شکست جنبش سبز به رهبری موسوی و کروبی، یعنی شکست نظام، نه مردم

بر خلاف تصور عموم، این نظام و تلاشهای وفاداران به خمینی و نظام من درآوردیش می باشد که شکست خورد. موسوی و کروبی  به طور اخص و اصلاح طلبان بطور اعم نتوانستند جنبش مردم را به نفع نظام مطلوب خودشان هدایت کنند و نتیجتاً در دراز مدت این نظام و ولایت فقیه است که هرچه بیشتر به شکست محتوم خویش نزدیک می شود.

آنچه مسلم است  نظام و ولایت فقیه خمینی، نه طرفداری در بین جنبش سبز مردم  دارد و نه معتقدانی در میان هواداران حکومت . هواداران حکومت و حاکمان فعلی فرصت طلبانی هستند که با سپر قرار دادن اسلام و عناوین مقدس انگاشته شده، به چپاول و غارت اموال و منابع عمومی مشغولند. یک دسته از هواداران مردمی و بسیار اندک حکومت نیزساده لوحان فریب خورده هستند که اصولاً بره صفت همواره طرفدار قدرتند و اراده تصمیم گیری، شهامت انتخاب، و توان درک حقایق را ندارند. چنین مردمانی در بین سپاهیان یزید و معاویه به فراوانی یافت می شدند. دسته دیگر از اندک هواداران حکومت کسانی هستند که به هوای بدست آوردن یک دستمال حاضرند هزار قیصریه را به آتش بکشند و جز منافع آنی به چیز دیگری نه می اندیشند و نه درک و فهم آنرا دارند. این دسته برای تسکین وجدان احتمالیشان پوششی از مذهب ساخته پرداخته دست اندرکاران حکومت را بهانه ساخته اند همچنانکه لشکریان معاویه و یزید خود را سپاهیان بیعت کرده خلیفه مسلمین قلمداد می کردند،اینان نیزوجدان خود را آرام می سازند به اینکه موظفند فرمانبردار ولی امر خود باشند. ولی امر خود ساخته ای که دست آن یزید و معاویه را از پشت بسته است. 

پایان گفتار اینکه این نظام ویرانگر نه به دست مخالفینش، که در اولویت بدست هواداران شناخته شده اش سرنگون خواهد شد زیرا آنان هم  مانع کمکهای نجاتبخش و میانجیگرانه امثال موسوی و خاتمی می شوند و هم مردم را به شورش و اعتراض وامیدارد. شکست و افول ظاهری امروز جنبش سبز، شکست رهبران آن میباشد، درحالیکه این شکست ظاهری بنیان جنبش مردم را عمیق و عمیق تر خواهد کرد.

مهاجرانی: مخالفان با نظام از جنبش سبز نیستند

وقتی احمدی نژاد هم شال سبز پوشید، به این معنی است که مواظب مهاجرانی و سروش و گنجی باشید. سازگاراها جای خود دارند. Read more »

استراتژی رهبران ایران.«اگر نماز نباشد کفش باشد»ـ

      برای خریدن خر با یکی از دوستانم مشورت می کردم که آدرس روستائی را به من داد و گفت خرهای خوبی دارد ولی فروشی باشند یا نه، نمی دانم. Read more »

خبر مرگ یا ترور غلامحسین الهام سخنگوی دولت!؟

شاید بنده خیلی از قافله اخبار عقب مانده باشم اما بهر حال با وجود «on line» بودن بیست و چهار ساعته و مطالعه ساعت به ساعت سایتهای خبری و ازجمله بی بی سی و رادیو فردا ووو، جائی ندیدم و نشنیدم که خبری از مرگ یا ترور غلامحسین الهام سخنگوی دولت کودتا منتشر شده باشد. البته وی از توبره و آخورهای فراوانی می خورد و لذا بنده به سخنگوئی دولت اکتفاء کردم.

چند روزی است که در محافل غیر رسمی  خبر از قتل یا مرگ غلامحسین الهام مطرح می شود و ناقلان خبر مرگ وی را موثق و دقیق می دانند. از آنجا که مدتی است نه از سخن پراکنی ایشان خبری  و نه از لجن پراکنی همسرش خانم رجبی تعفنی منتشر نشده است، احتمال صحت خبر بسیار زیاد است. دوستانی که خبر موثق دارند بنده را نیز آگاه کرده و چنانچه خدای نکرده ایشان هنوز در قید حیات و در بند شیطان نفس می کشد حقیر را باخبر سازند تا این خبر خوش را به وقت دیگری حواله دهم.

فرانسه حامی تروریست

 در فرانسه، ایرانیان در صورتی حق تجمع و تظاهرات دارند که قبلاً موافقتنامه حکومت ایران را از طریق وزارت کشور فرانسه دریافت کرده باشند. این یک طنز نیست. تظاهرات ایرانیان در مقابل سفارت ایران بطور آشکاری ممنوع و غیر قابل امکان میباشد. ایرانیان نباید منتظر مجوز از وزارت کشور فرانسه بمانند زیرا چنین مجوزی قبلاً باید از طرف دولت ایران صادر شده باشد.

فرانسه دیگر حتی در طرفداری و حمایت از دیکتاتورها رعایت حفظ ظاهر را نیز نمی کند لذا کسانی که می خواهند به تجمع اعتراضی علیه حکومت ایران دست بزنند مقدمتاً باید تظاهراتی اعتراضی علیه حکومت تروریست پرور فرانسه داشته باشند. امروز فرانسه پیش قدم حرکتی شده است که در آینده به کشورهای آلمان و آمریکا نیز سرایت خواهد کرد.

اگر ایرانیان به قسم حضرت عباس کشورهای غربی گوش می کنند و دم خروس چشمشان را کور نمی کند، با نهایت تأسف باید بگویم که رحمت به سوراخ و شکاف دیوارهای گِلی باغستان کربکند* خودمان که دید و شنودشان از سوراخهای کله این مردم خیلی بیشتر است. آخر یکی نیست چانه این مردم را بگیرد  و بگوید: گاگولی، چندی خری!، بینی سارکزی از بینی احمدی نژاد دراز تره

*روستائی در بخش برخوار اصفهان

برگزیده از نظرات ـ۱ـ

 کار از این حرفها گذشته و روحانیت شیعه به جائی رسیده است که اگر این حکومت ساقط شود دیگر نامی از آنها نخواهند ماند

دهه محرم سال ۱۳۶۹ بود و بنده از زور بیکاری یک تاکسی خریده بودم و با توجه به اینکه مجرد بودم و قادر به قبول شرط سازمانی تاکسیرانی برای ازدواج در طول شش ماه برای اخذ کارنامه تاکسی نبودم، به صورت غیرقانونی و شبها به کار مشغول. Read more »

پیام همدردی آقای سارکزی برای احمدی نژاد

به زبان فرانسه« le bec dans l’eau» همان«انگشت به فلان» خودمان است. الان بیست چهار ساعت میباشد که ایرانیان معترض به جنایات حکومت ایران «le bec dans l’eau» منتظر موافقت پلیس فرانسه هستند که آیا حق دارند بروند جلو سفارت ایران یا نه!

دیروز پلیس فرانسه تجمع اعتراضی ایرانیان را با بگیر و ببند نا تمام گذاشت . صدها نفر را دستگیر و بازداشت کرد. بلافاصله پیام عذر خواهی خویش را برای آقای احمدی نژاد فرستاد و از اینکه به خاطر رعایت ظواهر دموکراسی  مجبور شده اجازه تجمع در جلو سفارت ایران را بدهد پوزش خواست . پلیس فرانسه هم اینک ساعت هفت و نیم عصر روز پنجشنبه ۱۳ ماه مه نزدیک به بیست و چهار ساعت میباشد که منتظر موافقت آقای احمدی نژاد نشسته که آیا به ایرانیان معترض مجوز برگزاری تجمع در جلو سفارت ایران را بدهد یا نه. ایرانیان متقاضی برگزاری تجمع نیز،  نزدیک به بیست و چهار ساعت است که در پاریس «انگشت به فلان» و علاف،  منتظر موافقت مقامات فرانسوی هستند. آری برای اعتراض به اعدام بی گناهان باید فرانسه مجوز بدهد و البته برای دادن مجوز، موافقت ایران ضروری است. با روندی که به پیش می رویم بزودی در همین فرانسه مواجه با تظاهرات طرفداران آقای احمدی نژاد خواهیم بود.

اگر دست اندر کاران برگزاری این تجمعات از کوپکترین شعور سیاسی برخوردار باشند باید حرکت اعتراضی خود را متوجه مقامات فرانسوی کرده و عیناً همان برنامه ای که برای اجرا در برابر سفارت ایران پیش بینی کرده بودند را در برابر وزارت کشور فرانسه انجام دهند و یا در برابر کاخ الیزه یا جای دیگر. آنچه مهم و غیر قابل تردید است انجام آن است وبازتاب بسیار بیشتری نیز خواهد داشت.

از مصدق تا احمدی نژاد

بعد از نزدیک به نیم قرن، هفت قرن عقب رفتیم و از مصدق رسیدیم به احمدی نژاد. این بدان معناست که تلاش های مشترک انگلیس و آمریکا به ثمر رسیده واخیراً با همکاری فرانسه و آلمان پر بار تر نیز خواهد شد. روس و چین را بگذارید تا وقت دگر که نقش آنان چیز دیگری است.

 ما و کشورما، با توجه به سوابق تاریخی  فرهنگی، موقعیت استراتژیک ، منابع و ذخایر فراوان انرژی و توان بالقوه علمی مردمش، نباید آب خوش از گلویمان پائین برود که اگر رفت، سرمشق بدی برای کشور های منطقه می شویم. کشور های زالو صفتی که سالهاست که به خونخواری ما مشغولند دوست ندارند که ما روی دموکراسی را ببینیم، که اگر دیدیم دیگر دولت دست نشانده ای وجود نخواهد داشت که منافع آنان را تأمین کند. شما بگوئید نه. من می گویم آری. دائی جون ناپلئون می گفت کار انگلیسی هاست. من فرانسوی ها را نیز اضافه می کنم.  اقلاً روی اینترنت و بالاترین و فیس بوک دموکراسی را مزمزه کرده ایم.

 ادامه دارد ؟ ندارد؟ خدا می داند.

احمدی نژاد، کاپیتان تیم تخریب ایران

به لحاظ موفقیت و فراگیری، احمدی نژاد و همراهانش بهترین و کارا ترین تیم خرابکاری دولتهای خارجی و دشمنان ایران می باشد که تا عمق مرزهای کشور نفوذ کرده اند. تا کنون در هیج یک از حملات آشکار و نهان دولت ها و اقوام خارجی، کشور ایران با چنین وسعت و عمقی مورد تهاجم همه جانبه دشمن قرار نگرفته است. در حمله اسکندر مقدونی که همه جا به آتش کشیده شد، آرامگاه کورش مورد احترام کامل قرار گرفت وهنگامی که اسکندر به آنجا رسید از اسب پیاده شد و در برابر آرامگاه کورش ادای احترام کرد و دستور بازسازی آنرا داد. اما تهاجم گروه خرابکاری احمدی نژاد حتی آرامگاه کورش را نیز بی نصیب از حملات خرابکارانه خود نگذاشته است.

مغول ها پس از تسخیر وتسلط کامل بر ایران به ترویج آداب ورسوم و زبان و فرهنگ  این مرز و بوم همت گماشتند. در دربار سلطان محمود غزنوی صد ها شاعر پارسی گوی به ترویج زبان و فرهنگ آریائی می پرداختند و از او که یک ترک زبان بود پاداش و جایزه می گرفتند که شعر فارسی بسرایند.

بعد از حمله اعراب این دومین قوم متهاجمی است که همه چیز این مرز و بوم را نشانه رفته است و از تخریب و انهدام هیچ چیز روی گردان نیست. زبان و ادبیات، موسیقی و فرهنگ، دین و خداپرستی، انسانیت و روح ضلال قوم آریائی، تاریخ و افتخارات گذشته ما همه و همه مورد دست اندازی و تهدید جدی قرار گرفته است. حمله تیم خرابکاری احمدی نژاد به تمام سامانه های کشور خطرناکترین فاجعه ای است که تا کنون این مرز و بوم به خود دیده است .

 ادامه دارد…

آخوند ۱۰ـ طلبه هم حجره من کنسول انگلیس از آب در آمد

 از نجف آباد به طرف اصفهان میرفتم. سر راه آخوندی را سوار کردم. بنده همیشه وقتی در شهر یا در جاده بیرون شهر رفت و آمد میکردم برای آخوندها اولویت خاص قائل بودم. البته  میدانستم دیگران خیلی فحش نثارم میکنند اما من کار خودم را انجام میدادم.

همیشه سعی میکردم بهمراه  آخوند کس دیگر را سوار نکنم تا هم راحت تر حرف بزنیم، هم برای آخوند و حرفهای  من شاهد احتمالی پیدا نشود و در نهایت اینکه بتوانیم خیلی رک و پوست کنده حرف بزنیم.

آنروز آخوندی را سوار کردم که با پر روئی عصایش را روی کاپوت ماشینم زد و از جلو ماشین کنار هم نمی رفت. سوار که شد به او گفتم آقا جان چرا اینقدر جلو اومدی؟ دو متر دیگر مونده تا وسط خیابان. تازه من که خودم ایستادم دیگه چرا عصایت را رو کاپوت می زنی؟ درسته که شما آخوندها سوار خلق خدا شده اید و خیلی جسور هستید اما باباجون مواظب باش ممکنه بزنن بهت و فرار کنن. مردم که دل خوشی از شما ندارن. جواب داد« خدا لعنتشون کنه، راست میگی»
ــــ خدا اخوندها را لعنت کنه که ….
ــــ منم همونا را میگم. چرا حرفا نمی رسی؟ یکساعته اینجا ایستاده ام. هیچکس نگه نمی داره. فکر می کنی نمی دونم چرا؟
ــــ خب، من هم که ایستادم چوب زدی رو کاپوت.
ــــ ببخشید، چشمام درست نمی بینه.
ــــ حالا که شما هم آخوند ها را لعنت می کنی پس خودت این قرشمال را از تنت در بیار. البته اگر می تونی از پول روضه خونی چشم بپوشی. 
ــــ ای بابا.»

آهی کشید و چیزی نگفت. من فکر کردم از همین ملاهاست که عبا عمامه ای سر هم کرده و شده روحانی. آخه قدیما خیلی ها بدون حوزه و طلبگی عمامه ای سر می گذاشتن و کم کم می شد روحانی و از این حرفها. چند تا سؤال ازش پرسیدم ببینم چند مرده حلاجه، که حرف مرا قطع کرد و گفت.« درسته قیافه ای ندارم و پیر پاتال شده ام اما بیشتر همین آیت الله طاهری شما درس خونده ام. این حرف را که زد کمی خودم را جمع و جور کردم و جدی تر به حرفم ادامه دادم.
ـــــ کجا درس خوندی حاج اقا؟
ـــــ قم، نجف، مشهد، هر جا دلت بخواد.
ــــ دکترا را از کجا گرفتی، قم یا نجف؟
ـــــ هیچکدوم. بغداد.  از قم شروع کردم. ۱۲ سالم بود. رفتم نجف که از اونجا هم یک چیزی یاد بگیرم اما همه چیز تو بغداد بود. دکترا و سکترا و هر چی بخواهی را از اونجا گرفتم.   
ـــــ چطور؟!
ـــــ قم که بودیم یک روز یک طلبه از نجف اومده بود که در درس آقای بروجردی شرکت کنه. با هم آشنا شدیم. خیلی خوش سرو زبون بود عربی را خیلی خوب حرف می زد. اما بعد فهمیدم که نه، فارسی را خیلی خوب حرف می زنه. چون اصلاً خودش عرب بود. اونروز ها وضعمون خیلی بد بود. هم وضعیت خانواده و هم وضع حوزه. وضع مالی را میگم. با اومدن اون طلبه دو سه ماهی تو بهشت بودیم. چون نمی خواست زیاد بمونه قرار شد بیاد تو حجره من و با هم باشیم.  درس و سطح سوادمون هم به هم می خورد. هر روز ظهر میرفت کباب و بریون و ریحون و نون سنگک میگرفت و بیشتر روز ها دو سه تا حجره این ور و اونور هم سبیلشون چرب می شد. کی کباب می خورد. خیلی زور می زدیم سال و ماه یک دیزی و چارتا نخود سه نفرمون را سیر می کرد. اما تا اون طلبه از نجف اومد بود پیش ما هر روزمون عید شده بود . خلاصه عید ما هم به سر رسید و همدرس و هم حجره عراقی ما بار سفر بست و رفت. هنوز نرفته برایش دلم تنگ شده بود. آخه غیر از کباب و بریون، عربی را خیلی کمکم می کرد و زبون فارسی را هم که از ما بهتر حرف می زد. خیلی هم خوش برخورد بود . موقع رفتن یک آدرسی به من داد و گفت اگه اومدی نجف و منا پیدا نکردی بیابغداد به این آدرس.
یکی دوسال بعد از آن، هوای زیارت  کربلا نجف کردم و برای اینکه بتوانم چند ماهی بمانم و هزینه سفر و اقامتم زیاد نشود برنامه ریزی کردم که دو سه ماهی در درسهای حوزه نجف شرکت کنم. فال و تماشا. جایتان خالی چهار ماه آنجا ماندم و سر درس یکی از مراجع نیز شرکت میکردم. حداقل از جیبم زیاد خرج نکردم، حالا شاید یک جیزی هم برایم موند بماند.
دو سه ماهی گذشت . درحوزه، حجره ها و در بین طلاب  هر جا سراغ گرفتم و پرس و جو کردم کسی خبری از آن دوست طلبه نداشت. در حقیقت کسی او را نمی شناخت و البته طبیعی هم بود. ماه سوم و شاید هم جهارم بود که از یک فرصت تعطیلی حوزه و درس استفاده کردم و رفتم بغداد. با یک تکه کاغذ در دست. سرتان را درد نیاورم. پرسون پرسون رسیدیم خونه خاله کلثوم. سفارت انگلیس.  شانسی برخوردم به یک پیر مرد عراقی که فارسی حرف میزد و بعد معلوم شد ایرانی الاصله . به من گفت باباجون، این آدرس مال همین جاست. سفارت انگلیس . منتها دوست شما فقط ادرس و نشانی را نوشته و اسمی از سفارت و مفارت نبرده. با هزار قل هوالله و قل اعوذ دلما زدم بدریا رفتم تو. کسی از عربی دست پا شکسته من سر در نمی آورد و به زایر مایر گفتن من هم توجه نمی کردند. فقط کاغذ را که نشون می دادم با دست اشاره می کردند که کجا بروم.  رسیدم پشت در اتاق رفیقمون. طلبه عراقی. پند دقیقه پشت در ایستادم. هر بار که در باز و بسته می شد داخل اتاق را بر انداز می کردم. هر چه نگاه کردم آخوند و طلبه ندیدم فقط یک نفر کراوات فکلی پشت یک میز بزرگ نشسته بود و گهگاه یک دو تا میرفتند تو یا می اومدند بیرون. سرآاخر یک نفر که عربی حرف می زد وبرای بار چندم بود از کنار من رد می شد  از من پرسید هنوز اینجائی؟ چرا نمی روی داخل؟« لماذا؟» منم فقط جواب دادم «لان»ّ .  دست مرا گرفت و مثل بچه های فراری با زور برد د اخل و شرع کرد عربی و انگلیسی قاطی بکنه. یکیشا نفهمیدم. فقط حرفش که تموم شد، اون یارو کراواتیه بلند شد و همینطور که خیره خیره به من نگاه می کرد بدون اینکه حرفی بزنه آروم آروم میز را دور زد و اومد جلو من ایستاد و گفت  شیخ علی، این بابا چی میگه؟ یعنی حالا دیگه مارا نمی شناسی منم ، «رفعت حسن»، همشاگردی درس حاج آقا بروجردی،  قم، کباب،  بریون، ریحون، سوهان برادران خواهران،  حاج شیخ غولوم، من همه را یادمه . منا نمی شناسی ؟ منم دیگه . مگه منا «رفت حسن» صدا نمی زدی؟ اون طلبه سمت راستی کی بود، اصفهانیه، که منا «حسن رفت» صدا می زد. خلاصه دست و بغلم شد. اما من مثه مجسمه ابوالهول ایستاده بودم. انگاری من امامزاده بودم و اون منا بغل کرده بود. سرتا درد نیارم خیلی حرف زدیم. چند تا چای هم خوردیم. اما مثه اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده و از اول هم همدیگر را همونجوری دیده باشیم نه من از کراوات و فکلش پرسیدم و نه اون حرفی زد. طوری حرف می زد که انگار نه خانی رفته و نه خانی برگشته. موقع خدا حافظی به من گفت قبل از رفتن باز یک سری به من بزن کارت دارم. اما من دیگر سراغش نرفتم چون فکر می کردم خواب دیده باشم. دو ماه بعد برگشتم ایران .» 

    در طول راه من هیچ حرفی نمیزدم و فقط گوش می کردم. اون بابا هم عجله ای برای حرف زدن و تعریف داستانش نداشت. گهگاه بین حرفها حاشیه ای هم می زد و مثلاً می گفت. ” مگه خمینی کیه؟ من ده برابر اون دود چراغ* خورده ام”. سرعت ماشین را خیلی کم کرده بودم برای اینکه قبل رسیدن به سه را سده یا همایونشهر داستانش تموم بشه. چونکه او می رفت سده و من می خواستم بروم اصفهان. سه راه سده یا آتیشگاه که رسیدیم یک صد تومنی کرایه داد. نمی دونم کرایه اش چقدر می شد اما گویا منتظر بود چیزس بهش پس بدهم. هنوز صد تومنی تو دستم بود که ازش پرسیدم خوب حاج آقا اونجا چیکار میکردی؟ سر میدون را می گم. جواب داد. « خوبشا بخوای برای این.
ــــ این چیه ؟
ــــ نسخه دکتره. مال زنمه. یک حاج آقائی هست بغل میدون بار نجف باد. گاهگاهی که گیر می افتم میروم پیشش. یک کمکی بهم میکنه. چشمام که نمی بینه. کاری هم که نمی تونم بکنم. الان یک هفته بیشتره که نتونسته ام نسخه را ببرم دواخونه. رفته بودم از اون حاجی پول بگیرم. نبودش. از ظهر تا حالا اونجا ایستاده بودم. گفتند امروز دیگه نمیاد. دوساعت بود ایستاده بودم که برگردم هیچ بنی بشری نگه نمی داشت. شما هم که نگه داشتی کارا خداست.  حالا موندم از اینجا تا خمینی شهر را چه  جوری بروم. کسی که نگه نمی داره.»

صد تومنی را گذاشتم روی داشبرد و از داخل داشبرد چهارتا دویست تومنی در آوردم و به طرفش دراز کردم . پول ها گرفت و تقریباً برد به فاصله ده سانتی متری چشماش . به او گفتم « دویسیه حاجی . چهار تاس. اما صدی بهت پس نمی دم. 
ــــ چی چی بهت بگم. یک چیزی بگم از کمک کردن پشیمونت کنم. ای آقا، توکه این کارا کردی، یک دویسی دیگه بذار روش که نسخه زنم را بگیرم. این تیکه راه را یک کاریش می کنم.
ـــــ دویسی ندارم. بیا، این دوتا صدی را بگیر اما، صدی خودتا پس نمی دم.
ـــــ گدا نیستم که دعات کنم.  اما دعا می کنم اونقدر زنده بمونی که زبونی و ذلت این بی دینا را با چشات ببینی. از من که گذشته. اگر اینا مکافات جرم و جنایتشون را تو همین دنیا ندیدند پس بدون که دین و دیانت و اسلام و خدا و پیر و پیغمبر همه دروغه. با چشمای خودت می بینی که به چه روز سیاهی می افتند. می بینی، می بینی.
ــــ حاجب باید ببخشید، من خیلی عجله دارم باید خودمو برسونم. اگه نه خودم می بردمت و یکی از او دویسی ها را پس می گرفتم.
ـــــ خدا برات خوب بخواد. می دونم که راست می گی . اما دروغ هم می گی. دویسی را پس نمی گرفتی. به امید خدا
ـــــ خدا حافظ»