یک سؤال از آقای گنجی و همه گنجی ها دیگر

این سؤال را در قسمت «نظرات» مقالات آقای گنجی مطرح و از ایشان پرسیده ام.

 

فرض کنیم همه نظراات شما در تمام زمینه ها ابلاغ و پذیرفته شد. بعد چه اتفاق می افتد.به این حرف های  امروزشما و به این جایگاه فکری که امروز رسیده اید، خیلی ها زمانی رسیده بودند که شما ها را در برابر داشتند. آنچه امروز کم داریم «ندانستن» نیست، آنچه امروز کم داریم «آدمهای مخالف حکومت»نیست. زیاد هم داریم.قصد انتقاد ندارم. میخواهم سؤال کنم و جواب بگیرم.  آیا آنچه ندارم و کم داریم چیست؟ ۲۷سال پیش،زمانی که داشتم گنجی می شدم، به این مسائل رسیدم. لذا نه گنجی شدم ، نه حجاریان و نه عبدی. بنده چون گنجی شدن را نپذیرفتم، صدایم به گوش ننه ام نیز نمی رسد. اما شما اطرافتان پر از میکروفن است و به شام نهار هم دعوت می شوید بفرمائید، آنچه کم داریم چیست. بفرمائید تا شنوندگان و خوانندگانتان بدانند.آنچه نداریم چیست؟ چه چیزی کم داریم که همه داشته هایمان را عقیم می گذارد؟ از اقلاً ده دوازده سال پیش همه چیز داشته ایم، منتقد ، متفکر ، نظریه پرداز، تئوریسین، فقیه عالیغدر(با غ) سروش، عبدی ، گنجی، و هزاان نفر که شریعتی و مصدق را نیز بر نمی تابند.اما به جای هر قدمی که به جلو بر نمی دارند، دهها قدم دیگران را باخود به عقب می کشانند.آری ، بفرمائید چه نداریم و اگر باخوشبینی بپرسم، چه کم داریم؟

منتظر جواب شما
 

ح درویش  واصباحا
عزت زیاد  عاقبت به خیر

آخوند ۵ ( کافر یا منافق؟ )

«اسرائیلی ها هزار برابر بهتر از فلسطینی های…..گ سنّی هستند. فدک را یهودیها به حضرت فاطمه هدیه دادند، اما این ….گ سنی ها بودند که آنرا غصب کردند

این عبارات به کرات از آخوند هاشنیده می شد. و بخصوص از آخوندهائی که بیشتر از همه خود را مدافع اسلام می دانستند.

فدک، باغ، باغستان یا قریه آباد و سر سبزی بود که که توسط قومی از اقوام یهود به پیامبر هدیه شده بود. در عبارتی منطقی تر، غنیمتی بود که بدون جنگ و دادطلبانه به مسلمانان تسلیم شده بود و بدین لحاظ حق دخل و تصرف آن به پیامبر واگذار می شد. پیامبر نیز آنرا به فاطمه هدیه کردند. پس از فوت پیامبر و در زمان خلافت ابوبکر از تملک فاطمه خارج شد.

آخوند ها مدعی هستند که علی و فاطمه بارها قوت لایموت افطاری رمضانشان را نیز به فقرا هدیه کردند و سر گرسنه به بالین نهادند. ما نیز این را می پذیریم. اما معلوم نیست کسانی که حتی قوت لایموتشان را  به نیازمندان می بخشیدند و از مال دنیا چیزی برای خود نمی خواستند، آن باغ و ثروت بزرگ را برای چه می خواستند؟ مگر نه اینکه تجمع ثروت در دست افراد باعث محرومیت دیگران می شود؟ مگرنه اینکه علی می گفت: ” اگر نه برای احقاق حق ستمدیدگان باشد، تمامی این حکومت و ثروت دنیا در نظرم بی ارزش تر از ذره آبی است که به هنگام عطسه بزی به بیرون ترشح می شود؟! حالا باید پرسید علی و فاطمه آن ثروت و ملک را برای چه می خواستند؟

جواب :

۱- استفاده و بهره مندی خود و خانواده اش.
۲- برای تقویت نهضت شیعه و کسب خلافت غصب شده اش.
۳- برای رفع نیاز محرومین و فقرا.

جواب اول که نقض غرضی آشکار است بر اعتقادی که نسبت به علی و فاطمه داریم و مورد قبول هیچکس نیست و خود می تواند اهانت به آنان تلقی شود.
در مورد دوم نیز تاریخ گواهی می دهد که علی حتی پس از قتل عثمان نیز اقدامی در جهت کسب خلافت انجام نداد. حتی از امکانات فراوانی که در اختیارش بود بهره برداری نکرد و بخاطر جلو گیری از تفرقه و فروپاشی حکومت نو پای اسلامی از تمامی حقوق خود در گذشت.
مورد سوم نیز موضوعیت ندارد،زیرا اولا تجمع و انحصار ثروت در دست افراد پیشاپیش محرومیت دیگران را در بر دارد و دوم اینکه به لحاظ اقتصادی و بهره برداری از بیت المال و مساوات، تاریخ شیعه و سنی ، گواهی می دهند که  در زمان خلافت ابوبکر (و حتی تا پایان حکومت عمر)سیره و روش پیامبر حاکم بود و علی نیز نسبت به امور اقتصادی اعتراضی نداشت.  بنابر این استرداد فدک می تواند عملی انقلابی و منطبق با احکام اقتصادی اسلام تلقی شود.

اینکه در زمان اوبکر و عمر امتیازاتی شامل حال بعضی از صحابه( و همچنین عایشه) شد دلیل و توجیهی بر مقابله به مثل نمی باشد و زندگی علی و فاطمه ثابت کرده که حتی خود را مالک بلامنازغ حاصل دسترنج خویش نیز نمی دانستند. در قاموس قرآن و اسلام و سنت پیامبر و ائمه، انسان مالک قسمتی از حاصل دسترنج خویش است نه تمامی آن، دیگر تکلیف فدک و اموال هدیه ای و باد آورده معلوم است. للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن.(۳۲ نساء) بر طبق حکم صریح این آیه افراد حتی مالک مطلق تمامی دسترنج خویش نیستند و چنانکه قرآن می گوید : مردان و زنان «بهره ای» از حاصل دسترنج و کارشان را مالکند و «بهره ای»یا«نصیب» گاه حتی معنائی کمتر از نصف دارد و اندازه آن بر اساس نیاز و شرایط اقتصادی جامعه تعیین می شود. مسئله آخوند ها و رفسنجانی ها و عبد الرحمان عوف ربطی به اسلام و اقتصاد اسلام ندارد.

اینکه آخوندها قوم یهود و بنی اسرائیل را بهتر از  اهل تسنن می دانند مربوط به اعتقادات و بر داشت فرقه گرایانه انان از اسلام است و امروز نیز به آن معتقدند،اما اکنون بلحاظ مصالح سیاسی و حکومتشان آنرا پنهان می کنند ، گرچه گاه گاه از دستشان در می رود و در جاهائی آشکار می شود.

البته بنده در مقام درجه بندی و خوب و بد کردن هیچ قوم و نژادی نیستم. در مورد قوم یهود تنها به این نکته اشاره می کنم که یکی از بزرگترین افتخارات ما ایرانیان این است که در دو برهه حساس تاریخی ناجی و حامی یهود یوده ایم.  ایرانیان یکبار قوم یهود را از ورطه نابودی حکومت بابل نجات داده و در جنگ جهانی دوم نیز یهودیان زیادی صرفاً به خاطر ایرانی بودن یا منتسب به ایران بودن از مرگ نجات یافتند. بعد از حدود نیم قرن شاید هنوز  باشند یهودیانی که زنده بودنشان را مرهون داشتن پاسپورت و مدرک جعلی ایرانی می دانند. این بدان معناست که در زمان جنگ جهانی تنها و تنها کشوری می توانست وطن قوم یهود محسوب بشود ایران بود و لاغیر. تابعیت هیچ کشوری از یهودیان پذیرفته نبود جز ایران، و تنها ایران بود که یهود را قومی از اقوام ایرانی به حساب می آورد. لذا باید توجه داشت که آخوند حتی معادلات ریاضی را نیز در صورتی می پذیرد که جوابگوی امیالش باشد و لاغیر. از این قائده ظالقانی و منتظری نیز مستثنی نبود ه ونیستند. بنابراین طرح مسئله فدک  از دشمنی اساسی و اصولی آخوند با اسلام حکایت می کند.

آخوندها با در انحصار در آوردن اسلام ، در ذهن توده های شیعه تصویری بوجود آورده اندکه گویا اهل تسنن به خلافت امام علی اعتقاد ندارند و حتی اهل تسنن را مخالف و دشمن اهل بیت پیامبر و علی معرفی کرده و می کنند. به یک نمونه کوچک که در ترکیه برای من پیش آمد اشاره می کنم :

سال ۱۳۸۲در استانبول و در لابی هتلی نشسته بودم. مرد مسنی که اهل کردستان ایران بود روبروی من نشسته بود. از من پرسید : « شما خیلی خوب فارسی حرف می زنید. اصلاً لهجه ندارید.
ــــــ اتفاقآ خیلی ها زود می فهمند که اصفهانی هستم.
ــــــ مگر شما کرد نیستید؟
ــــــ نه، چطور ؟
ــــــ آخه امروز در مسجد دیدمتان که نماز می خواندید. من در صف پشت سر شما بودم.
ــــــ مگر فقط کرد ها نماز می خوانند؟
ــــــ آخر شما دست بسته نماز می خواندید. اصفهانیها همه شیعه هستند.
ـــــ چه فرقی می کنه؟ اهل تسنن هم گاهی با دستهای باز نماز می خوانند. تازه نماز جماعت باید سمبل اتحاد و یکرنگی باشد. یک فرد سنی مذهب نیز اگر با جماعت شیعه نماز بخواند باید مثل دیگران به نمار بایستد. وگرنه بهتر است هر گز نماز نخوانیم.»

بحث ما  خیلی طولانی و گسترده شد و از آنجمله ایشان به اتفاقی که برایش افتاده بود اشاره کرد و ادامه داد : ” من و یکی از دوستانم که او نیز اهل تسنن می باشدبا هم تقاضای پاسپورت کردیم. دوستم پس از ده بیست روزی پاسپورتش را دریافت کرد اما، من تا یکی دو ماه بعدش دوندگی می کردم و نمی فهمیدم مشکل از کجاست. نهایتاً نامه ای دریافت کردم مبنی بر اینکه به فلان نهاد مراجعه کنم. وقتی رفتم آنجا باشخصی بر خورد کردم که از من سؤالات متفاوتی پرسید. من هم عصبانی شدم . گفتم بابا نخواستیم. من با دوستم باهم و در شرایط کاملاً مساوی تقاضای پاسپورت کردیم. الان دو ماه است که دوستم پاسپورتش را دریافت کرده. من هنوز دارم اینور و اونور می دوم . « ایشان به من گفت اتفاقاً شرایط مساوی ندارید.
ـــــ چطور؟
ـــــ برای اینکه شما مذهب خود را اشتباهی اعلام کرده اید.
ـــــ نه، من اهل تسنن هستم و همین را نیز اعلام کرده ام .
ـــــ پس چرا نام شما علی است؟ مگر سنی ها هم نام علی می گذارند؟ شما که علی را قبول ندارید.
ـــــ کی گفته؟ تازه ما بیشتر از شما نیز به علی و خاندانش احترام می گذاریم.
ـــــ چطوری ؟
ـــــ همینکه به آنان تهمت نمی زنیم بالا ترین احترام است. تازه با اینکه علی خلیفه چهارم است در احترام گذاری رتبه اول را پیش ما دارد. »

هموطن کرد اهل تسنن ادامه داد که آره : «ایشان اینطوری فهمیده بود که اهل تسنن دشمن خاندان علی و پیامبر می باشند و چون نام من علی بود فکر کرده من دروغ گفته ام و یا اینکه اشتباهی رخ داده، لذا پرونده مرا مخدوشه اعلام کرده بود و نتیجتآ کار من دو ماه عقب افتاد. البته بعد از آن بحث و گفتگوئی که بین ما رد و بدل شد در پوستش نمی گنجید و بلافاصله تلفن زد که در اسرع وقت پاسپورت را تحویلم بدهند. موقع خدا حافظی به من گفت هر وقت هر کاری داشتی من در خدمتم.
من ادامه دادم:
ـــــ تمام مصیبتهای ما از آنجا سر چشمه می گیرد که اسلام را از زبان آخوند شنیده ایم. آخوند هم که در دشمنی اش با اسلام جای بحث و شک ندارد.
ـــــ البته اهل تسنن هم متقابلاً تصورات غلطی از شیعه دارند. مثلاً کسی فکر نمی کند یک فرد شیعه مانند شما در وسط صف نماز جماعت اهل تسنن به نماز بایستد. دست بسته نماز بخواند و….
ـــــ آخر شما اهل تسنن نیز آخوند دارید. فرقی نمی کند. بزرگترین دشمنان مذاهب و بخصوص مذاهب ابراهیمی در بین متولیان آن مذاهب بوده اند نه جای دیگر. امروز بزرگترین دشمن اسلام و مسلمین آخوند است. گرگ در لباس میش.  کافر و منافق یکجا. والسلام!

آخوند ۴

به نسبتی که ما چیزی را دوست داشته باشیم، انگیزه قوی تری برای رسیدن به آن چیز در ما بوجود می آید و نتیجتاً شانس بیشتری در رسیدن به هدف و خواسته خود خواهیم داشت . انگیزه قوی  موتور محرکه ای است که می تواند استعدادهای ویژه و بالقوه افراد را شکوفا کرده و به فعل در آورد. همه اینها هنگامی اتفاق می افتد که فرد آزادی عمل داشته باشد تا بتواند در راستای انگیزه و علائق خود دست به انتخاب بزند. در شرایطی که آزادی عمل و حق انتخاب وجود نداشته باشد، «دوست داشتن» و« انگیزه» مفهومی نخواهد داشت.

رشد کافی و بلوغ جسمی و فکری مناسب، «دوست داشتن ها» و«انگیزه ها»ی پایدار تر و اصولی تری را بهمراه خواهند داشت. پی گیری و مطالعه مذهب، فلسفه و علوم انسانی، نیازمند عشق و علاقه و انگیزه ای عمیق و پایدار می باشند که چنین چیزی در سنین طفولیت هرگز میسر نیست. گذشته از آزادی و حق انتخاب، فرد باید پرورش، رشد و ساز و کار لازم برای بروز علاقه و انگیزه هایش را داشته باشد تا پس از آن دست به انتخاب بزند. جز این باشد چیزی به بار نخواهد آورد مگر، بیزاری، انحراف و بد فهمی، خروج از مسیر طبیعی رشد و نهایتاً فرد استعداد و امکان فهم آن را از دست خواهد داد.

تا سال ۱۳۵۷  اکثریت قابل توجهی از آخوندها از طفولیت و توسط خانواده هایشان به طلبگی سپرده شده بودند.  در موارد زیادی، سواد آموزی را از همان مدارس طلبگی شروع می کردند. یعنی از سنینی شش هفت سالگی . حتی در سالهای دهه پنجاه ندرتاً دیده می شد که طلبه ای بعد از دبستان وارد طلبگی شده باشد. تعداد بسیار انگشت شماری بودند که با تحصیلات دبیرستانی یا دیپلم و با انگیزه های بیشتر  سیاسی وارد طلبگی می شدند که چنین طلبه هائی امروز غالباً جایگاهی در حوزه ها ندارند و اکثراً آنها امروز افرادی مسئله دار قلمداد می شوند و خود منتقد آخوندگری می باشند و بعضاً طرد هم شده اند که این خود دلیل دیدگاه متفاوت آنها نسبت به مذهب می باشد. زیرا چنین افرادی مذهب و مطالعه مذهبی را انتخاب کرده اند و به همین لحاظ دیدگاهی روشنتر ونسبتاً روشنفکرانه نسبت به مذهب دارند.

امروز حتی بسیاری از تحصیلکردهای دانشگاهی را می بینیم که رشته های دانشگاهی را بر اساس کسب پست و شغل و موقعیت اجتماعی و در آمد مادی انتخاب کرده اند و به همین لحاظ مثلاً پزشکانی را می بینیم که قریحه و ذوق طبابت ندارند و در نتیجه بیشتر به کسب می پردازند تا طبابت. دانشگاهیانی را می بینیم که هیج ذوق و استعدادی در ادبیات ندارند اما لیسانس و دکترای ادبیات دارند، زیرا رشته ادبیات را پس از ناکامی در  رشته های فنی و یا پولساز انتخاب کرده اندو در حقیقت، این رشته تحصیلی و بد حادثه است که آنها را انتخاب کرده است.

در چنین شرایطی مذهب و حساس ترین امور جامعه در دست کسانی قرار می گیرد که کمترین قریحه و استعداد را در مذهب دارند. طبیعی است که آنرا نفهمند و به مذهب به عنوان شغل و حرفه نگاه  کنند تا یک مسؤلیت و تعهدی انسانی الهی. آخوند بیش از آنکه مبلغ و مبین مذهب باشد، خود از مذهب انتقام می کشد. مذهبی که بر خود او تحمیل شده و حتی او را از درک و فهم حقیقت آن محروم کرده است. اگر به زبان آمار و ارقام سخن بگوئیم، معلوم می شود که از زمان قرار گرفتن آخوند در مسند قدرت و امور جامعه درصد عظیمی از مردم از اسلام گریزان شده اند. در طی ۲۵ سال، آخوند جنان از اسلام و مذهب انتقام  گرفته که از دست هیچ لامذهب و ضد مذهبی ساخته نبوده است. اینها همه پیامدطبیعی تحمیل، و ندادن حق انتخاب، وسلب آزادی است. سلب آزادی اطفال معصومی که به شرط پسر بودن نذر حوزه های طلبگی می شدند. سلب آزادی فرزندانی که «ما به ازا»ی نذر و پیش خرید بهشت پدرانشان می شدند. از آنجا که دزدی، فاحشه گری، اعتیاد و فساد، باز تاب و پیامد ناهنجاری جامعه می باشد، قربانیان این ناهنجاری با عمل کردشان از جامعه انتقام می گیرند. آخوند نیز همین کار را می کند و از مذهب و جامعه انتقام می کشد. آفتاب آمد دلیل آفتاب

اعتراف ۱ ( ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد)

موتوا قبل ان تموتوا

سال پنجاه و هشت بود. رادیو و تلویزیون مرتباً اخبار ویرایش شده منطقه نا آرام کردستان را به خورد خلق غیر کُرد می رساند. من و ما اصفهانیها بیشتر از همه خود را شریک انغلاب(ق) میدانیم. قرارمان هم این است که همه چیز خوب و سر جای خودش باشد. دیگر شاه و ساواک و این حرفانیست. امام است و نائب امام و فغیه(!) و مجتهد. اگر کُردهای فریب خورده و گروهکهای بی دین و وابسته اجازه بدهند، قبل از آنکه آب سیفون توالت به خزینه فاضلاب برسد، ما به مدینه فاضله(اب)خواهیم رسید . اما افسوس که نمی گذارند. یا از آزادی حرف می زنند ، یا از حقوق انسانی، یا اینکه تبیعیض قومی را مطرح می کنند.

تا ساعتهای دو و سه بعد از ظهر از خانه بیرون نرفتم. اما می شنیدم که شهر(اصفهان) از پاوه و سنندج هم شلوغ تره. از حمله به کتابفروشی های ضد انقلاب بگیر تا سوزاندن کتب ضالّه و تظاهرات بی وقفه.

با دوست قدیمی(س) ام که دیگر برادر زنم شده بود، رفتیم بیرون ببینیم چه خبره. از چهار راه تختی به بعد دود کاغذ به مشام می رشید. هر چه به طرف چهارباغ نزدیک می شدیم بوی سوختگی و دود کاغذ شدیدتر می شد. چند جا در وسط چهار باغ عباسی، بین دو خیابان به خرمنهای سوخته کتاب برخوردیم. معلوم بود که از صبح تا آنوقت روز دیگر چیزی برای ما باقی نگذاشته بودند که به فیض برسیم. رفتیم جلو تا رسیدیم روبروی مدرسه چهارباغ. دیدم که عده ای از پنجره های در کرکره ای پاساژ(م) بالا می روند. شلوغ بود . می گفتند داخل کتابفروشی پاساژ پر است از کتابهای مضره و درب را بسته اند که کسی وارد نشود. آنها می رفتند که کتب مضره را کشف و خرمن کنند. من صاحب کتابفروشی را می شناختم. در یکی دو سال قبل و بعد از واقعه ۲۲بهمن دانشجو بودم و هر وقت کتابی کمیاب بود از آنجا تهیه می کردم. حتی یادمه یکروز دو کتاب درسی از او خریدم و موقع خارج شدن از کتابفروشی بر گشتم و از بیرون چهار چوب در پرسیدم : راستی آقای +++ ،مالکیت منشاء خانواده، چنده؟ کتابفروش همانطور که روی صندلی لم داده بود زد زیر خنده و با دست اشاره کرد : « بیا تو، بیاتو، بیاتو، بیاتو. رفتم داخل.

ـــــــ از کجا می آئی تو ؟!
ـــــــ از چهار راه بنائی، چی شده ؟ چه خبره؟
ـــــــ هر کی ندونه فکر می کنه از پاریس اومده ای. این حرفا چیه ؟ داد می زنی ؟ مگه شکلات می خوای؟
ــــــ مگه چی شده ؟
ــــــ اولاً که ندارم. دویماً نه تا امروز داشته و نه اون را دیده ام و نه حتی خونده ام. تو هم اگر می خواهی کله ات رابباد بدی حرفی نیست ، اما برای مردم درد و سر درست نکن.
ــــــ برو بابا، شما هنوز تو حال و هوای زمان شاه زندگی می کنی. تموم شد. خدا حافظ، نخواستیم.»

چند دقیقه ای پشت درب پاساژ ایستادیم .با پرت شدن چند جلد کتاب بر روی سر جمعیت فهمیدم که کتابفروشی را تسخیر کرده اند. جمعیت مانند سیل زده ها و یا زلزله زده هائی که کمکهای غذائی پرت شده از هلیکوپتر های امداد را در هوا می قاپند، به هوا می پریدند و با حرص و ولعی هیجانی کتابها را در هوا می قاپیدند. کتابها کم بودند و افراد زیاد. بنا براین به سوزاندن نمی رسید و به محض رسیدنشان به دسترس جمعیت چنان تکه پاره می شدند که کاغذ خوردکن های آمریکائی به گردشان هم نمی رسید. با سعی و تلاش، زیاد یک کتاب از تو هوا گرفتم . بی اختیار و طبق عادت خواستم بازش کنم ببینم چیه، چه نوشته، مال کیه ، چی می گه، در باره چیه؟

آدم ساده لوح احمق! اینجا جای کتاب خواندنه؟!
دهها دست کتاب را از دستم قاپید و حسرت پاره کردن یک ورقش را بر دلم گذاشتند.
کتاب بعدی را که گیر آوردم گذاشتم زیر بغلم و سعی کردم که از جمعیت خارج شوم تا بتوانم بخوانمش. دل غافل! مانند جمعیت بازیکنان راگبی بر سرم ریختند و حتی بعد از آنکه کتاب پاره پوره شده بود عده ای مثل بازیکنان راکبی که توپ را گم گرده اند باز دست توی لنگ و پاچه من می کردند و دنبال کتابی که نبود می گشتند.

ساده اندیشی به کمکم آمد و از شر حماقت نجاتم داد. با خود گفتم، مرتیکه خر، اونهائی که رفتن اون بالا می دونن چه کتابی را بیاندازن پائین. حالا توی این شلوغی آقای مطالعه شده ای؟! کتابی را که می اندازند پائین یقیناً بد است دیگه. حالا تو می خوای باز بینی کنی.

آنروز رفته بودیم که به دیگران بپیوندیم و همانکاری را بکنیم که بقیه می کردند، اما نمی دانم چرا از آن جمعیت جدا شدیم. آنموقع متوجه نبودم که من نمی توانم کتاب پاره کنم. تا یادمه هر چیزی که کتاب شده باشدرا دوست داشتم. برای خواندن، یا برای نگهداشتن در طبقه کتابخانه و یا برای دادن به دیگران که بخوانند. دکور کتابخانه برایم زیبا تر از هر تابلوی نقاشی ای بود. اما پاره کردن و سوزاندن کتاب را نمی فهمیدم. آنروز ظاهراً سوزانده شدن کتب ظاله را تأئید می کردم اما، نمی دانم چرا اگر همان کتابهای بد بدستم می رسید بعد از خواندن فقط یک کار دیگر به فکرم می رسید، و آن اینکه آنرا جلد بگیرم و برای دو باره خواندن نگهش بدارم. همین.

از آن جمعیت فاصله گرفتیم. جمعیتی کوچک دیگری توجهمان را جلب کرد. همه بدور کیشه یا کیوسک کوچک یک کتابفروشی حلقه زده بودند. همه اصفهانیها آنرا می شناسند و هر کس یکبار از پیاده رو غربی چهارباغ(سمت مقابل مدرسه چهارباغ) بگذرد متوجه وجود آن کیوسک کتابفروشی می شود.اتاقکی کوچک و انباشته از کتاب. تا یادم می آید این اتاقک در کنار پیاده رو چهار باغ بوده و هنوز هم باید باشد. اگر اشتباه نکنم آنموقع صاحبش پیر مردی بود(حد اقل نسبت به ماها)که گویا شنوائیش(گوشش) کمی ضعیف بود. بیچاره در چند متری کنار پیاده رو ایستاده بود و با نگرانی، جمعیتی که بدور کیوسک حلقه زده بودند را می نگریست. در بین جمعیت چند نفر راشناختم. دانشجو و بچه محلمان بودند. یکی از آنها را از دوران دبیرستان می شناختم. رفتیم جلو و بعد از احوالپرسی مشغول صحبت شدیم. صحبت پیرامون معضل و بغرنج آن زمان کشور و شهرمان، یعنی در باره آن اتاقک کتاب و نشریه فروشی بود. « سیّد ر.. چه خبره؟
ــــــ پیر مرده از صبح کیوسک را بسته و می ترسه باز کنه. همین کنار ایستاده و حرف هم نمی زنه.
ــــــ اگه ریگی به کفشش نبود باز می کرد. چند تا می رفتن کتابها را می دیدند و کنترل می کردند. اگر کتاب آنچنانی نداشته باشه که نباید بترسه.
ــــــ چند بار بهش گفتند.قبول نکرد. گفت همه کتابها از همینجا پیداست. می بینید که، قرآن و نهج البلاغه و …..ست.
ــــــ حتماً اون زیر میرا چیزی داره، اگه نه ….. .
ــــــ توی این صندوقهای آهنی جلو کیوسک هم پراز کتابه. قفل های گردن کلفتی هم داره.
ــــــ قفل ها را بی خیال سیّد. به سه سوت باز می شه.
ــــــ می تونی؟
ــــــ آره.
ــــــ پس معطل چی هستی؟!
ــــــ این جمعیت خری که جلو پاساژ دیدم، خیلی هاشون اومدن اینجا.
ــــــ خوب!
ــــــ خوب که خوب، اینا فقط دنبال یک چیزی می گردند که جر بدهند یا بسوزانند. فکر نمی کنم اگر قرآن ها را هم بدستشون برسه پاره نکنند.اصلاً کسی نگاه نمی کنه . نمی شه . فقط دستاشون کار می کنه . نه نگاه می کنند و نه کسی فرصت می دهد.درنگ بکنی یکی دیگه اجر و ثوابشا می بره. قاپ می زنند و تکه پاره می کنند. هر ورق بین بیست تا دست گم می شه. اینها مثل مردم شام اومدن که ثواب سنگ زدن به اسرا نصیبشون بشه. نیومدن که
اسیرها را شناسائی کنند. کسی دنبال بی گناه نمی گرده. زدن گناهکار اجر و ثواب داره. بیگناه به درد کسی نمی خوره. پس بهتره همه گناهکار باشن. چی می گی تو؟
ــــــ ببین من خیلی ها که اینجا هستند را می شناسم. تو قفل را باز کن، من و تو و یکی دو نفر دیگر کتابها را می بینیم .حالا چارتا کتاب فلان هم داخلشون بود بر می داریم و بقیه را میذاریم سر جاشون و به پیر مرده می گیم بیاد یک قفل دیگه درش بزنه. اصلاً کیوسک را باز کنه، دیگه مسئله حلّه.کسی کارش نداره.»
اگر می خواستم قفل بدبختیها و شانسم را باز کنم به این راحتی باز نمی شد. اما چون قرار بود برگ سیاهی بر اوراق زندگیم رقم بخورد، قفل به همان سوت اول باز شد، نه سه سوتی که گفته بودم. جمعیت مانند قحطی زده ها، یا به مثل گله گرگهای گرسنه حمله می کرد. مانند گله کفتار همدیگر را هل می دادند که زود تر از بقیه به لاشه مردار برسند. البته آنان از کفتارها حریص تر بودند چون با رسیدن به آن لاش، ثواب بدر و احد نیز نصیبشان میشدو به بهشت هم می رسیدند. در هجوم اول و به محض باز شدن در، من بداخل صندوق و لای کتابها چماله شدم. قبل از آنکه کتاب بشوم، سید و دوست من و آن چند نفر آشنای سیّد نجاتم دادند و از داخل صندوق بیرون آمدم. نیم ساعتی دستها را به هم حلقه کردیم تا جلو هجوم آن فوج وحوش را بگیریم که شاید سیّد بتواند کتابها را کنترل کند و اگر کتابی وجود دارد که مخل نظم جامعه بشری شده و حقوق انسانی ما را تهدید می کند، پیدا کرده و بدست آن خیل … معدوم شود. سیدنیمی از کتابها که اکثراً قرآن و نهج البلاغه بود را کنار زد و چیزی پیدا نکرد. اما ما دیگر توان مقاومت نداشتیم و چهار پنج نفری نمی توانستیم جلو فشار امت قرآن را بگیریم. به سید گفتیم که بیا بیرون . ولش کن. سید به جمعیت گفت هیچی غیر از قرآن و کتابهای معمولی نیست بگذارید صاحبش بیاد جمع جورش کنه. اما جمعیت که فهمید ما دیگر داریم می رویم حمله کرد تا به ما بیاموزد که کنترل و باز بینی کتاب چگونه است.

تامیدان انقلاب(سی وسه پل) رفتیم و برگشتیم. نیم ساعت یا کمی بیشتر نگذشته بود که باز به جلو همان کیوسک رسیدیم. در نیودن ما مسئله به سرعت حل شده بود. دیگر کسی جلو و اطراف کیوسک نبود، هر چه بود پاره کتاب بود و خاکستر و دیگر هیچ، همه قرآنها و نهج البلاغه دود شده بود. بعد ها این واقعه اسفبار را برای دوست و ظریفی تعریف کردم. وی که مخالف مذهب نیز بود رو کرد و به من گفت : پس معلوم شد که کتابهای ضالّه و مضرّه کدامند!

نزدیک های ساعت پنج عصر و نزدیک دروازه دولت بود که به گروه صد و چند نفری موتور سوارانی بر خوردیم که شعار میدادند ارتش به شهر پاوه اعزام باید گردد. برای سوار شدن به پشت موتور سواری که جای خالی داست لازم به پرسیدن نظر موتور سوار نبود. من و دوستم(همان برادر زنم) هر کدام پشت سر یکی از آن موتور ها سوار شدیم. کوتاه کلام، از جلو پادگان توپخانه اصفهان سر در آوردیم. جلو درب پادگان همچنان که گاز می دادیم و دور می زدیم فرمان صادر می کردیم که : ارتش به شهر پاوه — اعزام باید گردد.

ساعت ده شب در اتاقم تنها بودم. پیام آیت الناس طاهری، امام جمعه و… از رادیو پخش شد: « مردم شهید پرور اصفهان آرامشتان را حفظ کنید. مقامات استان خود به بر چیدن و جمع آوری کتابهای مضره اقدام خواهند کرد…ووو…

بی اختیار و باصدای بلند داد زدم که : ” مرتیکه ملعون دیگر چیزی باقی نمانده که شما بسوزانید. تا حالا کدام جهنمی بودید. بوی دود کتاب آسمان را سیاه کرده. نکند دود تریاک جلو چشمهایت را گرفته بوده که سیاهی آسمان را ندیده اید!

اشتباه می کردم. آقای طاهری شم و استعداد شایسته ای در آتش سوزی داشت. بعد از آتش زدن سینما رکس آبادان و بعد از آن آدم سوزی، دون شأن ایشان بود که در کاغذ سوزی شرکت کند. گرچه از یک دیدگاه فاجعه کتاب سوزی هولناکتر از آدم سوزی است.

گرچه شکستن یا نشکستن آن قفل سرنوشت محتوم آن کیوسک کتابفروشی را تغییر نمی داد، ومانند دهها کتابفروشی دیگر نهایتاً همان بلا بر سرش می آمد، اما من از همان دقایق اول پس از شکستن قفل، خود را مجرم و دخیل درآن فاجعه می دانستم و تا به امروز. از همان روز تصمیم گرفتم در اولین فرصت به آن کتابفروش مراجعه کنم و حد اقل با دادن جریمه کتابها خودم را اصلاح و تنبیه کنم. بدون آنکه بخواهم خودم را تبرئه، وکوتاهیم را توجیه کنم تا امروز توفیق اینکار را نیافتم. البته مشکلات فراوان زندگی و پیشامدها باعث می شد این کار را به تأخیر بیاندازم و به زمانی دیگر موکول کنم. اما امروز اعتراف می کنم که « رفتن به نزد آن کتابفروش و عذر خواهی و جبران خسارت وی بر تمام مسائل زندگی من اولویت داشته، و امروز در اینجا، و فردا در پیشگاه خداوند، هیچ عذری پذیرفته نیست.

مدتی بعد از آن، به جرم کتاب و کتابخوانی و نگهداری کتب مضرّه و ضالّه به زندان افتادم و از کار معلمی اخراج، و از حیّز انتفاع نیزافتادم . پس از آزادی از زندان از کشور خارج شدم . تا زمانی که کتابسوزها بر مسند قدرت تکیه زده باشند نمی توانم به کشور باز گردم .آرزو می کنم آن کتابفروش هنوز در قید حیات باشد. اما من دیگر ایران نیستم و نمی توانم او را ببینم و فرصت عمل به تصمیمی که گرفته بودم را از دست داده ام. اگر کسی از آن دکه کتابفروشی و صاحبش و یا از وارثین احتمالی آن کتابفروش خبری داشته باشد، خواهش می کنم از طریق قسمت نظرات همین سایت با بنده تماس بگیرد. یا اینکه اگر می شود آدرس این سایت را به آنها بدهند. باشد که حد اقل خسارت مالی آن صد و چند جلد قرآن و نهج البلاغه ای که بدست یاران خمینی به آتش کشیده شد را جبران کنم. کتابهای فراوان دیگری نیز در آن دکّه کتابفروشی موجود بود، اما آنچه حتی از دور توجه را به خود جلب می کرد، قرآن های مختلف بود که دسته دسته روی همدیگر قرار گرفته بودند که همگی سوخته شدند. ادامه دارد.

سنگ خزینه و سالنامه آریائی

در پاریس سالنامه ای منتشر می شود که بنیانگذار آن مصداق آشکار این ضرب المثل اصفهانی ها است که می گویند  : نه سنگ خزیه را ببوس،    نه تو آب خزینه بگوز

البته بنیانگذار محترم وانمود می کند که می خواهد سنگ خزینه را ببوسد، اما آنچه از ایشان سر می زند تنهامشمول بخش دوم این ضرب المثل می شود. سالنامه مذکور را ورق می زینم و قضاوت را به شما وا می گذاریم.

بنده به هیچ وجه قصدمخالفت و رد این سالنامه را ندارم و حتی وجود آنرا خیلی هم خوب و شاید هم ضروری بدانم. تنها تأسف می خورم که چرا بدست چنین فردی بنیانگذاری شده و اینکه چرا ایشان اولین فردی بوده که وارد این خزینه شده. بنیانگذار محترم این سالنامه، به فرهنگ و زبان و تاریخ ایران علاقمندی زیادی از خود نشان می دهد اما چون از بی طرفی علمی و توان ادبی لازم برخوردار نبوده، بدون اینکه سنگ خزینه را ببوسد، به آن کار دیگر پرداحته و گویا جز …دن در آب خزینه کاری از او ساخته نبوده است. سالنامه را ورق می زنیم که خود روشنگر این مد عا است.

File0086

در اولین صفحه ایشان خواسته سالنامه را با جملاتی در خور سال نو آغاز کند اما ناشیانه به جعل و بر گردان دعای عربی و معروف تحویل سال پرداخته و با ترجمه غلط، نثر عجیب الخلقه، و نگارش من در آوردی و بچگانه اش خواسته نشان دهد کاری نو انجام داده و با اینکار نه تنها نشان داده که معنای کلمات زبان فارسی را نمیداند بلکه ثابت می کند آن دعای معروف را نیز به خوبی نفهمیده است.  ویژگی منحصر بفرد این به اصطلاح نیایش این است که مطلقاً قابلیت به خاطر سپرده شدن را ندارد و به محض چشم بر داشتن از آن، فراموش می شود و هیچ اثری آن باقی نمی ماند، نه در ذهن و نه بر زبان.

ماندگاری اشعار، کلمات قصار، سرودها و دعا ها  به عواملی چون  کلمات ومعانیسمبلیک، عبارات موزون و مقفا، و موسیقی حاکم بر آن بستگی دارد که نیایش مذکور عاری از هر گونه عامل ماندگاری است.

ایشان با ترجمه تحت الفظی کلمه عربی «مقلب» از ریشه «قلب»، نیایش خنده داری را جعل کرده و خواسته آنرا بنام «نیایش آریائی» به خورد فارسی زبانان بدهد، و فکر کرده کسی غیر از ایشان تا کنون این دعای معروف و معمول را نشنیده. گویا خود نخستین بار بوده که این دعا را می شنیده و به همین دلیل به معنای آن پی نبرده است و به این امر مهم نیز توجه نکرده که در کار ترجمه، ظرف کلمات باید منطبق بر توان انتقال مفاهیم انتخاب شوند و نه معانی لغتنامه ای. به همین لحاظ در بر گردان این دعا به فارسی، کلمه «مقلب» و«محول»،هر دو  معنای«دیگرگون کننده» را نمایندگی می کنند اما جاعل دعا،«مقلب»را به معنای واژگون کننده گرفته و اینطور از آب در آمده: ای واژگون کننده دلها و دیده ها.

«واژگون» که معنای سرنگونی، وارونگی و کژی و ناراستی دارد را، به جای «دیگرگون» که به معنی نو شدن و تغییر در راستای بهبودی است قرار داده. بنا براین معنا و مفهوم جمله آغازین سالنامه و نیایش باسمه ای فارسی ایشان اینطور می شود: «ای وارونه کننده دلها و دیده ها، یا ، ای سرنگون کننده دلها و دیده ها.» یعنی خداوند دل ها و چشم ها را وارونه و سرو ته می کند گویا خداوند از آفرینش اولیه اش ناخرسند می باشد.

در ادبیات فارسی «واژون»، «واژگون»، «بازگون» و«واژونه» به معنای تغییر و زیر و رو شدن نابجا و غلط می باشد. وقتی چیزی در جایگاه درست، طبیعی و منطقی خودش قرار نداشته باشد، آنرا با صفت «واژگونه» بیان میکنیم . به این مثال از فردوسی توجه کنید :
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحاک واژونه دید
آشکار است که منظور فردوسی از«جهان واژونه» جهانی سالم و طبیعی و درست نبوده و می خواهد جهانی وارونه، آشفته و ناسازگا را توصیف کتد.

بر کسی پوشیده و ناشناخته نیست که اصل این نیایش :

«یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل والنهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
»، به زبان عربی بوده و اگر هم کسی بخواهد آنرا بخورد زبان فارسی و فارسی زبانان بدهد، باید از حد اقلی از دانش زبان عربی بر خوردار باشد.

البته اگر ما بتوانیم ترجمه آبکی این دعارا «نیایش آریائی» بنامیم، حتماً می توانیم «قرآن آریائی» نیز داشته باشیم . آنوقت هم سرقت ادبی کرده و هم فقر فرهگیمان را ثابت کرده ایم.

اگر عاری از دیدگاهی انسانی و انسان شناسانه باشیم هر گز نخواهیم توانست برخوردی علمی با زبان و ادبیات و فرهنگ ملل مختلف داشته باشیم که در چنین صورتی، نبود دانش کافی در زمینه زبانها ملل دیگر، مزید بر علت شده و طنز مسخره ای را بوجود خواهد آورد. نژاد پرستی کور و تعصبات نا آگانه پرده آهنینی است که چشم را از دیدن و عقل را از فهمیدن باز می دارد. در چنین حالتی اگر هم صادق باشیم ، دوستی هایمان نیز دوستی «خاله خرسه» می شود.

اگر تا پایان تورق این سالنامه ما را همراهی کنید به این نکته آشکار پی خواهید برد که نگارنده و بنیانگذار آن، ضدیت و تعصبی کور نسبت به زبان و نژاد عرب دارد که در این راستا اسلام و تاریخ قمری و شمسی نیز از نیش زهر آگین ایشان در امان نمانده . ایشان حتی از کار برد کلمه عرب و عربی نیز اجتناب می کند به جای آن از واژه «تازی» استفاده می کند. واژه تازی را طوری بکار می برد که گویا از چیز نجسی نام می برد، اما در بسیاری از جاها با اینکه می شده از واژه فارسی استفاده کرد، کلمه عربی بکار برده و بالعکس در جائی که معادل فارسی خوبی وجود نداشته ناشیانه سعی در «فارسیلیزه»کردن عبارات کرده و جملات و عباراتی ساخته که دست کمی از مونتاژ نیایش آریائی اش ندارد.

تا پایان سالنامه به جعلیات وعبارات نا مأنوس زیادی بر می خوریم که علاوه بر باسمه ای بودنشان آشکارا حکایت می کند که بلغور کننده آن واژه ها، منبع سرشاری است از انواع تناقضات، تناقض ادبی ، تناقض فکری و سیاسی،و تناقض مذهبی و ایدئولوژیک.

ورق می زنیم :

واکسیناسیون انقلاب۶(احزاب و گروههای سیاسی)

جهان را می گویند آفریده گاری دارد؛ زیرا منظم است و همه اجزاء آن در یک رابطه منظم و قانونمند با هم در ارتباطند، و به قولی رابطه سازمانی ( ارگانیک ) دارند. بدین لحاظ آنرا دارای عقلی مدبّر ،گرداننده ای کاردان و جریانی هدفمند می دانند.
در راستای حزب زدائی در ایران و اقلاً از پس از واقعه بهمن پنجاه و هفت به این سو، چنان نظم و هماهنگی ای وجود داشته که اگر حتی جهان را فاقد عقلی مدبر و کار گردانی هدفمند فرض کنیم ،باز نمی شود پذیرفت که آنچه در ایران سه دهه اخیر گذشته فاقد یک کارگردان هدفمند بوده باشد.
به روشنی می توان دید که ” ابر و باد ومه و خورشید و فلک “، در کار بوده اند و همه و همه، همچون اجزاء یک سناریو، یا اعضاء و قطعات یک ماشین، در یک رابطه سازمانی ( ارگانیک ) و همسو دست به دست هم داده اند تا ما را به جائی برسانند که امروز فلاکـتبارمان منزلی از منازل آن می باشد . در چنین حالتی نمی توان همۀ این  جریانات ، وقایع و عناصر مرتبط (گرچه گاه در ظاهر متضاد ) و منظم ،که سراسر آب به یک آسیاب ریخته اند را بدون کارگردانی مدبر فرض کنیم. همان کارگردان مدبری که طرح واکسیناسیون انقلاب را ریخته و دنبال می کند.
نمونه ای ازاین همکاری و همنوازی سازمانیِ اجزاء و اعضای سناریوی انقلاب در این سالها اینکه، همه و همه یک صدا و یکه تاز کوشیدند و تلاش کردند تا ، نه اینکه هر گونه تشکّل و انسجام حزبی و گروهی را نابود کنند، بلکه هر گونه فکر و دیدگاهی که بتواند منتهی به ایجاد گروه و سازمانی بشود را نیز از بین ببرند. یعنی حزب و سازمانهای سیاسی را در ُصَور وجودی بالقوه اش نیز نابود کنند و از آن فرا تر، نوعی بد بینی، ترس و دلهره و بیزاری از حزب و سازمان سیاسی در دل مردم ایجاد کنند و به بیان دیگر،همه در ها بر این پاشنه چرخیده اند که پادزهر یا واکسنی در رگ و خون جامعه تزریق کنند تادر مقابل اپیدمی وبیماری(به لحاظ ضد انقلاب) حزب و حزب گرائی مصونیت یابد زیرا، هیچ انقلاب و تحول اجتماعیی  در غیاب احزاب شکل نمی گیرد.در نتیجه چنانچه نارضایتی های اجتماعیِ ناشی از ظلم وخود کامگی خکومتها بخواهد به جنبش و اعتراضات اجتماعی تبدیل شود، قابل کنترل خواهند بود و به راحتی بتوسط حکومتها از مسیر طبیعی خود منحرف و به انفعال کشانیده می شوند.  نتیجتاًسکان انقلاب در دست و کنترل ضد انقلاب -یعنی حکومتها ضد مردمی و خودکامه- باقی خواهد ماند،زیرا در برابر مردم متفرق و حرکت های غیر سازمان یافته و رهبری نشده آنان، ضد انقلاب بصورت سازمان یافته عمل می کنند. سازمانی که در جایگاه یک دولت تمامی منابع و امکانات تبلیغاتی و اقتصادی را نیز در دست دارد و در صورت نیاز می تواند از نیروی سرکوب قوای نظامی اش نیز بهره ببرد.
وجود و حضور فعال احزاب و سازمانهای سیاسی اجتماعی و تشکل های صنفی، اصل و ضرورت مسلم و بدیهی هر جنبش و انقلابی است.بدون حضور احزاب هر حرکت سیاسی ای عقیم ، کور و بی نتیجه خواهد بود و چنانچه ظاهراً به موفقیتی نائل شود پیشاپیش باید دانست که دروغ و فریب بزرگی بیش نیست.
در جوامع حزبی نیز میزان موفقیت جنبشها و مطالبات مردمی به نسبت حضور فراگیر مردم در احزاب بستگی دارد.بنابراین برای واکسینه کردن جامعه بر ضد هر جنبش و حرکت آزادیخواهانه ای، نخست باید احزاب موجود را به حاشیه رانده و تا مرحله نابودی با آن مقابله شود.در تحقق این امر باید مردم را از احزاب و احزاب را از مردم دور کرد.در به حاشیه راندن احزاب و دور کردن مردم از احزاب و بالعکس در طی سه دهه اخیر  که البته موفقیّت چشمگری هم داشته اند، بروشنی می بینیم که ایران در دوران حکومت شاه و ایران دهه پنجاه و شصت بمراتب حزبی تر از امروز بود ومردم و جامعه بمراتب بیشتر از امروز اندیشه و تمایل جلب و جذب شدن به یک کانون ، حزب یا سازمان را داشتند . این حرکت رو به عقب دقیقاً عکس آن چیزی است که در یک روند طبیعی انتظار می رود. حقیقت این است که جامعه امروز کاملاً بر ضد حزب و سازمان و هر گونه جمعیّتی واکسینه شده.
در یک مبارزه، منطقی ترین استراتزی این است که ببینیم دشمن یا رقیب از چه سلاحی استفاده می کند و نسبت به چه سلاحی آسیب پذیر است و این دو حربه خیلی زود و ساده توسط دشمن مشخص می شوند. حساسیت بسیار شدید حکومت نسبت به احزاب و سازمانهای سیاسی اجتماعی چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد. حتی سندیکاهای کارگری و انجمنهای اسلامی هر چند کوچک اگر که توسط حکومت بنیانگذاری نشده باشد، کانون خطری خواهند بود. از زمان شاه که حزب رستاخیز را تشکیل داد تا خمینی و حزب الله  و تا به امروز دشمن هر روز دادش به هواست از ترس احزاب . به همین دلیل برای پیشگیری گاه خود به تشکیل حزب دست زده اند.خمینی از شاه نیز هشیار تر بود و همان حزبِ حزب اللهی خودشان(حزب جمهوری)را نیز منحل کردند.زیرا هم درس بدی بود برای دیگران و هم اینکه حکومتی که خود یک حزب است و تمام منابع اقتصادی نظامی ، مجلس و دیگر قوا به عنوان بازوهای تشکیلات مافیائیش عمل می کند چه نیازی به حزب دارد که سر مشق بدی برای دیگران باشد.لذا دشمن از چیزی نمی هراسد مگر از سلاح تشکل و اتحاد مردم. در یک کلام حزب. حزب نتها سلاحی است که دشمن در برابر ان آسیب پذیر است و حزب ضدائی تنها سلاحی است که دوام و بقای حکومتش را بیمه می کند. 
اگر عوامل مختلف از قبیل چند برابر شدن جمعیت ، سرعت و سهولت ارتباطات ( اینترنت و…) را مدّ نظر قرار دهیم ، کافی است مقایسه ای کوچک داشته باشیم تا مشخص شود امروز نسبت به سالهای پنچاه تا پنجاه و نه در چه موقعیتی قرار داریم .
در خانواده ها هستند کسانیکه از روی خیر اندیشی و نصیحت افراد فامیل و دوستان را از شرکت در فعالیّت سیاسی و احزاب مخالف حکومت نهی می کنند، مثلا می گویند: « آقا ول کن ،به زندگی ات برس، دست بر دار ، می گیرند ، می کشند ،رحم ندارند، بیچاره ات می کنند».ّ در زمان شاه چنین توصیه هائی را از طرفداران و عمال حکومت می شنیدیم  ولی امروز از مخالفین حکومت. یعنی شرایط چنان سخت و مخرب شده که از بعد از سالهای پنجاه و هفت و هشت همواره این مخالفین حکومت و هم عقیده ها بوده اند که همدیگر را دعوت به سکوت و سکون می کرده اند و توصیه به دوری از فعالیّت سیاسی و احزاب.
نکتۀ قابل تأمّل دیگر اینکه در تمام انقلابات و اعتراضات ضد حکومتی، وقتی پای افراد حزبی به زندان و باز جوئی کشیده می شد، احزاب و تشکیلات همیشه نگران بودند که مبادا افراد واعضای رده پائین نتوانند مقاومت کنند و باعث لو رفتن افراد رده بالاترشان بشوند و یا مجبور به اعتراف و اقرار های محیر العقول وخلاف واقع بشوند. امّا در ایران سالهای اخیر،بیشتر این افراد ردۀ بالاتر تشکیلاتی بودند که اقرارها و اعترافهایی محیرالعقول کردند و اکثراً این افراد ردۀ بالا بوده اند که تاب مقاومت نداشتندو افراد پائین تر از خود را به تیغ جلاد  سپردند و هر چه شجاعت ، شهامت ، مقاومت و فداکاری وجود داشته از جانب افراد پائین حزبی و هواداران ساده معمولی بوده.
در فراهم آوردن شرایطی مناسب برای حزب زدائی ، بیزاری و بیگانگی مردم از تشکل های سیاسی و به حاشیه رانده شدن و عقیم سازی احزاب ، بیشترین و مؤثرترین نقش را خود احزاب ایفا کرده اند و چنان به موقع و به جا رژیم ضد تشکیلات را یاری رسانده اند که غیرعلمی نخواهد بود اگر نتیجه بگیریم که احزاب و تشکیلات و سازمانهای سیاسی در سالهای اخیر، خود در گردونه آن ” ماه و خورشید و فلک “چرخیده اند و به ارادۀ پیدا و نهان آن عقل کارگردان و مدبّری حرکت کرده اندکه سناریوی انقلاب را کارگردانی می کرده.اگرچه اسماً و در ظاهرمخالف حکومت خودکامه بوده اند ، امّا عملاً کتک خور فیلم بوده و نقش محوله را ایفاء می کرده اند و به کلام باز هم روشن تر اینکه بگوئیم تشکل ها و سازمانهای سیاسی مأموریت داشته اند که مردم را از حضور در صحنه سیاسی جامعه دور بدارند. جز این باشد، باید به معجزه و امداد های غیبی مورد ادعای حکومت اذعان کنیم ، زیرا چنین نظم ، هم آهنگی و همزمانی ای ، بی شباهت به معجزه نیست ، که هر وقت حکومت نیاز داشت اذهان توده مردم را نسبت به احزاب بد بین کند ، این نیاز بدون درنگ و به طرز معجزه آسائی توسط خود احزاب و گروهها بر آورده شد و بهانه سرکوب را بموقع بدست رژیم دادند، چنانچه اگر تاریخ سالهای اخیر را ورق بزنیم می بینیم که تشکّل های سیاسی اجتماعی سالهای اخیر لحظه ای حکومت را منتظر نگذاشته اند و به موقع بهانه و اسباب لازم را در اختیارش گذاشته اند .
.
سالهای دهه پنجاه تا سال پنجاه و نه و شصت ، اکثریت افراد جامعه و بویژه قشر تحصیلکرده آمادگی و انگیزه بسیار قوی ای برای پیوستن به حزب و تشکیلات سیاسی داشتند. احزاب و سازمانها به سادگی می توانستند همفکران خود در بین مردم را جلب و جذب کنند. حتی آمادگی ذهنی فراوانی وجود داشت که افراد همفکر دست به ایجاد کانونی بزنند، طوریکه محفل های دوستانه و خانوادگی و مذهبی در سالهای پنجاه و هشت و نـُه،خود نطفه بالقوه ای بودند برای ایجاد یک تشکل. هرکس وجود و موجودیت مفید خود را در پیوستن و تعلق خاطر داشتن به سازمانی می دانست.اغراق نخواهد بود که بگوئیم در اماکن فرهنگی و دانشگاهی به سادگی می شد بنیان یک تشکل را پایه ریزی کرد. جامعه آبستن ایجاد تشکلها بود.سازمانها، انجمنها وتشکیلات و محافل سیاسی موجود، تمام فضای دانشگاهی  کشور را پر کرده بودند. از آن میان سازمان مجاهدین حرف اول را می زد و کانون سیل مشتاقانی بود که به آن می پیوستند. و اما امروز!
امروز حتی در ذهنیت توده مردم حتی نامی آن احزاب سیاسی وجود ندارد.البته به سراغ هر کدام از سازمان ها و تشکیلات سیاسی داخل و خارج کشور که بروید خواهید دید که سخن از پایگاه و نفوذ گسترده خود در میان مردم می گویند، امّا در جامعه و دراذهان توده مردم چنان کم رنگ و بی اثرند که باید گفت وجود ندارند. البته اگر قشربسیار کوچکی از تحصیل کرده ها را حذف کنیم ، توده مردم حتی با نام آنان نیز آشنائی ندارندواز آن استعداد و پتانسیل تشکیلاتی نه اینکه چیزی باقی نمانده، بلکه آن چه هست بیزاری، بیگانگی، بدبینی و بی اعتمادی و از همه بد تر، عدم احساس نیاز توده  مردم است  به احزاب . در این پیشامد خود احزاب و گروه ها نقش اول را ایفا کرده اند. به جرأت می توان گفت که تمام فعالیتهای آنان در این راستا بوده و حتی قدمی در جهت بقا و دوام خود بر نداشته اند،و به بیان صریح کاری نکردند الا ریختن آب به آسیاب حکومت خود کامه. و هر چه از آنان سر زد حرکت آشکاری بود برای راندن توده مردم.بر این مدعا نیازی به استدلال و ارائه مدرک نیست که «آفتاب آمد دلیل آفتاب».
آیا می توان این عملکرد احزاب را یک اشتباه تلقی کرد؟ آیا می توان این همه هماهنگی در جهت خواست و اراده حکومت را ایفای نقش در سناریوی «واکسیناسیون انقلاب»تفسیر نکرد؟ جز این باشد باید اعتراف کنیم که امدادهای غیبی به کمک حکومت آمده و چشم بر تمامی ظلم و فساد حکومت ببندیم و به حقانیتش اقرار کنیم.
مجاهدین خلق در چه شرایطی هستند؟ آیا جز این است که فداکار ترینشان دارند زور می زنند تا جائی برای نفس کشیدن پیدا کنند؟برج عاج نشینانشان که حتی ریزش تشکیلاتی بیش از صفر در صد را نمی پذیرند. در حالیکه اگر دو در صد هوار داران سابقشان را داشتند دیگر نیازی نبود به در یوزگی نمایندگان و سناتور های کشور های امپریالیستی(بقول خودشان) بپردازند. حتی اگر در ذهنیت و خاطره مردم نامی ازآنها وجود داشت دنیا ، آمریکا و کشور های اروپائی هم رویشان حساب می کردند و نیازی نداشتند التماس کنند که نامشان را از لیست تروریستها خارج کنند. مگر تروریست بوده اند ؟ کدام ترور را انجام دادند؟آیا تروریست تر از جمهوری ضد اسلامی بوده اند؟ آنچه در ایران و بر ضد حکومت انجام دادند در برابر آنچه حکومت با ایشان کرد هیچ است.حال چه ربطی به آمریکا دارد که به یاری جمهوری اسلامی شتافته و اینان را تروریست قلمداد می کند.مجاهدین هر چه کردند، در ایران و در رابطه با حکومت ایران بود و اکثر قریب به اتفاق عملیات و یا ترور هایشان جنبه دفاعی یا تلافی جویانه داشته آنهم در چهار چوب ایران ، نه در آلمان، نه در میکونوس، نه در پاریس یا آرژانتین و… . باید این نکته را نیز مد نظر قرار داد که در زمان ترورها و درگیریهای  با حکومت، مجاهدین حائز اکثریتی قابل توجه و دارای پایگاهی عظیم در میان اقشار جامعه بودند و به عبارتی باید سرکوب مجاهدین را سرکوب مردم ایران  بحساب آورد.  آیا آمریکائیان می گویند که بنشین و ببین خمینی چگونه هزاران نفرتانرا ترور و اعدام می کند؟! آمریکا و کشور های تصمیم گیرنده سیاست جهانی در جهت حزب زدائی مردم ایران و امر واکسیناسیون جامعه ماگام بر می دارند نه برای آرامش و دموکراسی و حقوق انسانی مردم ایران. آیا آنهمه فداکاری و جانبازی مجاهدین برای رسیدن به جنین جایگاهی بود؟! تابر اجساد شکنجه شدگان و قربانیان بنشسته و به چانه زنی با فلان نماینده مجلس و کنگره بپردازند؟! اینجا دیگر صحبت از راندن مردم و هواداران نیست.دیگر صحبت از بیزار ساختن مردم از نام احزاب و فعالیت سیاسی نیست.در این مرحله صحبت از راندن و تاراندن اعضا و کادرهای تشکیلات است زیرا دیگر مردمی و هواداری برای فراری دادن وجود ندارد.
این نیز، نوع یا بخشی از «واکسیناسیون»است. یعنی میکروبهای ضعیف شده(احزاب نا کارآمد و …) پس از تزریق شرایطی را بوجود می آورند که بدن (جامعه) اجازه ورود به میکروب و عامل اصلی بیماری به درون خویش را نمی دهد، ودر بدو ورود توسط پادزهر تولید شده سرکوب خواهندشد. . بنابراین برای نابودی احزاب به چنین احزابی نیاز هست.همانطور که برای نابودی و مقابله با  میکروب وبا به میکروب وبا نیاز هست، منتها از نوع ضعیف شده اش. عیناً مانند تشکل های سیاسی ما. اینها هدفشان خلاف آن چیزی است که از ظاهر وجودشان بر داشت می شود.آخر نه اینکه واکسن یک بیماری حاوی میکروب همان بیماری می باشد. این انقلاب خود یک واکسیناسیون بود بر «ضد» انقلاب،و در این شبه انقلابی که در اثر تزریق این واکسن اتفاق افتاد، همه اجزاء نقش واکسیناسیونی خود را اجراء کرده اند و لا غیر.این چیزی است که ما در صدد آفتابی کردنش هستیم .واکسیناسیون انقلاب!
حال تکلیف دیگر احزاب و گروهها معلوم است.اگر مردم را حذف کنیم حزب و سازمان و تشکیلات چه معنائی خواهد داشت؟اگر منظور از مردم توده مردم باشد،آیا در کمال خوشبینی می توان ادعا کرد که دو درصد توده مردم حتی با نام این احزاب آشنائی داشته باشند؟! این نظر و دیدگاه در مورد احزاب و سازمانهائی مانند مجاهدین خلق ،حزب توده، فدائیان و… مطرح میباشد که خود را اپوزیسیون قلمداد می کرده اند و الا نهضت آزادیها و محفل های ملی مذهبی ، مجاهدین انقلاب و دیگر انجمنهای روضه خوانی و … که جای خود دارند و باید آنانرا احزاب حکومتی نامید.
از دیگر مواردی که ثابت می کند غیر از حکومت، خود احزاب نیز در جهت حزب زدائی و دورکردن و بیزاری مردم  از تشکلهای سیاسی قدم بر داشته و بر می دارند اینکه بخش قابل توجهی و گاهاً تمامی فعالیتهای این احزاب صرف نفی و مبارزه با احزاب غیر خودی می شده است و غیر از خودشان دیگری را بر نمی تابیده اند، که این مسئله خود علت بارز نبود یک اپوزیسیون میباشد.
منطق حکم می کند که احزاب و گروهها در برابر حکومت سرکوبگر اختلاف نظر سلیقه هایشانرا کنار زده و در جهت منافع اساسیشان دست به اتحاد و تشکیل یک اپوزیسیون واحد و فراگیر بزنند،اما چنین امر ی هر گز صورت نگرفته است.چرا؟ زیرا هر کدام از این احزاب در رؤیای قبضه کردن حکومت و قدرت بسر می برده و از همینجا به فکر قلع و قمع و تار ومار کردن رقبای و مزاحمین آینده خود بوده است،چیزی که ثابت می کند خود این احزاب و گروهها نیز تعهد و پایبندی حتی اخلاقی نیز به دموکراسی ندارند و با حکومت خود کامه، در رقابتند ،نه در تضاد.اغلب همین تشکل ها حتی دموکراسی و آزادی درون حزبی نیز ندارند و در درون آنها بروشنی می توان بند و زندان و تبعید های حکومت خیالیشان را مشاهده کرد.« فلانی گرایش های مذهبی دارد. بهمانی نباید با پسر عمویش تماس بگیرد.پسر عمویش با توده ایها رابطه دارد.مواظب رضا باشید، خانواده اش خیلی مذهبی هستند.بهروز با سلطنت طلبها معامله و معاشرت دارد. فریدون را دیده اند که رفته بوده به میهمانی پسر خاله اش.پسر خاله اش عقاید چپی دارد. جمشید آدم قابل اعتمادی نیست.کتابهای شریعتی را می خواند.» این جملات را همه ما به کرات شنیده ام و می شنویم. از این اظهارات و گویندگانشان چه چیزی جز استبداد فکری تراوش می شود.اگر اینطور است شما چه مشکلی با حکومت دارید،بجز رقابت؟ مگر نه اینکه خمینی و حاکمان فعلی با شعار آزادی و استقلال و عدالت به جنگ شاه رفتند. مگر نه اینکه حکومت فعلی هم شعار تک حزبی سر می دهد؟ مگر نمی گویند حزب فقط حزب الله.از حزب الله نیز منظورشان خودشان می باشند.این در حالیست که حاکمان امروزی قبل از تسخیر حکومت و قدرت،گروههای دیگر را نفی نمی کردند و در شعار هایشان همه را به اتحاد فرا می خواندند، ولی شما ها در حالی غیر خودیهایتان را نفی می کنید که هنوز در ضعف و زبونی ، و در تبعید و فرار و زندان بسر می برید.همان به که مردم از وجود شما بی خبر یاشند وگرنه چون پستان مادر به این حکومت خواهندچسبید.
در یکی از روز های تابستان ۶۳ یا ۶۴ به صدای مجاهد گوش می کردم. گوینده رادیو مجاهد چنان حماسی و پر شور به دکتر شریعتی و گروهگ فلکزده موحدین حمله میکرد که یک آن فکر کردم مجاهدین حکومت را قبضه کرده اند و دیگر رادع و مانعی بر سراه ندارند الا شریعتی و بقول گوینده رادیو مجاهد« خروش نویسان …»(خروش یا خروش موحد نشریه کوچک موحدین بود که بصورت خیلی ابتدائی و مخفیانه منتشر می شد،و آنهم در بین افراد خودشان دست بدست می گشت) .به کجا می رویم؟! آیا رعایت حد اقل انصاف، اولویت و منطق اجازه می دهد که با وجود جمهوری ضد مردمی، ثانیه ای و یا کلامی را به ضدیت  با گروه کوچکی اختصاص بدهیم که خود زیر ضربه دشمن مشترکمان می باشد. در شرایط سالها شصت کدام ضرورت سازمان مجاهدین را وامیداشت که به دکتر شریعتی حمله کنند و یا حتی انتقاد(مسلماً شریعتی انتقاد هائی دارد) کوچکی را مطرح کنند و چه چیزی نصیبشان می شد؟! آیا در چنین شرایط و با چنین دیدگاهی می توان تصوری از یک اپوزیسیون داشت؟! مسلماً نــه. البته تمام به اصطلاح احزاب و گروهها معتقدند که اپوزیسیونی وجود دارد.زیرا آنان هر کدام خود را به تنهائی اپوزیسیون می خوانند که در حقیقت آنان هر کدام اپوزیسیونِ اپوزیسیون هستند.
واکسن سازان و قدرتهای تصمیم گیرنده جهانی خیلی خوب می دانند که حکومت ایران اپوزیسیونی ندارد و آنچه امروز خود را اپوزیسیون می نامد ،خود تضمینی است بر شکل نگرفتن آن.امروز و پس از سی سال، نبود یک اپوزیسیون،نبود سازمانها و احزاب سیاسی را دلالت می کند. اگر اپوزیسیونی هر چند ضعیف وجود می داشت کشور های مؤثر در سیاست جهانی مجبور می شدند به آن توجهی بکنند و حکومت ایران اینچنین یکه تازی نمی کرد.به همین دلیل نیز کشور های مطرح، کاه در آخور کسی نمی ریزند و منافع خود را در چانه زنی با حکومت میدانند، نه غیر. هر کس ادعا کند اپوزیسیونی وجود دارد، آگاهانه و یا از روی اشتباه مرتکب خطائی شده است که بوی خیانت از آن به مشام می رسد،زیرا ادعای وجود چیزی که وجو ندارد مانعی در راه پیدایش آن است . پیدایش چیزی که اولین ضرورت ما می باشد.

شـــــاید شعر

من و حافظ

الا یا ایّها السّــاقی دگر بس کن مــده جامـــــــی
که دردم را نه درمان است از این خمر شیطانی

،
از آه ســــوختــه دل کــــودک محـــزون بی بابا
نه نافه بوی خوش دارد نه دیگر می به مینائی
،

مرآن حافظ که یکسرازمی و معشوق وساغرگفت
کجـــــا دانـســت حــال ما بدین ایـام ظلـمــــــانی
،

شب تاریک و بیــم موج و گردابی چنـان هائـل
بهشت ومأمن ما شـــد از این ظلم مسـلمـــــانی
،

به سالک گوش کمتر کن ولو پـیر مغــان باشـد
می و سجـّاده حالی هر دو ابزاریست شیــطانی
،
مرا امن و امانی نیست در مــــنزل و یا معــــبر
جرس را گوکه دم درکش که ما را نیست پیمانی
،

همه کارم ز نومیدی به شعر و شاعری افتـاد
ســـروده کی شود شعری کزو سازند درمانی
،

به کُنج شاعـــری بسپار حافظ را تو ای درویـش
که او را دل بسی خوش بوده با معشوق و مینائی
،

علاجی گر همی خواهی بر این بی دردی دلها
سـرت بر دار می باید، دلت را پا به میـــدانی

ح درویش

آخوند ۳( چگونه آخوند شدم)

اینکه چرا آخوندها استعداد درک اسلام را ندارند و از شعور مذهبی بسیار پائینی بر خوردارند ، بر می گردد به نحوه و انگیزه ورودشان بدین جرگه که البته باید گفت« بی انگیزه بودن ورودشان به فرقه آخوندها». نسبت به عامه مردم آخوندها از کمترین باور و اعتقاد مذهبی برخوردارند زیرا اکثر قریب به اتفاقشان به اختیاروانتخاب خود وارد این فرقه نشده اند. بخصوص تا قبل از واقعه ۲۲بهمن ۵۷همه آخوند ها کسانی بودند که از  طفولیت و سنین هفت تا پانزده سالگی و به اراده و تحمیل خانواده وارد این فرقه شده بودند. چون با وردشان به محیط بسته مدارس به اصطلاح علمیه از محیط طبیعی خود کنده می شدند اکثراً با نوعی تنفر و اجبار تن به این کار می دادند. موارد زیادی پیش می آمد که فرار می کردند و با تهدید وکتک و فشار پدر و مادر مجدداً به مدرسه باز گردانیده می شدند.

در سنین طفولیت که بچه ها نیاز دارند با بچه های همسن همنشین و همبازی باشند ناگهان از محیط زیست طبیعیشان ریشه کن می شدند و وارد محیطی می شدند که برای آنان مانند مدارس(تنبیهی) شبانه روزی بود و حد اکثر هفته ای یکبار وفقط جمعه هامی توانستند به خانه برگردند که در همان یکی دو روز نیز حق بازی و سر کله زدن با بچه های دیگر را نداشتند و گذشته از اینها، از بدو ورودشان به حوزه ها، با پوشش و  طرز لباس متمایزشان آنان  بنوعی با محیط طبیعی  سابقشان احساس بیگانگی می کردند.  به آنان تلقین و تحمیل می شد که از همان بچگی رفتار و کردار شان به سبک آخوندهائی باشد که وارد جرگه شان شده بودند زیرا وردشان به مدارس طلبگی مصادف و معادل این معنی بود که آنان با دیگران متفاوتند و از نوعی تقدس و روحانیت بر خوردارند و بقولی باید سنگین و رنگین باشند و حق ندارند مانند بچه های دیگر به بازیگوشی و شیطنت بپردازند.

سال ۱۳۴۶یکی از همکلاسی های ما بنام حیدر، پس از گرفتن گواهینامه ششم ابتدائی رفت برای طلبگی. از همان سن دوازده سالگی و بمحض ورودش به حوزه طلبگی، بیکباره از بچه های و همکلاسیهای سابقش برید. به هیچوجه در انظار و در بین بچه های محل دیده نمی شد. بعضی وقتها که اواخر ماه و یا برای مناسبتهای تعطیلی به محل بر می گشت رفتار و حرکاتش به غریبه هائی که وارد روستایمان می شدند بیشتر شباهت داشت. از اتوبوس که پیاده میشد بدون نگاه به اطراف و بچه های محل یکراست به طرف خانه شان می رفت. گویا دیگران را نمی دید. اصلاً کسی نمی توانست تصور کند که او تا چند ماه پیش همکلاسی بچه هائی بوده که حالا بی تفاوت و بی توجه از کنارشان می گذرد. حتی به سمت و جهتی جز به جلو توجه نمی کرد. طوری بود که ماها نیز به خود اجازه نمی دادیم به طرف او برویم و یا با او حرفی بزنیم. گاهی وقتها فکر می کردم بخاطر آن قبای نیم تنه و کلاه مخصوصی که پوشیده از بچه ها خجالت می کشه.  حیدر از آن روز ها و تا امروز که شیخ حیدر و حجت المسلین شده، رفتار و سلوکش هیچ تغییر نکرده و هر گاه سال و ماه در محل پیدایش می شود حتی برای سلام و احوال پرسی هم نمی ایستد. مثل اینکه با دیگران احساس بیگانگی می کند، طوری که گو یا خود را همنوع دیگران نمی داند.

تقدس والگوی رفتاری ای که از بچگی بر آنان تحمیل می شد نه به لحاظ اقتضای سن و نه به لحاظ توجیه منطقی، خوش آیند و قابل قبول و فهم آنان نبود و به همین دلیل بعضی بچه ها که جسور تر بودند و یا فشار کمتری بر آنان وارد می شد طلبگی را به قصد رفتن به مدارس جدید(دبستان یا دبیرستان اگر وجود می داشت) ترک می کردند و گاهاً کار و سختی را ترجیح می دادند، زیرا می توانستند در محیط طبیعی خودشان رشد و نمو کرده و بعد از کار سخت روزانه از بازی و رفت و آمد با بچه های دیگر منع نمی شدند.البته آنروز ها دبستان و رفتن به مدارس جدید سمبل بدعت و غربگرائی بود. در روستا ها و بخصوص در بین خانواده های روستائی و سنتی که بیشترین طلبه را تحویل حوزه های طلبگی می دادند، چنین تصور و باوری وجود داشت که بچه ها با رفتن به مدارس جدیده از راه بدر می روند. در تأئید این واقعیت و صحت این نظر، نمونه های فراوان وجود دارد که خود آخوند ها نیز منکر آن نیستند.

در روستاها مکتب هائی وجود داشتند که سازمان و مدیریت خاصی  هم نداشتد. اشخاصی بودند که خواندن و نوشتن را بلد بودن و قرآن و کتب مذهبی و ادعیه را نیز می دانستند. این افراد شخصاً اقدام به راه اندازی مکتبخانه ای می کردند که قسمتی و گاهاً تمام فعالیت اقتصادیشان به این کار اختصاص می یافت. دایر کننده مکتب، نقش ملا، مدیر، و معلم و مربی را یکجا به عهده داشت و همزمان به اداره و تدریس بچه ها در سطوح مختلف سنی و آموزشی می پرداخت. به روش حوزه های طلبگی سلسله مراتب آموزشی از معلم شروع می شد و قسمتی از کار آموزش نیز به عهده بچه های بزرگتر بود. بزرگتر ها آموخته های خود را به بچه های کوچکتر و تازه واردها منتقل کنند. در واقع شاگردان قدیمی  و سطوح بالاتر، وظیفه انتقال آموخته های خود به شاگردان تازه وارد را نیز داشتند و نوعی سلسله مراتب آموزشی وجود داشت که از معلم و گرداننده مکتب شروع و به شاگردان ماقبل آخر ختم می شد.  شاگردان قدیمیتر عملاً نقش معلم تازه واردین و سطوح پائین تر از خودشان را به عهده می گرفتند.

بیشتر روستائیان بچه های خود را جهت آموزش قرآن و سواد دار شدن به آنجا می فرستادند. غالباً جنبه های تربیتی اینگونه مکتبها بیشتر مد نظر خانواده ها بود تا سواد دار شدن فرزندانشان. این مکتب ها  نقش واسطه ای و مقدماتی ورود بچه ها به جرگه طلبگی را نیز ایفا می کردند.

مستضعفین ضامن بقای حکومت ستمگران

ان الذین توفاهم الملائکه ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فی الارض قالوا الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها فاولئک مــأواهم جــهنم و ساء ت مصیراً ( نساء ۹۷ )

بر خلاف تصور عموم این مستضعینند که حکومتهای ستمگر را بوجود می آورند و همان مستضعفینند که بقای آن را تضمین می کنند. جدا از استدلال فلسفی و جامعه شناسی، اگر از دیدگاه قرآن نیز به این موضوع پرداخته شود به چنین نتیجه خواهیم رسید. نتیجه گیری صریح و روشن و آشکاری که جای هیچ اما اگری باقی نمی گذارد.

قرآن به شرح حال کسانی می پردازد که بهنگام مرگ و بازخواست سعی می کنند گناه کردارشان را به گردن حکومتهای زورگو انداخته و با گفتن«کنا مستضعفین فی الارض» استضعاف خود را بهانه می کنند. خدا وند و از زبان ملائکه می پرسد” فیم کنتم “در زندگی چکار می کردید و عمر را چگونه گذرانیدید.

در اینجا خداوند بدون اینکه اشاره به جرم و گناه خاصی داشته باشد آنانرا گناهکار اعلام کرده و با عنوان” «ظلم کنندکان به نفوس خودشان» مخاطب قرار می دهد و می پرسد ” فیم کنتم” چه کار می کردید. خداوند بطور قطع آنانرا به صرف مستضعف بودن گناهکار اعلام می دارد و گویا بنا را بر وجود گناه دیگری قرار نمی دهد و مستضعفین را مسئول دوام ظلمی که متحمل شده اند می داند و پیشاپیش آنانرا با عنوان “ظالمی انفسهم“  محکوم می کند. مستضعفین نیز تمام گناه و اتهاماتشان را می پذیرند، و تنها به فکر توجیه آن بر آمده و آنرا نتیجه قطعی و پیامد طبیعی حکومت ستمگر قلمدا کرده و گناه را به گردن حاکمان ستمگر می اندازند.

در اینجا حاکم و محکوم، خدا وند و بنده مستضعف، دادستان و متهم، متفقاً اعتراف و اذعان می کنند که صرف حضور و زندگی در سرزمینی که خاکم ظالم دارد گناه و جرم بوده و مستوجب مکافات است.اصولاً حرفی از نوع گناه و کم و کیف آن نیست. گویا تمام کارها و زندگی افراد تحت حکومت ستمگر زیر سئوال میباشد و از آنچه آنان در زندگی انجام داده اند با عبارت “ظالمی انفسهم “یاد میشود و تمام. یعنی اینکه اگر در زیر سلطه حکومتی ستمگر زندگی کنیم، حتی نماز و عبادت و کار های نیک و عمل صالح نیز جرم و گناه محسوب شده و همگی در دایره شمول “ظالمی انفسهم” قرار می گیرد. همین و بس . هیچ بحث و اما و اگری نیز مطرح نمی شود. تمام.

در اینجا بیاد جمله ای از شریعتی افتادم که بیان کننده همین استدلال است که می گوید : ” اگر در صحنه حق و باطل زمان خود حضور نداری، هر کجا که باشی فرقی ندارد . چه به نماز ایستاده باشی چه  به شراب. هر دو یکی است”. البته بنده معتقدم اندک تفاوتی دارد، وآن اینکه اگر به شراب خواری بگذرانی گناه سبکتری محسوب می شود تا اینکه به نماز . زیرا شراب و شراب خواری تکلیفش روشن است. کسی با شرابخواری دروغ نمی گوید. معلوم است که شراب را برای لذت و لهو  لعب می خورند. نه نام خدا رویش می گذارند و نه نام جهاد فی سبیل الله. هیچکسی با شرابخواری خدا و دین و دیانت و راستی و درستی را به زیر سئوال نبرده و نمی تواند هم ببرد. تازه شرابخواران با کوچکترین عمل انسانی ای که انجام می دهند گناه و قبح شرابخواری را سبک می کنند، زیرا شرابخواری بر چسب تباهی ب رپیشانی اش خورده، اما نماز و روزه و عبادت و دینداری چه؟! بنابراین اگر کسی قصد ماندن و زندگی کردن با حکومت ظالمان را دارد ، بنده توصیه می کنم : بخاطر حفظ حرمت و احترام دین و دیانت و خدا و رسول تا می توانید شراب بنوشید ، اما شما را به خدا و شما را به تمام مقدسات که نماز نخوانید و چهره دینداری از خود نشان ندهید. اقلاً فردا در پیشگاه خداوند شرمساری کمتر خواهید داشت.

خداوند تو جیه و استدلال بنده گناهکارش را می پذیرد. می پذیرد که گناهان و نابودی اعمال صالح بواسطه حکومت ستمگران است. اما این توجیه دلیل بی گناهی بنده خطا کار نیست. خداوند جواب می دهد : “الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها” یعنی اینکه اگر در محدوده حکومت ستمگر زندگی کنی باید از ان خارج شوی و مهاجرت کنی. به هر حال کسانیکه به خداوند اعتقاد دارند باید بپذیرند که خداوند از زمین و مخلوق خود اطلاع کامل و کافی دارد و حرف بی اساس نمی زند. پس زمین خدا به اندازه کافی بزرگ«واسعة» هست و جائی برای زیستن و مهاجرت«فتهاجروا فیها» پیدا می شود. پس اگر ماندی ، سکوت کردی و به زندگی با ستم و ستمگران ادامه دادی ، گناهکار، هم جرم و ضامن جنایات ستمگران خواهی بود. اگر نتوانی مهاجرت بکنی و اگر نخواهی جلای وطن بکنی،مکلفی که سکوت نکنی و با اعتراض، بیزاری و برائت خود را اعلام کنی. در آن صورت یا دیگران به کمکت آمده و ظلم را بر می دارید، یا از ظلم می کاهید و یا اینکه در زندان و سیاهچال افتاده و متحمل ظلم مطلق می شوید. باید دانست که روی سخن با مذهبیون و مسلمانان است. مذهبیون و مسلمانانی که یقیناً اعتراف خواهند کرد که مکافات و عقوبت خداوند سخت تر از زندان و شکنجه حاکمان ظالم است. روی سخن با مسلمانانی است که برای توجیه سهل انگاری خود قرآن را تفسیر به رأی نمی کنند. با مسلمانانی که مسلمانی دینشان می باشد و نه بهانه شان.

بنابراین برای کسانی که قادر به انجام هیچ کاری نیستند ، یک راه باقی می ماند. نماز نخوانند. اگر هم می خوانند به خفا و در خلوت مطلق خود و خدایشان باشد و لا غیر. پای در هیچ مسجدی نگذارند، نه برای نماز و نه برای نیاز. هر گونه نزدیکی و نماز و هر گونه حضوری در مساجد امروز ایران گناه کبیره میباشد و نزد خداوند قابل بخشش نیست. هر گونه تظاهری به دین و دیانت مورد بهره برداری حکومت کافر و ستمگر قرار می گیرد. نماز در مساجد و در ملاء عام و حضور در نماز جمعه از اکابر کناهان کبیره می باشد اگر به قرآن و کلام خدا اعتقاد داشته باشید. بیاد آورید لحظه ای که خداوند از شما خواهد پرسید : ” فیم کنتم “، در آن زمان بهانه ظلم ستمگری خامنه ای و احمدی نژاد پذیرفته نیست.

 بیاد داشته باشید  اگر هزار بار بگوئید خامنه ای، جنتی ، امامی کاشانی ، رفسنجانی ، خاتمی، احمدی نژاد، مصباح یزدی، کروبی، منتظری ووو…  تنها یک جواب خواهید شنید : بروید به جهنم  ” فاولئک مــأواهم جــهنم و ساء ت مصیراً ” آنروز زیاد دور نیست!

آخوند ۲

سال هزار و سیصد و پنجاه بود. سی و شش هفت سال پیش. بیست سالی داشتیم. بهمراه دوستم علی به روستایشان رفتیم. دهکده ای بود از توابع بخش برخوار در دوازده کیلومتری اصفهان ، باجمعیتی حدود دو هزار و پانصد نفر. در راه به کس دیگری برخوردیم که پس از احوال پرسی و کمی صحبت فهمیدم نامش تقی و از اهالی روستای مجاور و دوست علی میباشد، یعنی دوست دوستم. در قسمت خروجی روستا ایستاده بودیم که آخوندی از نزدیکی ما گذشت که تمام صحبتها آنروزمان را به خود اختصاص داد. دوستم علی سلام و احوالپرسی مختصری کرد و من نیز سلام کردم اما تقی طوری رفتار کرد که گوئی بهمراه ما نیست. پس از دور شدن آن آخوند و داستانی که گذشت، فهمیدم نامش رضا و ملقب به شیخ رضا می باشد. آن داستان گفتگوئی را شامل می شد که بین دوستم علی و تقی گذشت . من آن گفتگو را از زبان خودشان نقل می کنم : « تقی از علی پرسید که این آشیخ رضا چه جور آدمیه؟
ـــــ بد نیست، چه طور؟ برای چی می پرسی ؟ مگر اونا می شناسی؟
ـــــ برای من که خیلی خوب بوده.
ـــــ چطور ؟
ـــــ منا از آخوند شدن نجات داد.
ـــــ بر عکس می گی؟ تازه باید تشویقت می کرد که آخوند بشی.
ـــــ مگر نمی دونی که من می رفتم طلبگی؟
ـــــ نه، کی ؟
ـــــ ده چهارده سالم بود که بابام مرا فرستاد طلبگی. آخر نذر کرده بود که اگر پس از پنج شیش تا دختر خدا یک پسر بهش عطا کنه او را بگذاره آخوند بشه. مرد خدا. زد و خدا بهش یک پسر داد. خودما می گم. از سن ده دوازده سالگی منا فرستاد مدرسه نیماور. یکی دو سالی نگذشته بود که یک روز بابام اومد اونجا منا ببینه و برام چند تا خربزه هم آورده بود. موقع رفتن تا دم در همراهش رفتم که به شیخ رضا بر خوردیم که داشت با یکی از بازاریها حرف می زد. بابام ایستاد تا حرفش تموم شد و بعد از احوالپرسی سفارش منا کرد و گفت هوای بچه مارا داشته باشید. هر چی باشه همشهری هستیم. من نمی دونستم شما اینجائید، اگر نه از اول می سپردمش دست شما.»
 
علی خنده ای کرد و گفت پس معلوم همشهری خوبی نبوده.
«تقی جواب داد که نه، برعکس. و ادامه داد :
ـــــ پدرم رفت و ما بر گشتیم داخل مدرسه. شیخ رضا که جزو مدرسین بود و خرش هم می رفت با بقیه صحبت کرد و قرار شد برای تکمیل جامع المقدمات بروم سر درس ایشان. چند وقت بعد شیخ رضا منا دید و گفت از فردا جامع المقدمات را شروع می کنیم و به آشیخ محمد هم گفتم که تو بیائی پیش خودمون. جل و پلاست را بر دار بیا تو حجره خودمون. بالاخره ما عمری با بابات رفیق بوده ایم. یکی دو هفته ای بود که سر درس شیخ رضا می رفتم و شبها هم تو حجره اون می خوابیدم. تو اون دو هفته اول زیاد متوجه نبودم و به عبارت دیگه حرکات و رفتار مشکوک شیخ رضا را اتفاقی و از روی اشتباه به حساب می آوردم. مثلاً با خودم می گفتم، خواهر و برادر هم که تو یک اطاق می خوابیم، گاهی می شه که تو خواب به هم دیگه تنه می زنیم و یا غلت می خوریم و دست پامون به هم می خوره. اما بعد ها کار به جائی رسید که تصمیم گرفتم نروم مدرسه. هر بار با داد و بیداد یا تشویق و تطمیع پدرم چند روزی به مدرسه می رفتم و باز پنجشنبه که می شد می رفتم خونه دوباره بد قلقی می کردم . کتک ها وچماق حلوای بابام یکی دو ماه دیگه هم منا به مدرسه فرستاد تا اینکه یک شب ساعتای ده یازد بود که حرکت ها و اشتباهات فرضی و خواب هنگام آشیخ رضا به بیداری کشیده و علنی شد.»

     شوخی های همراه باخنده علی و جزئیات زننده و زشت ماوقع سر گذشت و حرفهای تقی را که، مستلزم داشتن وقاحتی آخوندی است، در اینجا نقل نمی کنم، فقط گاه گاهی تقی مجبور می شد با گفتن «خفه شو» دنباله ماجرایش را نقل کند. من با توجه و دقت زیادی به حرفهای تقی گوش می کردم و حتی خنده ام نیز نمی گرفت زیرا فردی خیلی مذهبی بودم و با آخوندهای روشنفکر سیاسی زیادی سرو کار داشتم و با خیلی از همکلاسیهای دبیرستان و بچه های محل، بطور کلاسیک و سازمانی در انجمن اسلامی ای که خودمان مؤسسش بودیم شرکت می کردیم. آن آخوندها که بعضی شان پس از واقعه ۲۲ بهمن ۵۷ پست و عناوینی هم پیدا کردند در جلسات انجمن شرکت می کردند و  خیلی هم به آن افتخار می کردند.

  علی رو به تقی کرد و گفت : « مواظب باش دروغ نگی ها، این رفیق ما(مرا می گفت) طرفدار آخوندهاست ها!
ـــــ از همان روز ها من و تو با هم رفیق بوده ایم. الان پنج شیش سال از اونموقع می گذره. حالا هم نمی دونم چی شد که این را تعریف کردم. تا حالا برای هیچ کس نگفته ام. بابام هم نمی دونه، دروغم چیه. تازه این حرفا را هر کس باشه حاشاهم می کنه(این چیزی است که من دلیل درستی حرفهای تقی می دونستم و امروز هم)، چه رسد به این که کسی بیاد برای خودش دروغ بسازد. اینکه براتون تعریف کردم  بخاطر اینه که ما دونفر رفیقیم و حرف همدیگر را جائی نمی زنیم. این رفیقت هم که فردا می ره تیرون(تهران) و خدا می دونه دیگه همدیگه را ببینیم یا نه. اگر هم برای کسی تعریف کنه، اونها منا نمی شناسند، تازه تعریف هم بکنه نامردیه.
ــــــ خوب ، بقیشا بگو.
ــــــ به بهانه آب خوردن رفتم بیرون  و زدم به چاک. از مدرسه نیماور تا سبزه میدون را می دویدم. از اونجا رفتم زینبیه. تا زینبیه دو ساعتی تو راه بودم. آخه از سه را دولت آباد به بعد صحرا و باغ بود و تیکه به تیکه می ایستادم یا قایم می شدم . صحرا پر از سگ های ولگرد بود. هنوز هم شب ها خیلی سگ بین راه هست. آخه پنج ریال پول بیشتر نداشتم. دم طوقچی(میدان قدس) هم که قو نمی پرید. یک تاکسی فیات قراضه  اونجا بود. اما با پنج ریال که در بست نمی رفت زینبیه.
ـــــ تازه یک وقت می دیدی اونم آخوند از آب در می اومد. شیخ رضا نه، شیخ عباس.
ـــــ  خفه.
ـــــ خُب، برو جلو بینیم چی شد.
ـــــ خلاصه هر جور بود خودمو با مکافات و ترس و لرز رسوندم زینبیه. تو یکی از صفه ها خوابیدم تا صبح شد. تا ساعتای پنج و شیش تو حرم و اینور و اونور پرسه زدم. پنج ریالی هم که داشتم را دو تا نون گرفتم خوردم. طرفای عصر بود که اتوبوس حج ابرام رسید. تو اتوبوس که جا نبود و من هم که پول نداشتم. با چند نفر دیگه از نربان رفتیم بالا تاق اتوبوس رو بقچه علفها نشستیم. حج ابرام از من پرسید چقد پول داری؟ من هم کله ام را انداختم بالا. خدا برا حج ابرام خوب بخواد. گفت برو بالا، بابادا(پدرت را) می شناسم . هروقت بیاد شهر دو ریال بابت تو ازش می گیرم. همتون مسافر خودم هستید. باکید(باکت)نباشه.
  داستان تقی یکساعتی طول کشید. شیخ رضا داشت بر می گشت که ما مجبور شدیم با عجله از اونجا دور بشیم. آخه نمی تونستیم جلو خندهمون را بگیریم.
ـــــ خب با بابات چیکار کردی؟ چی بهش گفتی؟
ـــــ اونروز را تا غروب اینور و اونور قایم شدم. شب مجبور شدم برم تو خونه. بابام زنجیرش را در آورد. گاه گاهی یک تشری هم به ننه ام می زد که برو کنار ، امشب می کشمش. همین الان باید برگرده بره مدرسه. ننه ام می گفت یگذار امشبا بخوابد. فردا خودوم راهیش می کونم. من هم ننما هلش دادم کنار و رفتم به طرف بابام. گفتم: بزن ، بکش ، هر کاری می خوای بکن، فقط مدرسه بی مدرسه. نذرت را هم بگذار برا نقی(داداش کوچکترم). همین
ـــــ همین! مدرسه خلاص شد؟
ـــــ چند روز رفتم صحرا کمک بابام کار کردم تا اینکه اسمم را تو دبستان نوشتند و چون قرآن را بلد بودم بخونم مستقیماً رفتم کلاس سوم. چون سنم بالا بود بعد از چند هفته مدیر دبستان که اهل محل خودمون بود به بابام گفت اگه حساب را خوب یاد بگیره می گذارمش کلاس چهارم. سال بعد کلاس پنجم را خوندم. شیشم(دبستان