چه کتک هائی خورده ام منفجر خواهند شد.دل غافل، از همان پشت چادر داشتم نطق ها و اطلاعات و اخبارم را مرور و تنظیم می کردم که اگر رسیدم برای امام و امامزاده ها تعریف کنم.به همان سبک و شور حالی که خود را برای فرمانده لشکر آماده کرده بودم ـ

ساعت حدود دو نیمه شب بود که رسیدیم به محل واحد خودمان در سبزه آب. جیپ جلو سنگر  ایستاد. سرگرد گفت وسایلت را جمع کن و آماده باش تا بریم .از پله های سنگر که داخل زمین کنده شده بود رفتم پائین . بچه ها خواب بودند.با سرو صدای من که وسایلم را جمع می کردم ، مصطفی( بعداً نام فامیل و آدرس و محل کارش و تمام رفقای دیگر را خواهم گفت) بیدار شد. اومد پیش من و با حرص و ولع خاصّی و پشت سر هم سئوال می کرد:
ـــــ چی شد ؟ چیکار می کنی ؟ چرا کسیه ( کیسه انفرادی سربازی ) را جمع می کنی ؟ کجا رفتی ؟ چی، چرا؟ کی ،کجا؟.
من همچنان ساکت بودم و مشغول جمع کردن وسایلم و بستن کیسه.از سرو صدای مصطفی ، ذبیح الله ، اصغر و بقیه بچه ها نیز بیدار شدند. مصطفی در عین عصبانیت بدون اینکه شوخ طبعی خودش را فراموش کند ، یقه من را گرفت و گفت:
ـــــ حرف می زنی یا…؟ـ بگو ببینم ، کتک هم خوردی ؟ چیکارت کردند؟ چرا منگی؟ کتک خوردی  دِ حرف بزن!
    گفتم حالا کتک خورده باشم یا فحش یابگیر هر دو. می خواهی چیکار کنی؟ بدون اینکه بند پوتین هایش را درست ببندد با عجله شروع کرد از پله ها برود بالا. تقریباً نیم تنه اش از سنگر بیرون رفته بود که پایش را گرفتم . زور می زد بره بیرون و من هم می کشیدمش پائین.گفتم کجا؟ داد زد:  ول کن.
ـــــ میرم بچه ها را بیدار کنم . بذار برم خبرشون کنم.
ـــــ که چی ؟
ـــــ نمی ذاریم ببرندت.
ـــــ چه جوری ؟
ـــــ همه گردان خودمونیم
.( غیر بچه های اصفهان که اکثریت گردان را تشکیل می دادند، تعداد قابل توجهی هم بچه های شمال بودندکه همگی با هم و یکدست بودیم و دوست. صدو پنجاه نفری بودیم)
ـــــ هیچ کاری نمی توانید بکنید. یک بر چسب ” مجاهدین خلق ” می زنند و تموم. همون دیروز که با ستوان حرف می زدم می گفت : «مجاهدی؟! نه؟! حسابت را می رسم. فعلاً ضد انقلاب و طرفداران شاه هم که کم بیارند می چسبند به همین بر چسب ها . یا میگن مجاهد ، یا فدائی و کمونیست و … . تازه این ها هم که به کارشون نیاد از تبانی و شورش و لغو دستور و اصطلاحات نظامی به کار می برند ، آنهم موقع جنگ.
ـــــ پس یعنی هیچکاری نکنیم؟!
ـــــ چرا ، اگر یک وقتی به شهادت دادن شما احتیاج داشتم ، شهادت بدهید. حقیقت را بگوئید. آدرس و مشخصات همدیگر را هم که داریم.از جبهه هم که رفته باشیم همدیگر را می توانیم پیدا کنیم.
    صبح زود ستوان معاون سرگرد آمد بالای سنگر و مرا صدا زد. هنوز بیدار باش نزده بودند. گفت که بروم و اسلحه ام را از ستوان ( ستوان وظیفه ای که اسمش یادم نیست ) بگیرم. چادر افسران وظیفه نزدیک کانال آب بود. با رفتن من بیدار شدند. آن ستوان وظیفه وقتی دید دارم حرف های تندی می زنم اومد بیرون چادر و ضمن دادن اسلحه به من ، مرا از جلو چادر کنار کشید و با دست اشاره کرد که حرف نزنم و برویم دور تر از چادر.و بعد اضافه کرد :
ــــــ هیس. میرن به سرگرد می گن( منظورش ستوان وظیفه ای بود که وضع خوبی نداشت).
ـــــ اصلاً همه حرف ها را به خاطر همین می زنم . چو
ن میدونم میره می گه . تازه این حرف ها مربوط به اونم می شه.
ـــــ بسه ، الان میان بیرون . اسلحه را بده به من. این برگه مرخصی را دیشب نوشتم . دوبار اومدم بهت بدم اما سرگرد نگهبان گذاشته بود بالا سنگرتون.
ــــ منظورت چیه؟
ــــ می خوان بفرستنت جلو. دسته شناسائی. گروهان ارکان. گردان 131.می کشنت و می گن شهید شد. کلاه آهنی را بده به من . این کلاه کار را بذار سرت و از پشت این کانال برو . دویست سیصد متر که رفتی ، می افتی رو جاده و می ری تا می رسی به پست بازرسی. برگه مرخصی را نشون بده و تا خبر دار نشده اند در رو. برو . برو . برو می گم. برو اگه کسی را داری و یا کسی را می شناسی خبر بده و بگو باهات چکار کردند. برو ، والا می کشنت .
ـــــ نه، می خواهم تا آخرش را بروم . می خواهم بروم و بقیه اش را هم بفهمم.نه ، خیلی ممنون .
ـــــ پس اگر آدرس یا آشنائی داری به من بگو تا اگر رفتم مرخصی جهت احتیاط در جریانشون بذارم. اقلاً اگه نفله شدی معلوم بشه .
    مدتها بعد فهمیدم که رفته بود اصفهان و به برادر زنم خبر داده بود .خدایش بیامرزد. بعد ها فهمیدم که در بیرون جبهه و در جبهۀ خودش کشته شده بود. بیچاره خیلی نگران من بود. کلاه کار (کلاه معمولی سربازی) و برگه مرخصی تهیه کرده بود که من را نجات بدهد . اما من که تازه انگشت در خانۀ زنبور کرده بودم ، دوست داشتم ادامه بدهم و نیش بقیه زنبور ها را نیز امتحان بکنم.ژ ـ3 ام را گرفتم و خدا حافظی کردم. وقتی جلو سنگر رسیدم همه سرباز ها آماده شده بودند برای برنامه صبحگاه. کیسه ام را بر داشتم و رفتم نزدیک جیپ که منتظر من بود. دائی(دائی بزرگ ) اومد نزدیک جیپ.( در بین بچه های اصفهان که همدوره سربازی بودیم همه همدیگر را دائی صدا می زدیم و محمد رضا دائی بزرگمون بود ). محمود برادر بزرگترش هم بود. بقیه بچه ها هم اومدن. دائی بزرگ گفت :
ـــــ  می گم ها.
ــــ چی می گی دایئ؟
ــــ می گم که نمی ذاریم بری. یعنی نمی گذاریم ببرندت.
ــــ چه جوری ؟
ــــ همه بچه ها را می گم بیان . دور چیپ حلقه می زنیم و روی زمین می نشینیم .تکون هم نمی خوریم. هیچی نمی گیم. فقط یابو آب می دیم( یا بو آب دادن اصطلاح اصفهانی هاست و منظور بی توجهی به دیگران و اطراف است و بی خیالی .
ــــ نه دائی، دیشب به مصطفی اینا هم گفتم. برچسب می زنن و چهار تا چرت پرت دیگه.
ــــ پس می خواهی چیکار کنی؟
ــــ می رم ببینم چه خبره . فقط در جریان من باشید. اگر احتیاج داشتم خبرتون می کنم. می رم جلو.
    با همه خدا حافظی کردم و حرکت کردیم. من و ستوان و درجه داری که راننده جیپ بود. بعد ها فهمیدم که همون روز سرهنگ پور صدیق رفته بود به واحد ما در سبزه آب . بچه ها وقتی او را دوره می کنن و می گویند که دیشب فلانی ( من ) را کتک زده اید . آنطور که بچه ها تعریف می کردند،سرهنگ پور صدیق می رود روی جیپش می ایستد و می گوید« به ناموسم قسم کسی دست به او نزده». البته لازم به گفتن نیست که چنین افرادی به هیچ نظام ارزشی ای معتقد نیستند ، بنابر این ناموس برایشان مفهوم و اهمیّتی نخواهد داشت.
رفتیم و رفتیم ، از پل کرخه هم گذشتیم و بعد از پیمودن پیچ خم های بیشمار تپه های منطقه دشت عباس ، جیپ ایستاد و از تپه ای بالا رفتیم تا رسیدیم جلو چادرفرمانده گردان. سرهنگ محمد جعفر خوشدل، سرگرد( نامش یادم نیست ) و سروان شیران فرمانده ارکان هم آنجا بودند.اینها اسامی ای هستند که بعداً فهمیدم. سروان شیران فرمانده گروهان ارکان گردان 131بود. می گفتند کتک مفصلی از بنی صدر و فرمانده نیروی زمینی وقت خورده بود . در روز حمله عراق در 23مهر 59 ،در حال فرار بوده که با بنی صدر و فرمانده نیروی زمینی ( نامش یادم نیست ) بر خورد می کند. همانجا درجه هایش را نیز می کنند. در حقیقت، سربازی از دسته ما ( دسته شناسائی ) که آن روز خودش در حال فرار بوده این قضیه را برای من نقل کرد.میگفت با بنی صدر و عده ای که همراهش بودند روبرو شدم. آمدند جلو مرا بگیرند. من هم گفتم فرمانده گروهانمون داره در می رّه .اونوقت جلو منا می گیرید؟. و بعد نشونی سروان شیران را که در حال فرار بوده به آنها می دهد.در قسمت بعدی شما را به دسته شناسائی گروهان ارکان گردان 131 از تیپ یک لشکر 21 حمزه خواهم برد. خواهم برد.در همسایگی گروهان تهمتن و ماجراهای خنده دارش.

Leave a Reply