رو به دشمن اصلی 1(اعزام به جبهه)

تازه از تربیت معلم فارغ التحصیل ودر آموزش و پرورش استخدام شده بودم. حقوقی هم دریافت نمی کردم.طبق روال معمول  کارهای اداری، اولین حقوق بعد از چهار ماه و یکجا پرداخت می شد. مثل امروز، از تمام یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلو متر مربع این مملکت هیچ چیزی نصیبم نشده بود. تنها امیدم به دریافت حقوق معلمی بود وآنهم از چهار ماه بعد.در خانه کوچکی مستأجر بودم.دو بچه داشتم ، یکی در گاهواره و دیگری در راه و وبال گردن مادرشان. در چنین وضعی شیپور جنگ را کم داشتم که آنهم به صدا در آمد.
از آنجائی که ” چو ایران نباشد تن من مباد “، همه مسؤلیت و تعهد خود به خانواده ام را رها کرده و به جبهه رفتم. در حالیکه شدیداً حضور من ضروری و حیاتی بود، خانواده ام را بی پناه و بی معاش رها کردم تا به امر مهم تری بپردازم. به دفاع و نجات کشورم در برابر دشمن متجاوز.در درونم اصلاً مطرح نبود که فراخوان سربازان سال 56شامل حالم می شود. احساس می کردم باید به دفاع از کشور ، خانواده و سرزمینی بپردازم که جز من کسی را ندارند. برایم وجوب عینی و کفائی قانع کننده نبود . خودم را تنها مدافع کشورم می دانستم و احساس می کردم در نبود من دشمن به پیش روی ادامه می دهد.این بود که کلاس و درس وخانواده و همه را رها کردم تا به جنگ دشمن بروم.تنها چند روزی تعلل و تاخیر داشتم تا با سربازان همدوره قبل و دوستان آنروز هم آهنگ کنیم و با همدیگر به جبهه برویم. به تهران پادگان قصر و از آنجا به واحدی در دزفول و سبزه آب منتقل شدیم .فرمانده آن واحد یک سرگرد ارتش به نام کیهانزاد واز اهالی کرمانشاه بود.ما که سربازان سابق و در آنزمان همگی شاغل و متأهل بودیم و خود در جریانات انقلاب نقش مستقیم و فعال داشتیم، هر گز نمی توانستیم بپذیریم که با ما بد رفتاری شود. ما دیگر جوانان و سربازان زمان شاه نبودیم .از آن گذشته به دفاع از کشورمان رفته بودیم . اما چند ماه مدت کمی بود که فضای حاکم بر فرماندهان عوض شده باشد.خلاصه یک روز هنگام کندن زمین برای سنگر و جانپناه با معاون آن سرگرد که «ستوان دومی»بود، بگو مگوئی داشتم و سر انجام کارمان به سرگرد کیهانزاد رسید.از آنجا که در مورد من غلوّ کرده بودند، سرگرد که می گفتند دست و بزن هم دارد از من حذر می کرد و تنها پس از رد و بدل شدن چند کلمه قرار شد مرا در اختیار تیپ بگذارد.بعد از ظهر مرا احضار کرد و نزدیک های غروب آفتاب بود که به نزد فرمانده مافوق که سرهنگی بود رفتیم .در راه با خود فکر می کردم که در اولین برخورد با فرمانده تیپ حساب همه را می رسم. اما وقتی رسیدیم ایشان بدلیل مسائل و مشکلاتی که در رابطه با انقلاب داشت از حرف زدن با من اجتناب می کرد و فقط به من گفت« پسر جان من نه بحث سیاسی بلدم و نه حال حرف زدن دارم». بعد در جواب سرگرد کیهانزاده و با عصبانیت گفت : مگه چی شده؟ حالا می خواهی من چیکار کنم؟ و به طعنه ادامه داد : ” ببرید اعدامش کنید.” ـــــ در پایان و در اثر اصرار سر گرد کیهانزاده ، ایشان با عصبانیت گفت : ” به من مربوط نیست. ببریدش لشگر.”آفتاب تازه غروب کرده بود که به محل سنگر هایمان رسیدیم و سرگرد گفت غذا که خوردی حاضر باش برویم لشگر. ساعت ده نیم شب بود که حرکت کردیم. سرگرد کیهانزاده ، ستوان معاونش و من . در راه ، پیش خودم نطق های پیش و پس از دستورو حرف هایم را را مرور می کردم. با خود می گفتم : « کی می تواند جواب مرا بدهد . بهر حال افراد و فرماندهان رده بالا انقلابی تر و اقلاً منطقی ترند.فقط برسم آنجا حساب همه را می رسم .هنوز از مادر زائیده نشده آنکه بتواند با من بحث کنددور روز قبل از آن، فرمانده لشکرمان( بیست و یک حمزه ) یه دیدار خمینی در قم رفته بود، و این نیز خود دلیل مهمی بود که من فکر کنم افراد رده بالا منطقی تر و به انقلاب نزدیکترند، زیرا از فیلتر های بیشتری گذشته اند.ساعت دوازده شب بود که رسیدیم. بعد از معطلی زیاد و عبور از بازرسی های متعدد و پیچ و خم تپه ها، جیپ توقف کرد. سرگرد گفت همین جا بایست و خودشان به طرف چادر فرمانده لشکر رفتند.در تاریکی آرام آرام رفتم تا به پشت چادر رسیدم.صداهای داخل چادر کاملاً شنیده می شد:
ــــ تو با این هیکل گنده ایستادی تا یک سرباز هر چی می خواد بگه؟( منظورش سرگرد کیهانزاده بود که قدی خیلی بلند و هیکلی درشت داشت) .خجالت نمی کشی به خاطر یک سرباز بلند شدی این همه راه اومده ای؟
ــــ جناب سرهنگ پنجاه و شیشیه.
ــــ بچه کجاس؟
ــــ اصفهان.
با شنیدن« اصفهان » مثل اینکه مار نیشش زده باشد ، با غرش و خشمی که عقده و عصبانیت درونی اش را عیان می کرد . فریاد زد «اصفهان ن ن ن؟!!
ــــ خواهرش را ….. . این اصفهانیهای خواهر مادر ……ده … بودند که الله و اکبر الله و اکبر کردند و مملکت را خراب کردند. برو بیارش تو.»
به سرعت خودم را رساندم نزدیک جیپ و منتظر ایستادم. دیگر تمام حرف ها و نطق هائی که آماده کرده بودم از کله ام پرید.حرفی برای گفتن نمانده بود. همه انقلاب مثل برقی از کله ام پرید.فقط خودم را برای فحش و کتک خوردن آماده می کردم. بعد از یک دقیقه ای سرگرد بود که در تاریکی جلو می آمد و صدا زد « بیا بریم ».بعد از رسیدن به درب چادر فرماندهی ، سرگرد با زدن دست به کتف من اشاره کرد که بروم داخل . داخل شدم و با چسباندن پا و احترام نظامی کاملاً حرفه ای، مثل مجسمه و بی روح ایستادم.داخل چادر جز سرهنگ( بعد ها فهمیدم ایشان سرهنگ پور صدیق و اهل شمال می باشد) و یک سروان کس دیگری نبود . ستوان و سرگرد کیهانزاده نیز دوطرف من و کمی عقب تر ایستاده بودند. هنوز دستم به حالت احترام نظامی بالا و کنار لبه کلاهم بود که سرهنگ مانند یک ببر خونین یا گراز خشمگین و تیر خورده جلومن ایستاد و با سؤالی معترضه فریاد زد:« ارتش خیانت کاره؟!!! هان؟!!!( نمی دانم چرا این سؤال را می پرسید. چون حرفی از ارتش و این چیز ها نبود ).
ــــــ ارتش خیانت کاره یا شما خواهر ….ته ها؟!!! شما مادر……….نده ها بودید الله اکبر الله اکبر کردید و ریدید تو مملکت. شما اصفانیهای پدر سگ ریختید تو خیابون و کشور را خراب کردید. چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟ جواب بده . چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟ با توام. جواب بده پدر سگ. خلاصه بعد چندین بار تکرار و فریاد زدن همان سؤال تکراری، که “چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد”،در حالیکه روبروی من ایستاده بود ، انواع فحش های چارواداری وهمه سهم ملت انقلابی ایران را نثار من می کرد.با خود گفتم اگر از این کشورهیچ چیزی نصیبم نشده عوضش همه فحش های مملکت و سهم دیگرهموطنان را دارم تنها می خورم.باور کنید و خدا را شاهد می گیرم که قصد قصه نویسی و حتی قصد خوب نویسی هم ندارم. با تمام ترس و نگرانی ای که داشتم، برایم لحظاتی کمدی تراژیک بود، طوری که بعداً و در حالی که به زیر مشت لگد غلت می خوردم و سرم را تو سینه خود دزدیده بودم و روی زمین گولّه شده بودم ، چند بار خنده ام گرفت و سعی کردم خنده ام را پنهان کنم. یاد خمینی، انقلاب ،کره ماه، اسلام و شعارها می افتادم.در آن حال گاهی خودم را زیر نگاه دوستان و رفقای سربازم تصویر و تصور می کردم . با خود می گفتم اگر فیلم این لحظات را بتوانم داشته باشم حاضرم بابتش چهار ماه حقوق نگرفته ام از آموزش و پرورش را بپردازم( آخراین حقوق تنها دارائیم محسوب می شد و هر شب خوابش را می دیدیم).تمام چیزهائیکه می توانست به ذهنم خطور کند برایم خنده دار شده بودو گویا داشتم فیلم بازی می کردم. ـــــ پدر ….ـه مادر …. ــه با تو ام! چرا عراق به ارتش شاه حمله نکرد؟ فکر کردم تا جواب ندهم دست از سرم بر نمیدارد. با خودم گفتم بهتره یک چیزی بگم تا تمومش کنه.اما نمی دونم چرا اون جواب مسخره را دادم .شاید آن حالت کمدی وخنده دارباعث شد و شاید هم شوکه شده بودم که بی اختیار گفتم :” برای اینکه سرشون تو یک آخور بود”.اصلاً نمی دونم چرا چنان جوابی دادم . گویا همینطوری از دهنم پرید. شاید هم برای این بود که جوابی داده باشم. با فحشی که داد(یادم نیست چی گفت) و مشتی که توی شکمم زد فهمیدم کار را خراب تر کردم. اما این تنها حرفی بود که آنجا از دهنم در آمد. دیگرهر چه بود آخ و اوخ مشت و لگدهائی بود که می خوردم.بعداز هفت هشت ده تائی مشت و لگد، فهمیدم اگر همینطوری مثل یک سیبل ثابت بایستم، به جای همه ملت ایران کتک خواهم خورد.از آنجائی که از فوتبال و وقت تلف کردن اطلاعاتی داشتم و در مورد باز جوئی و کتک خوردن و زندان هم کتابهائی خوانده بودم فهمیدم که چه کار بایدکرد.اینبار تا مشتی به شکمم زد با سرعت همان مشت خودم را به دیواره چادرپرت کردم و مثل خرخاکی افتادم روی زمین و گولّه شدم.هر بار که خودم را می انداختم روی زمین سرگرد مرا مانند جوجه و یکدسته بلند می کرد اما من پا نمی گرفتم .نیم ساعتی فحش و کتک خوردم . اما اطلاعات مفیدی که در فوتبال و از مطالعه کتابهای پلیسی ورمانهای سیاسی کسب کرده بودم ، باعث شد وقت زیادی تلف کرده و فقط به اندازه سهم مردم اصفهان کتک بخورم.جز سرهنگ پور صدیق کس دیگران با من کاری نداشتند. نه سرگرد، نه ستوان و نه آن سروان.فحش ها را هم سرهنگ تنها زحمتش را می کشید.سرگرد کیهانزاده و گاه گاهی دیگران فقط مرا بلند می کردند تا سیبل راحت تری برای سرهنگ باشم.خلاصه از بس پا نمی گرفتم و مانند بچه های قنداقی پایم را جمع می کردم سرگرد خسته شد و سرهنگ هم دیگر نمی توانست آرتیستی کتک بزنه تا اینکه سرهنگ خسته شد و به پشت میزش رفت و به آن سروان دستور داد که چیزی بنویسد. مرا نیز که چماله شده بودم از چادر بیرون فرستاد. دیگر فهمیدم که کتک خوردن تمام شده.حالا چی می نویسند و فردا چی می شود را به امید خدا. با خود گفتم اگر خواستند مراببرند قم پیش خمینی از سلفچگان به بعد باید خودم را چماله کنم و پا نگیرم.با وضعی که اینجا پیش فرمانده لشکر خمینی داشتم،در قم و پیش خود خمینی باید قبل از شروع بازی به وقت تلف کردن بپردازم والا فحش و کتک های تمام مردم دنیا نصیبم خواهد شد.البته پیش خمینی نبردند و بعد ها خودم با پای دراز پیش نمایندگان خمینی رفتم که بماند برای بعد و در قسمت دویم.

Leave a Reply